۵/۳۱/۱۳۸۸

اسارتگاه آزادي

وقتي ته اين دنياي پليد محبوس در سلولي قبرگون باشي، روزها بيايند و از كنارت ثانيه ها به سنگيني سالي بگذرند،
وقتي برق چشمانت از ديدن آدمها خاموش وتهي گردد،
وقتي طهارت وجودت را آلوده ضايعات تنت كنند،
وقتي تن سپردن به روشني و پاكي آب به روياي فراموش شده ات بدل گردد،
وقتي جيره غذايي ات را برابر با وعده هاي غذايي حيوانات دست آموز كنند،
وقتي نهايت آرزويت به بي مقداري نوشيدن جرعه اي آب نيم گرم باشد،
وقتي گرسنگي و تشنگي مفرط مانع از جريان سيال روح زندگي در مسير رگهايت شود،
وقتي دوري از زن و فرزند، تصوير آخرين ديدارت را نيز به گنگي نسيان تبديل كند،
وقتي بي خبر از غوغاي زمان، محروم از شفافيت آگاهي و خبرباشي،
وقتي برهنگي همرزم قديمي ات در برابر چشمان شرمسارت، شكنجه اي است براي اعتراف دروغين ات،
وقتي در تنگناي آن قبر شبگون تن آزاده ات در اسارت باشد هواي سنگين و سياه راه سينه ات را تنگ كند و نفس هايت چون هق هق گريه در مسير تنفست حركت نمايد،
وقتي گم و محو شوي در ناكجاي بي زمان،
مغزت ، فرمانده وجودت رو به تحليل و فرسودگي مي نهد. و اين حجم سياه قيرگون بر قلبت چيره خواهد شد و ضربان زندگي ات را به شماره خواهد انداخت.
اين جسم رو به تخريب نهاده و اين مغز عاري از تازگي خون و هوا، نور و اميد، شور حيات، جنون فكر و تدبير و سرگشتگي انديشه را ميزبان خواهد بود،
تا پس از اين ديگر نپرسي، ديگر نخواهي و نتواني كه بخواهي كه بپرسي!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر