
و انديشه غلطيدن در پاكي آب،

مجمع عمومي سازمان ملل متحد از مهم ترين بخش هاي ساختاري اين سازمان محسوب نمي گردد، لذا تصميمات اتخاذ شده در آن و يا بيانات رهبران كشورها نقشي تعيين كننده در آينده و سرنوشت جهان نداشته كه شوراي امنيت بعنوان مهمترين قطب اين سازمان هم بلحاظ تشكيلاتي و سياست گذاري بين المللي دارد. كشورهاي عضو سازمان از اين اجلاس تشريفاتي، در جهت تبيين مواضع و تثبيت موقعيت ديپلماتيك خويش استفاده مي نمايند. و معمولا موارد مطروحه در آن حول مسائل كلي مانند آنچه شاهد آنيم چون مبارزه با سلاح هاي اتمي، گرماي زمين و بحران اقتصادي، مي گردد. مانند سخنان تكان دهنده پادشاه برونئي در مورد افزايش گرماي زمين و نابودي اين كشور بر اثر فرو غلطيدن در آب دريا.
عليرغم تشريفاتي بودن اجلاس، روسا و رهبران جهان مي بايست اصول روابط بين الملل را در تنظيم متن سخنراني بدرستي رعايت نمايند. در اين راستا تيم هاي قوي مشاوران مطبوعاتي با تسلط به دانش سياسي، اهداف و سياست خارجي كشور خويش، متني سنگين و دقيق را تهيه مي بينند كه در آن حتي بكارگيري واژگان خطاب آميز چون آقاي رئيس، حضار محترم و يا رهبران گرامي با وسواس و دقتي كم نظير انتخاب مي گردند. سخنران به هيچ وجه نمي تواند فقط براي زيبايي جملات و بياناتش هرجا كه خواست از اين كلمات استفاده نمايد، تعيين وزن كلمات و واژه ها، عبارات تاكيدي، مكث هاي بين جملات، وظيفه اي است سنگين كه تنها تيم هاي ورزيده مطبوعاتي از پس آن بر مي آيند. زيرا تمامي لغات و جملات در پايان سخنراني توسط كارشناسان زبده سياسي و ارتباطاتي دقيقا بررسي مي گردند تا از فحواي هر جمله و در پس هر كلمه، نيت بازگو كننده را بدرستي تبيين نمايند. چنين اماكني جايي براي موعظه نيست كه دنياي سياست نصحيت را برنمي تابد. لذا هركس هرچه خواست چون سياستمداران ايراني به زبان نمي راند زيرا مي داند كه كلام او مي تواند پيامدهاي ناگواري را براي كشورش به همراه داشته باشد. در چنين جاهايي است كه ارزش هر كلمه و هر كلام مشخص مي گردد. فراموش نكنيم كه يكي از دلايل آغاز جنگ ايران و عراق صرفنظر از كينه ديرينه و شخصي صدام حسين، همين لفاظي هاي ساده لوحانه و هيجان آلود و بدون رعايت مصالح و منافع ملي بود. آنجا كه به ملت عراق گفته شد همانطور كه مردم ايران محمدرضا را بيرون كردند، شما نيز صدام را از كشورتان بيرون برانيد.
در اين اجلاس رسمي علاوه بر رعايت نكات مهمي چون اصول خطابه و نحوه پوشش، يكي از با اهميت ترين مسائل، برگه هايي است كه متن سخنراني بر روي آن نگاشته شده است. بعنوان مثال پرزيدنت اباما عادت به بكارگيري شيوه اي الكترونيكي براي خواندن متن سخنراني خود دارد. اين شيوه به مخاطب حس ارتباط كلامي چشم در چشم را مي دهد تا آنجا كه گمان مي برد خطيب بدون نياز به نوشته از پيش نگاشته شده اي، متني را از حفظ مي خواند، در حاليكه پرزيدنت اباما با تسلط بر اين روش سخنوري و با اتكا به مهارت بي نظيرشان در سخنراني و قدرت تاثيرگذاري بر مخاطب، با نهايت دقت و ظرافت به صفحات شفاف پيشرويش چشم مي دوزد و متن خود را براحتي و با تسلط كامل قرائت نموده، بگونه اي كه مخاطب باور مي نمايد با گردش سر به او نيز عنايتي خاص دارد. شركت كنندگان در چنين اجلاسي بايستي از وسايل رسمي اداري چون فايل و كلاسورهاي حاوي كاغذهاي رسمي آ چهار كه در بر دارنده متن سخنراني است، بهره گيرند.
بيست و هفتمين سخنران اجلاس مجمع عمومي سازمان ملل، به مدت سي و پنج دقيقه، خطابه اي را از روي كاغذهاي يادداشت تا شده قرائت كرد، كه برخلاف رسم معمول، بر روي كاغذ غيررسمي آ پنج به رشته تحرير درآمده بود نه بر روي كاغذ آ چهار. اين برگه هاي كوچك يادداشت تا شده حاصل ذوق سرشار و علم بي انتها و دانش دست نيافتني جناب آقاي هاشمي ثمره است، كه دكتر احمدي نژاد پس از قرار گرفتن در پشت تريبون باشكوه اجلاس، از جيب خود بيرون آوردند. او در تمامي مدت سخنراني نيز سعي نمود به سبك همتاي آمريكايي اش، به چپ و راست سر برگرداند تا تمامي صندلي هاي نيمه خالي سالن را زير نفوذ هاله نورش، منور نمايد.
اهميت مكان و موضوع سخنراني ونيز جو سالن، باعث گرديد تا او بارها مجبور شود دهان خود را خشك نمايد كه بجاي استفاده از دستمال، بسيار خردمندانه و ظريف، با دست اين كار را انجام مي داد و سپس انگشتان را چون كودكان به هم مي ماليد.
اين پنجمين حضور در چنين صحنه اي بود و عليرغم تمامي هشدارهاي فعالان مدني و حقوق بشر و جنبش سبز مبني بر اعتراض به حضور رئيس غاصب و قاتل، و نيز اعلام كشورهايي چون كانادا مبني بر خروج از سالن به هنگام ايراد سخنراني رئيس دولت غاصب، همچنان تيم عملياتي كودتا مشتاقانه اين خفت را پذيرفت تا نه تنها در محوطه اطراف سازمان ملل با نمادهاي سبز و شعارهاي سبز مواجه گردد، كه در هتل اينتر كنتينانتال نيز از وحشت، محبوس گردند. رسوائي خياباني كم بود كه بر آن اضافه نماييد اقدام مقامات بلندپايه سه كشور آلمان، ايتاليا و فرانسه در ترك سالن اجلاس در ميانه ايراد بيانات دكتر احمدي نژاد و تنها ماندن با رديف هاي خالي صندلي ها و حضور كشورهاي دسته چندم جهان. اما شعبده بازان كيهان تصويري چون هميشه با استادي تمام تنها تصاوير مونتاژ شده صندلي هاي پر را مكرر نشان مي دهند و با آب و تاب، ميزان استقبال از سخنان رئيس جمهور غاصب را تشريح مي نمايند.
اما ضربات بر تيم كودتا يكي يكي فرو مي آيند كه مجله نيچر در مقاله اي فاش نمود كه رساله دكتراي كامران دانشجو، دانشجوي اخراجي، و وزير علوم و رئيس ستاد انتخابات دهم وزارت كشور، برداشت لغط به لغط مقاله دانشمندان كره جنوبي در سال 2003 بوده است. همچنين در اقدامي كم سابقه بنيامين نتانياهو نخست وزير اسرائيل با لحني تند و عتاب آلود، از مداركي دال بر صحت هولوكاست و نسل كشي شش ميليون يهودي مي گويد و تشكر مي نمايد از كشورهايي كه به هنگام حضور دكتر احمدي نژاد در پشت تريبون، سالن را ترك گفته اند. اما فصل الخطاب ماجرا همان قطعنامه جديد شوراي امنيت است كه به ايران بار ديگر هشدار مي دهد در صورت عدم تعليق غني سازي، با تصميمات سخت گيرانه تري مواجه خواهد شد. در اين راه، رفيق شفيق دولت غاصب نيز به جمع موافقان قطعنامه مي پيوندد تا اين دومين اقدام روسيه عليه ايران طي دو هفته اخير باشد، كه در اقدامي بي شرمانه به بهانه رعايت رژيم قضائي درياي مازندران، به استفاده از ماهيان خاوياري توسط ايران، راي منفي داد تا حدود بيش از چهار ميليون تن خاويار فرآوري شده ايران روي دست تاجر ايراني بماند و يكي از ارزآورترين كالاهاي اين كشور محروم شود از بازارهاي جهاني.
به سن دبستان که بودم، بیزار بودم از بوی مهر، از هوای پائیز، از سوزی که موذیانه می پیچید بر جسم نحیفم.
از مهر بیزار بودم، از آنکه می آید و با خود سال تحصیلی جدید، حس کلاس و درس و مدرسه را به همراه می آورد.
بیزار بودم از ساختمان مدرسه، از تابلو بزرگ رنگ و رو رفته ای که نامش دهن کجی می کرد به آمدنم،
بیزار بودم از حیاطی که برایم نه رنگ شادی داشت و نه سبزی بوته و درختی؛ حیاطی که نشاط کودکانه ام را به تصورم با نفرت می بلعید و ترسی گنگ را جایگزینش می نمود.
بیزار بودم از کلاس های درس یک شکل و بدقواره که آویزان بود به دیوارشان، تخته سیاهی پیر؛ که سپید و آزرده گشته بود از آزار گچ های نقش بسته بر آن؛ از کج نوشته های منقش بر روی دیوارهایش، از نیمکت های قدیمی و فرسوده که تنگ بودند برای شیطنت هایمان؛ از پنجره هایی که مغموم ذل می زدند به چشم مان؛ از میز و صندلی مخوف معلم؛ از دفتر کلاس که باز شدنش با ترشح هورمون آدرنالینم رابطه مستقیم داشت؛ که هرگاه گشوده می شد، قلبم به شماره می افتاد و آرزو می کردم آنچه بر زبان معلم روان می گردد نامم نباشد؛ تحسین می نمودم اجداد روشنفکرم را که نامی بعنوان فامیل برای خود و فرزندان شان انتخاب نموده اند که در دل حروف الفبا جای می گیرد نه در ابتدا و انتهای آن. که همین بختم را بلند می نمود در افتادن قرعه بنامم و فراخوانی معلم سخت گیر به رفتن پای تخته و پاسخگویی به سماجت استبداد گونه اش.
چقدر بیزار بودم از کتاب علوم و پرسش های بیشتر بدانیم که ترجیح می دادم ندانم.
بیزار بودم از بی شماری مشق ها و تکالیف شبی که باید می نوشتیم و می خواندیم. پنج شنبه ها که انگار آخر دنیا بود و باید حداقل چهار درس فارسی را با مدادی سیاه و سفت و سخت می نوشتیم، که چقدر دوست داشتم با خودکار بنویسم که سریعتر تمام می شد و حروف دوان می شدند بر سفیدی کاغذ، چقدر آرزو می کردم خانم معلم، درس کوکب خانم را بعنوان تکلیف شب اعلام کند نه حسنک کجایی و نه خروس خاله مرجان یک و دو را. که در چشم کودکانه ام طولانی می نمود سطور دومی و کوکب خانم تنها بخشی از یک صفحه را پر می کرد، کمتر وقت می گرفت و دستان کوچکم را کمتر خسته می نمود.
سر کلاس، ثانیه ها بسان ساعتی می گذشتند و به گمانم زمان خوردن زنگ آخر، چون رویایی دست نیافتنی می نمود. با نواخته شدن آن نوای دوست داشتنی چون زندانیان از مدرسه می گریختم؛ به خانه که می رسیدم بعد از نهار وقت خواب بود که حسرتش از صبح بر دلم مانده بود. دم غروب که به دنیای بیداران باز می گشتم، هیچ حوصله ای برای نوشتن آن تکالیف پایان ناپذیر نداشتم؛ شب فرا می رسید و من هنوز خسته بودم و مشق ها نانوشته. ناچار خواهرم به دادم می رسید و هر آنچه مانده بود با خطی شبیه به سیاه مشق هایم، تند و سریع می نوشت. از این بابت همیشه مدیون اویم.
همان روزهای اول مهر تقویم را بررسی می کردم تا بدانم چه روزی غیر جمعه تعطیل است. برای آمدن روزهای خوشبختی و تعطیلات عید و تابستان لحظه شماری می کردم. عیدها هم دلمان را از حسرت داشتن اوقات فراغت بی مصیبت مشق، می انباشتند و لذت مسافرت بی دردسر را حرام مان می کردند. تقریبا تمام کتاب فارسی را باید یکباره و چند باره می نوشتیم. حالا که می بینم چند روز قبل از تمام شدن اسفند ماه، مدارس تعطیل می شود و یک دفترچه بعنوان مشق شادی با بچه ها راهی خانه ها می کنند، تاسف می خورم به حال خودمان و به بیگاری که کشیدیم و به انگشت میانی ورم کرده مان.
دبیرستان هم که می رفتم این نفرت بی پایان به مهر همراه بود با من، هر چند که عشقی ماندگار نسبت به کتاب و درس و احترامی بی حد به آموزگارانم، در دلم ریشه دوانده بود و من و آنها را جدایی متصور نبود. اما در اين مرحله از رشد فكري و عقلي چيزهاي جديدي موجب آزارم مي گشت و نفرتي بي پايان.
بيزار بودم از هرچه انجمن بنام اسلامي كه در بدو ورود به مدرسه با وقاحت كيف مان و محتوياتش را با اقتدار زير و رو مي كردند، و بسان ماموران امنيتي در مواجه با جنايتكاران، سرتا پايمان را تفتيش مي نمودند. نفرت داشتم از كارشان و از نخوتشان در انجام اين عمل غيرانساني. بيزار بودم از آنان كه بيشترشان از دانش آموزاني بودند با پائين ترين سطح موفقيت تحصيلي و هر يك چادري سياه رنگ با مقنعه اي كه تا نزديكي بيني شان را پوشانده بود، بسر داشتند، هميشه فكر مي كردم حتما با اين پوشش در حال خفه شدن هستند كه هم نشينانشان را خفه مي كردند با بوي نامطبوع تنشان. بيزار بودم از خفتي كه بدان تن داده بودند تا شايد توفيقي كسب كنند با پيدا كردن لوازم آرايش يا عكس مايكل جكسون مخفي شده در چند لايه هاي كيف دختران مدرسه و يا با رويت جورابهاي سفيدي كه زير كتاني تيره رنگ به پا كرده بوديم و اصلا به چشم نمي آمدند و آن چشمان مفتش گونه شان آن اندك خودنمايي را نيز رصد مي كرد و به مدير و مربي پرورشي گزارش مي داد. بيزار بودم از مربي پرورشي كه خود با هشت تجديد به زور ديپلم گرفته بود و حتي نمي توانست براحتي براي جمعي سخنراني كند حال مي خواست روح نوجوان مان را با توسل به علم سرشارش، بپرورد!؟ بيزار بودم از يونيفورم سر تا پا سياه رنگي كه مجبور بوديم به تن كنيم، از اينكه نمي توانستيم كيف و كفش و كاپشني بغير از رنگ هاي افسرده كننده به تن كنيم. از اينكه كاپشن قرمز و سفيد رنگي را كه پدر با همان سليقه هميشگي خريده بود و من آرزو داشتم با آن نوشته هاي عجيب و متفاوتش بپوشم و مانور دهم در مدرسه و در راهش، تا اينكه از روي ديگرش كه به رنگ صورمعه اي بود در بر كنم. بيزار بودم از مرگ بر اين و آن گفتن ها در صف هاي اول صبح از فرياد جنگ جنگ تا پيروزي!! از اجبار به كف نزدن و به جايش تنها صلوات فرستادن، كه از لج مدير و معاون، آرام مي گفتيم و در دل. كه دوست داشتيم شوق و شور جريان يافته در ذره ذره وجودمان، در خونمان را با لحظه اي شادي كردن و كف زدنهاي بي امان، ابراز داريم. چقدر آن روز اسلام را كوچك مي كردند در ذهن مان، كه تنها دين اجبار است و خداوندي كه همواره با چوبي در دست بر بالاي سرمان ايستاده تا مبادا به خطا برويم و او مجازات مان نمايد. و چقدر پروردگار رنگهاي روشن و شاد، خداوند نور و روشنائي و اميد و فرح و نشاط و خوشبختي، آن روزها معصوم بود و مظلوم چون دين ناشناخته اسلام. كه پس از سالها هنوز اين دو گراميان مظلومند و مخدوش.
با وجود اين همه نفرت و انزجار، سعی می کردم حتی یک روز را نیز از دست نداده و از کلاس غیبت نکنم. اما همواره آرزو داشتم که دوره دبیرستان پایان یابد و کتاب ها را در جشنی استثنایی به شعله های آتش بسپارم و نابودشان نمایم. آرزو داشتم روز اول مهر که رسید بی خیال دنیا بخوابم تا ظهر، یا نه، بیدار شوم و رفتن بچه ها به مدرسه را ببینم و از ذوق درس نخواندن بمیرم. متعجب بودم که همکلاسی ها می گفتند غصه خواهند خورد وقتی مهر برسد و نتوانند به مدرسه بروند که دلشان تنگ می شود حتی برای نیمکت ها.
جالب است که هرگز این حس انزجار را در دوران دانشگاه نداشتم، که برایم تمام روزهایش دلپذیر بود و زندگی بخش، ساعاتی بیادماندنی و سرشار از خاطراتی تکرار ناپذیر. هنوز گاه که از کنار همان دانشگاه عبور می کنم با دیدن محوطه تمام سبزش، غمی غریب دلم را می فشارد و حسرتی وصف ناپذیر وجودم در بر میگیرد. غصه دار می گردم بسان کسی که عزیزی را برای همیشه از دست داده است!
پی نوشت :
چنانچه کسی این مطالب را بخواند حتما گمان خواهد کرد که این نوشتار، حسرت نوشته های یک شاگرد تنبل و بازیگوش است!!!!
اين بخش را ابتدا بصورت نيمه كاره منتشر نمودم و اكنون فرصتي دست داد تا تكميلش نمايم با افكار سامان يافته ام.
بگذار آنقدر سرعت اینترنت کم شود که من نتوانم به دفتر مکنونات فکری و قلبی ام دست یابم، بگذار سریع ترین خطوط هم نتواند غلبه کند بر سیاه ترین سدهای ارسال و دریافت اخبار، بگذار که خبرها از داغی بیفتند آن هنگام که فرصت ارسال می یابند، بگذار که ریاکار متبسم شود از شعبده دوباره اش، بگذار مست شود از غرور حماقت بارش ... که این چرخه معیوب غرقش می نماید در گرداب خود ساخته که امروز تمامی خطوط فعالیت سیستم های اقتصادی او نیز به لطف این اخلال، مختل گشته اند و اولین پس لرزه های آن حضور شکوهمند، ترسی بنیان کن را بر جان بی مقدار و رو به اضمحلالشان مستولی نموده است، و فکر معیوب شان را به تباهي كشانده.
در سبزترین جمعه این خاک که متبرک شده با نام ماه عبودیت، با عزمی که قوت گرفته از هفته ها پیش و تدارک یافته با سبزترین نمادها؛ رو به مکان دیدار، روان می گردیم. به خیابان آزادی که می رسیم سیلی از جمعیت سرازیر شده به سوی خیابان انقلاب را می بینم؛ با دیدنشان دلم گرم می گردد و امیدوار. هوا خنک است و پائیزی و نسیم، مهربانانه همراهمان می گردد.
بر سر راه اداره راهنمایی و رانندگی است که حیاط وسیع آن احاطه شده با انبوهی از نیروهای گارد ویژه و ماشین های سیاه آماده سرکوب. سر می گردانم در جمعیت، متعجب می شوم که هیچیک به رنگی که قرارمان بود همراهمان باشد، مجهز نشده اند. معدودی را می بینم که لباس یا مانتو سبز به تن دارند. اما ناامید نمی شوم می دانم که همه منتظر فرصتی اند تا تجهیزاتشان را از داخل جیب و کیف شان بیرون کشند. بر سر هر چهارراه مردم عادی ایستاده اند به نظاره. به سبزی مچ های من و همراهم اشاره می کنند و لبخند می زنند. از لباس شخصی و گارد ویژه فعلا خبری نیست و تنها نیروی انتظامی است که سر هر چهارراه را قرق نموده. هنوز کسی را جرات سردادن شعار نیست گویی همه منتظر اقدام بی باکانه دیگری اند.
به خیابان کاوه می رسم بانوان شجاعی را می بینم که چون همیشه پیشرو شده اند و بی واهمه فریاد مرگ بر دیکتاتور سر می دهند. اندکند ولی بیقرار و پرتلاطم. کنارشان که می ایستی دیگران نیز جسارت می یابند و همراهت می شوند در تکرار همان شعار. اینجاست که موافقان دولت سرقت و تقلب نیز سر می رسند و با خروش فریاد برمی آورند و آنان نیز مرگ دیگری را می طلبند. همه را توصیه به آرامش می کنیم و بر، برحذر بودن از جنجال آفرینی.
آهسته حرکت می کنیم تا به خیابان دکتر محمد قریب می رسیم، با همان گروه کوچک اولیه؛ هسته ای بنیانی را فراهم می آوریم و سر می دهیم شعارهای خلاقانه ای که پسران جوانی حدودا بیست و دو یا سه ساله سر می دهند. اینجاست که با اولین فریادهایمان، انبوه می گردیم و سیلی. نمادهای سبز نیز کم کم از خفا بیرون می آیند و نمایان می گردند. جمعیت جان می گیرد. همراهمان می شوند آنان که به تماشا آمده و ایستاده اند. شور حضور و لذت دست زدنها و پای کوفتن ها فرا می گیرد جمعیت را. و هو می کشند بر اندک یاران قدرت که از لاین میانی خیابان آزادی به سمت دانشگاه حرکت می کنند. یکی از بهترین شعارها همان است که می گوید " کروبی دستگیر بشه، ایران قیامت میشه ؛ مجتهد واقعی، منتظری صانعی ؛ بسیجیه واقعی همت بود و باکری" .
ابرهایی که از صبح در آسمان متراکم بوده اند، با دیدن این اتحاد و یکدلی، یکدل می گردند و منسجم، اندک اندک بر مقدارشان افزوده می گردد تا روز را کمی به تیرگی برسانند تا بشارتی گردند بر بارش رحمت. آسمان نیز آغوشش را برای حضورمان می گشاید و رحمتش را نثارمان می نماید. رگباری زیبا شروع می گردد تا لذت حضور را دو چندان کند. ابرهای تیرگی که جان می دهند خورشید با گرمای بیشتر غمزه تابشش را نشانمان می دهد.
به توصیه همراهم سعی می کنم کمتر شعار دهم تا گرما، بر خنکای وجودم چیره نگردد تا تشنگی برآن غلبه ننماید. اما نمی توانم آرام گیرم. سوختن در آتش تشنگی را بر سکوت ترجیح می دهم. لنز دوربین را سر می دهم بر ازدحام جمعیت. اما وسعت آن شرمنده حضور انبوهی جمعیت می گردد. تا می توانم ثبت می کنم تاریخ را که واقع می گردد و بنیان ظلم را به لرزه می اندازد.
خبر می رسد که تا دانشگاه شریف که تا آنجا فاصله ای بعید است، جمعیت حضوری سبز دارد. ابتدا و انتهای جمعیت را چشم نمی تواند معین کند. تصویر آن مرد راه، سید بزرگوار که بر تیری افراشته می گردد، غریو شادی است که همه جا را فرا می گیرد. دوربین ها همه بر روی چهره او ثابت می گردند تا به نیکی ثبتش کنند.
از تشنگی می سوزم، اما قصد ترک خیابان آزادی، جمالزاده را ندارم. بزدلان حکومتی میدان انقلاب را مسدود کرده اند تا مبادا این سیل به دانشگاه تهران نزدیک شده تا مبادا رسوخ کند در نماز ریاکاران. آنقدر جمعیت زیاد شده که مرا بیاد آن دوشنبه تاریخی می اندازد. اعتراف می کنم به هیچ عنوان تصور نمی کردم چنین خیل عظیمی با این همه تهدید و ارعاب و تعویض امام جمعه، در روز آزادی حضور یابند.
وقتی خیابان لبریز از شکوه سبزها می شود همه یکدل تصمیم می گیریم به آرامی به دیگر سوی خیابان حرکت کنیم سوی میدان آزادی. آنقدر این دیکتاتور بی مقدار را لعن کرده ایم و مرگ را برایش آرزو نموده ایم که به شمار نمی آید. در راه دستها را به نشانه پیروزی بالا می بریم و با هر شعار، صدای کف زدنهای بی امانمان در فضا می پیچد و ماموران راهنمایی سرگردان می شوند در حجم جمعیت و ماشین هایی که فریاد بوق هایشان همراه شعارها می گردند. همچنان پیش می رویم در تقاطع آزادی – نواب ماشین های سیاه گارد ویژه شروع به پیاده نمودن نیرو می کنند. از همانجا به مردم حمله می کنند. کاملا مشخص است دستور دارند تا در ابتدا تنها وحشت بیافرینند و متفرق کنند. آنجا که استقرار می یابند خیابان آزادی به سمت شرق را مسدود می کنند حال بخشی از نیروها به داخل جمعیتی می آیند که با شعار به سمت غرب خیابان و بسوی خیابان بهبودی و دانشگاه شریف حرکت می کنند.
سعی می کنند با ایجاد سرو صدا و فریاد کشیدن، ضربه زدن بر بدنه خودروهای عبوری، ترس بیافرینند و مردم را متفرق کنند. ابتدا کسی توجه نمی کند به مسیرمان ادامه می دهیم، اما آنها بسرعت تعقیب مان می کنند. در چنین شرایطی که کم کم از تعدادمان کم می شود اگر بمانی غفلت کرده ای که آنان منتظر همانند. اگر پای بفشاری بر ماندن و ادامه حرکت حتما مضروب می گردی و در نهایت دستگیر که آنان همان را بی صبرانه می طلبند. پس در چنین شرایطی بهترین راه همان پراکنده شدن و نماندن است. که نیت حضور در میعادگاه بود که به درستی محقق گردید و این ایستادن نه از سر عقل است و شجاعت که بی تدبیری است ناپخته.
دیگر تشنگی امان نمی دهد رویای نوشیدن اندک جرعه ای هستی بخش تمام مغزم را تا بانگ موذن به خود مشغول می دارد. لیک این تشنگی برایم چونان سرمستی بی مثالی است که با چشمه های گوارا معامله نخواهم کرد. که این تشنگی، خاص ترین رمضان را تا آنگاه که نفس از سینه برآید، برایم تداعی می کند. تشنگی توام با آزادگی و افتخار و سربلندی.
آنچه دیروز مشاهده شد، هماهنگی نیروهای سرکوبگر جهت حمله به مردم؛ راس ساعتی مشخص می باشد. دوستان و اقوامی که از طریق مسیرهای دیگر چون میدان هفت تیر، خیابان شانزده آذر، بلوار کشاورز و فاطمی، در مراسم شرکت کرده بودند؛ جملگی حدود ساعت دو بعداز ظهر مورد حمله گارد ویژه قرار گرفتند. بنظر می آید آنان قصد داشتند تا قبل از اتمام خطبه های نماز جمعه، تمامی جمعیت مستقر در خیابان های اطراف دانشگاه را متفرق نمایند تا به دنیا اعلام کنند اندک اراذل و اوباش مزدور اسرائیل و فریب خورده تلویزیون های بیگانه؛ قصد آشوب داشتند که با هشیاری مردم همیشه در صحنه، نتوانستند به اهدافشان دست یابند. اما همه می دانیم که چه کسی به اهدافش به نیکی دست یافت و چه کسی امروز آشفته حال است و انگشت به دهان.