۵/۲۷/۱۳۸۸

ما به ازاء واقعی

شانه هایت که اندکی به جلو خم شده ، دستانت که مایوسانه در کنارت آویزان گشته، گام هایت که سست گردیده، چشمان سیاه و نافذت که از فروغ افتاده را می بینم، متحیر می گردم. در این روزهای ننگ آور دیدن تاثر پلیسی متعهد از زخمی که ناروا بر پیکر شاید گنهکاری نشانده شده است ، حیرت انگیز است. تو که در این مدت عادتم داده بودی به دیدن پلیسی زیرک و تیزهوش که چون کیمیاگر پائولو کوئیلو از کنار هر مدرک و هر تصویری به سادگی نمی گذرد و در هر ذره ای نشانه ای از حقیقت را به جستجو می پردازد. تو که می شد نکته سنجی و بصیرت را در قاب چشمانت دید و از توانمندی ماموری جسور و مسئول، سرشار حظ بصری گردید. حال که می نگرم آن چشمان هوشمند این چنین نمناک گشته و آن موجود متفکر اینگونه متاسف شده از شرارتی که در پیرامونش رخ نموده و شیطنت های دخترکی گریز پا را به خاموشی مرگ منجر گشته، تو که می گویی چگونه می توانی استراحت کنی و به خانه آسوده روی در حالیکه قاتلی آسوده خیال و آزاد در این شهر می گردد، هم متعجب می شوم و هم متاسف.

حال که پس از بسته شدن پرونده احمدرضا بابائی و اختلاس هشت میلیاردی پرویز شایسته باید اندکی فارغ از مشغله باشی کاش سری بشهرمان می زدی، که اگر چنین کنی دیگر آن چشمان باذکاوتت از نمناکی اشک به سیلابی بدل خواهد شد. کاش می دیدی که همکارانت چگونه به انجام وظیفه می پردازند که در آن نه شفقتی است و نه شرافتی. نه وجودشان بویی از کرامت انسانی برده و نه شرافت شغلی. خوب که نظاره کنی دوستانت را می بینی که در سلول های تنگ و تاریک چه بروز دهان های خونین و اندام های لهیده می آورند. به اسارت گاههای مخوف که قدم بگذاری شقاوت را می بینی که بر تن های آزاده، تازیانه می زند. و در دالان های مملو از تیرگی و کثافت بوی خون و عفونت می پیچد هم در فضای بسته رعب آور و هم بر تن بی گناهان دربند. دقیق که شوی همکاران وظیفه شناست را می بینی که دختران و پسران بی دفاع را به مسلخ تعرض می کشند و به دست بدنام ترین ها و خود بدکردارتر از آنان می سپارند تا تنشان را بدرند و ننگی را بر پیکرشان به ودیعه بگذارند تا داغی باشد برای همه عمر تا فراموش نکنند نباید گستاخی کنند و گوش دهند به فرامین سلاطین جور و گردن نهند بر بردگی و اسارت و استبداد. خوب بنگر که چگونه مردان این سرزمین در شرم جسارت به مردانگی شان، تاب نمی آورند و روح شان نیز چون جسم آسیب دیده شان از این وحشی گری مصون نمی ماند و تا مانایی این عمر، آسیب خواهد دید. نگاه کن که در این سیاهچال مخوف تن دردمند این زنان و مردان چگونه در معرض خطرناکترین بیماری های جسمی و روحی قرار می گیرد. این ایدز و هپاتیت و عفونت است که اگر زندانبان بی شرم و سنگدل رهایشان نماید، تنهایشان نخواهند گذاشت. نیک بنگر که در این انبوه انسان هایی که شرافت شان به تاراج رفته هم جوانان بی نام و نشان ردیف گشته اند و هم اندیشمندی که برادرش را برای حفاظت از ناموس و شرافت همین بی هویتان در مصاف هشت ساله از دست داده و هم روحانی که خود مشهور است بدلیل بزرگی نام برادر شهیدش در لیست هفتاد و دو تن ها. آری سرگرد در این لیست سیاه اسامی معروفی چون محسن روح الامینی قرار دارد و هم نام عبداله مومنی بچشم می خورد.

آری، اینها کمترین هاست برای بهترین های این مرزوبوم. قرار است اینگونه با آنان رفتار شود تا تکراری در کار نباشد. می دانم که با دیدن این فجایع روح بزرگت غرق تاثر و حزن خواهد شد و عرق شرم بر پیشانیت نقش خواهد بست. می دانم خشمی که همواره در برابر مجرمان و خلافکاران از خود نشان می دهی بر تو عارض می گردد. می دانم که دیگر خنکای آب نیز درون قلیان یافته ات را سیراب نخواهد داد، می دانم که با من و ما همراه و گریان می گردی. اما قصه دردمندی ما و سرزمین مان هنوز به پایان نرسیده است.

آن کمی بالاترها که بروی نزدیکی های بزرگان سیاسی، وکلای مجلس، آنها که میلیاردی هزینه می نمایند تا قدم به بهارستان گذارند تا بهارستانی در زندگی شان نیز علم نمایند. آنها که می کوشند تا به هر طریق بر این کرسی سبز رنگ تکیه زنند تا شاید تا پایان عمر مواجب وکالت روزی بخش زندگی شان باشد. آنان که هر چه در توان دارند بکار می گیرند تا با بهره گیری از رانت وکالت مجلس از رانت کلان اقتصادی بهره مند گردند، کارخانه های متمول را به جیره خوران مفلس خود بدل نمایند و در سفرهای آنسوی بحار، بی بهره از اشراف بر زبانی جهانی با لگدمال کردن نام این کشور، چون دریوزگان چشم به دست اجانب داشته باشند تا التفاطی نموده سوغات سفر را بر پرنده های آهنین شان بار نمایند. نمایندگانی که باید مردم شان را نمایندگی نمایند و حقوق شان را استیفا نمایند براحتی از کنار این داغ و ننگی که در زندان ها روا می دارند، می گذرند و شانه بالا انداخته و سر بی کفایتی تکان داده و منکر هرگونه تجاوزی می گردند. می بینی آنها نیز به حقوق سیاسی و اقتصادی و اجتماعی من و تو و ما تعرض می نمایند.

کمی بیشتر که در شهرمان جولان دهی چشمانت نمناک تر خواهد شد نه بدلیل گاز نفرتی که در هوا همکارانت می پراکنند، نترس این گاز، اشک آور نیست بلکه هوا را که می بلعی، مسیر تنفست خشک و سوزناک می گردد، ریه هایت سنگین شده از قدرت حرکتت کاسته می گردد، انتهای ریه هایت بر روی پرده دیافراگمت سنگینی می نماید. این تازه اول ماجراست چون وقتی می بینی همکاران سیاه پوشت ماسک های جنگی بر صورت دارند به عمق فاجعه پی خواهی برد که این گلوله ساده اشک آور نیست تا اندکی چشمانت را بیازاد و متفرقت نماید این سمی است که بر قلب و عروق و مغزت تاثیر طولانی مدت خواهد گذاشت.

پای گیرنده های تزویر و فریب که بنشینی هم تقلب را بوضوح خواهی دید هم توهین به شعور ملت را و هم سلاخی عدل و اخلاق را. دادگاه هایی که ترازویش از سنگینی ظلم از تراز خارج گشته و پستی و دنائت بر روح عدالت چیره شده است. خجل می گردی از آنچه می شنوی و آنچه می نگری. از فتنه ای که به نخبگان و آزادی خواهان نسبت می دهند از اندام های راسخی که آمفتامین فرسودیشان کرده است. از بدن های تحلیل رفته ای که شباهتی با آخرین تصاویر منقش در ذهن مان ندارند، از پوچی اعترافات و خیمه شب بازی قاضی و مدعی العموم.

اشک را بگو تاب بیاورد که هنوز به پایان ماجرا نرسیده ایم. قصه از آنجا تلخ تر می گردد که علما و مراجعی که همواره بایستی تبیین کننده قوانین دین باشند و حافظ میراث کهن پیامبر خاتم، سهل انگارانه خموشی و سکوت ننگینی را برگزیده اند. نه از جوانی که آرزوهایش در داغی سرب، سوخته شده سخن به میان می آورند و نه از تن به تاراج رفته نسلی بی سلاح، دفاع می کنند. که اگر ذره ای به فضیلت و کرامت انسانی مقید بودند همان پیشترها بایستی با شفافیت و صداقت از بلاهت هاله نور می گفتند و رسوا می کردند سروران غرق دروغ و تزویر را که اگر چنین می کردند اکنون وضع به روال دگری رقم می خورد. حال که مزدوری ظلم و جور کامشان را شیرین تر از شکرهای وارداتی شان نموده و حقوق چاکرمنشی شان هنوز برقرار است، پس چرا خیال را بیازارند با تفکر آزار زنان و مردان بی دفاع در ننگین ترین اسارت گاه های تاریخ بشریت…

سرگرد صادقی با این حجم تیره ظلمت و تباهی می توانی آسوده زندگی کنی و برای حرفه ات شرافتی قائل باشی. می توانی با لبخندی متبسم به آینده بنگری و در زیر چتر سبز درختان آرام بگیری. قطعا نخواهی توانست.

کاش سرگرد صادقی امثال تو ماموران بی باک و شجاع و مسئول و متعهد در این مرز پرگهر به وفور یافت می شد تا بی هیچ واهمه ای بازستاند حق به تاراج رفته را. کاش میشد از قاب تصاویر تلویزیونی فراتر رفت و قدم به این دنیای پلید واقعی می توانستی گذاشت، تا با پاکی دستهایت بشویی هرچه ناپاکی و ظلم است. کاش سرگرد صادقی شخصیت تو مابه ازای واقعی در این بیداد دوران داشت
.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر