۶/۰۸/۱۳۸۸

فريب نوشته ها

پرتاب لنگه کفش و شادی بی‌معنای بعضی‌ها!

ماجرای پرتاب لنگه کفش به سوی بوش در رسانه‌های ایران خیلی مورد توجه قرار گرفته است. اینکه بسیاری از مردم عراق و صلح‌طلبان دنیا از سیاست‌های آقای بوش ناراضی هستند قابل انکار نیست. اعتراض به سیاستمداران هم در همه جای دنیا مرسوم است. در جاهائی که آزادی بیشتری هست، اعتراض‌ها رسمی‌تر و علنی‌تر و در جاهائی که اختناق بیشتری هست اعتراض‌ها زیرزمینی و سرکوب شده و غیرخبری است. اما بی‌شک این کار، به جای آنکه بتواند عمق ناراحتی مردم عراق و دنیا را از رفتار آتش‌افروزانه و جنگ‌خواهانه بوش در طور زمامداریش نشان دهد، باعث شد که اصل آن سیاست‌ها تحت تاثیر یک لنگه کفش که افکار عمومی دنیا آن را نشانه ی اعتراض نمی دانند وفقط آن را بی‌ادبی و کاری احساساتی ساده تلقی می‌کنند، قرار بگیرد. پرتاب لنگه کفش که خبر مهم دنیا شد، بدی سیاست جنگ افروزانه‌ی بوش را به حدی نازل کرد که هم بوش بتواند ادعا کند که مردم زیر دیکتاتوری صدام اینقدر آزاد شده‌اند و هم خیلی از عراقی‌ها که با سیاست بوش مخالف بودند آن‌را اهانتی به فرهنگ خودشان تلقی کنند و هم نقد سیاست‌ جنگ‌افروزانه بشرسوز بوش در آخرین روزهای مدیریتش تحت‌الشعاع این کار قرار گیرد.خوشحالی بعضی مسئولان و بعضی خطبا و بعضی رسانه‌های ایرانی از این ماجرا خیلی بی معنا است. پرتاب کفش نه کار سخت و پیچیده ی نظامی است ونه نشانه ی اعتراض عمیق و عمومی است. احساساتی بودن در درون افراد عادی شاید قابل پذیرش باشد ولی در میان کسانیکه دیدگاه و نظر آنان در دنیا پژواک دارد می تواند فاجعه بار باشد. 01 دي 1387

از تنهائی در آمدیم

در زندان، برای من، صبح ها که میخواهم از خواب بیدار شم، بدترین اوقات است. آدم وقتی خواب است، یادش می رود که در زندان است و در یک اطاق تنها باید روز را سر کند. معمولا وقتی از خواب بیدار می شوم که درخواب در کنار خانواده و یا دوستان گرم صحبت هستم. در سلول انفرادی که بودم و اطاقم سه در سه بود، ساعت 7.30 صبح از یک پنجره ای که زیر در آهنی بود، صدای قیژی می آمد و پنجره ای باز می شد و یک بسته نان و پنیر و یک لیوان چای را هل میدادند تو. در آن حالت خوش آزادی در خواب، این صدا من را بیدار می کرد. وقتی می دیدم باز هم در همان اطاق ولو هستم، غم عالم بر دلم می نشست. حالا که به یک جای دیگر منتقل شدم. اطاق بزرگی دارد با تلویزیون و حیاط 100 متری که بدون چشم بند میشود در آن قدم زد. تا پنجشنبه گذشته، که در این محل جدید تنها بودم. صبح ها، اینجا هم که از خواب بیدار می شدم در این اطاق بزرگ بیشتر تنهائی را حس می کردم. بدون قیژ در ورودی باز هم همان غم موقع بیداری وجود دارد. پریروز عصر پنجشنبه رفته بودم اطاق بازجوئی که وبلاگم را بنویسم. آمدم دیدم یک تخت دیگر در اطاقم گذاشته اند. چند دقیقه بعد هم سر و کله ی سعید شریعتی پیدا شد که بار و بندیلش را به دست گرفته و با چشم بند وارد حیاط شد. خیلی خوشحال شدم. بعد از 71 روز غیر از باز جو وتیم قضائی، یک نفر را می دیدم که میخواست با من بماند. موقع افطار هم دیدم که در حیاط با تشریفات ویژه اش باز شد و محمد عطریان هم آمد وافطار را با هم خوردیم ولی بعد افطار بردندش. آی چسبید. همان جا به سختی و به صورت تصادفی فهمیدیم که از همان پنجشنبه خیلی از بچه ها و دوستان زندانی مان در اوین چند نفری با هم شده اند وبه اطاق های عمومی منتقل شده اند. بیشتر خوشحال شدیم. با اینکه زندانی هستیم و رنج تنهائی تا اعماق وجود همه مان وجود دارد، ولی همین اندازه که سه نفری افطار خوردیم کلی لذت بردیم. سعید شریعتی 40 روز بعد از ما دستگیر شده است.کلی اخبار بیرون زندان را در این 40 روزه تعریف کرد. چه اوضاعی بوده است و ما بی خبر بودیم. خیلی سعی کردم از سعید شریعتی بفهمم که با چه هدفی و با چه برنامه ای این کارها صورت گرفته و کجای آن به سود مردم بوده، نفهمیدم. او هم نمی دانست. فقط ماجراها را تعریف می کرد. از حمایتهای با مزه آدمها و طیف های مختلفی که در خارج از کشور لباس سبز پوشیده بودند هم حرف زد. شیر تو شیری بوده خوشمزه. بی خبری هم عجب عالمی است. هر کس ایران امروز را بشناسد می داند که دود آشوبهای خیابانی تنها به چشم مردم و تاریخ وعظمت ایران میرود. واین واقعیت را بیش از دیگران ، آنهائی میدانند که مردم به دفاع از آنان به خیابان ها آمدند. در هر حال ما را چه به سیاست. اینکه در این چند روزه از تنهائی در آمده ایم، و افطارها غوق نمی کشیم عجالتا خوشحالیم.
۰۷ شهريور ۱۳۸۸

هیچ علاقه ای به انعکاس ورژن جدید وب نوشته ها در پهنه وبلاگ خود ندارم. همانگونه که خواندن سطور بی محتوای آن برایم دیگر جذابیتی ندارد. اما از باب مقایسه و نیز آشکار شدن چهره جدیدی که در پس این وبلاگ معروف و دوست داشتنی، کوته نظرانه سعی در ارائه نظرات تحمیلی خویش بر صاحب واقعی آن دارد، مرا بر آن داشت تا به ارائه دو پست قبل و بعد از زندان آقای محمدعلی ابطحی؛ مبادرت نمایم.

سالها وفاداری به این وبلاگ و صاحبش و عادت همیشگی به مطالعه روزانه آن، باعث گردیده تا فقط با خواندن اولین جمله های پست های جدید دریابم که نویسنده، شخصی غیر از آقای ابطحی است. سبک نگارش، ادبیات مورد استفاده، طنز بکار رفته و مهم تر از همه محتوای مطالب؛ همه گویای همین واقعیت است که این نوشتار حاصل فکر و اندیشه و بیان و قریحه آقای ابطحی نیست.

استفاده از جملات کوتاه و تکراری، سادگی بیش از حد در سبک نگارش، کشدار بودن مطالب، بهره گیری از شوخی های عامیانه، نگارش افعال به دو شیوه رسمی و غیررسمی، وجود واژه ها، کلمات و حروف اضافه تکراری در یک جمله و ... در قیاس با بکارگیری جملات طولانی بدون از دست دادن هدف و محتوای کلام، سادگی و در عین حال وقار جملات، موجز بودن مطالب، بهره گیری از طنزی زیرکانه و بدور از عوام زدگی، نگارش رسمی کلیه افعال مورد استفاده، پایبندی به اصل عدم استفاده مکرر از واژگان، کلمات و حروف اضافه در یک جمله و ... نشاندهنده حقیقتی غیرقابل انکار است که این عبارات و جملات، کلام آقای ابطحی نیست و از روح حاکم بر سبک نوشتاری ایشان بی بهره می باشد.

نویسنده ساده اندیش، کم سواد و بشدت تنهای این پست، سعی در القای حس تنهایی آقای ابطحی دارد بدون در نظر گرفتن مسائل مهمی که می تواند ذهن هر سیاستمدار اندیشمند و آگاهی که بی گناه در بند است؛ را این روزها بخود مشغول دارد. نه خبری از رنج اسارت است و ادامه بازجویی ها و نه نشانی از حس عبودیت و پاسداشت کرامت رمضان!

نگارنده این نوشتار، تصویری پریشان احوال، کم خرد و بی هدف از صاحب کتابخانه ای یکهزار جلدی به خواننده ارائه می دهد که تنها درگیر دغدغه خور و خواب است؛ و بشدت به بی خانمان های مقیم گرمخانه های دولتی می ماند.

۲ نظر:

  1. راستی به نظر شما چرا این نویسنده ی "ساده اندیش، کم سواد و به شدت ساده اندیش" فکر کرده که خوانندگان مطالب آقای ابطحی، یا بازدیدکنندگان تارنمای ایشان، باور می کنند که این متن به قلم آقای ابطحی است؟ به چه امیدی این را نوشته؟

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام جناب علی عزیز

    عرض کردم ساده اندیش. ساده اندیشی این متفکران باعث می گردد گمان نمایند آنان که همواره میهمان این وبلاگ دوست داشتنی بودند را می توان به راحتی فریفت و وادار به قبول شیوه گفتمانی جدید نمود. غفلت کم خردان تکیه زده بر مسند، از نکته مهمی چون زیرکی و فراست انسانها و دست کم گرفتن شعور آنها موجب می گردد؛ تا تصور نمایند هرچه به ذهن تاریکشان می رسد می تواند به محوریت عالم بدل گردد. از طرف دیگر به اعتقاد من حضور این اشخاص در محدوده وب به گستردگی مخاطبان آقای ابطحی و براساس سلیقه و تفکر و اندیشه و از همه مهم تر دانش آنها نمیباشد. بی اعتنایی به خرد و شعور انسانی موجب سرهم بندی ورژن جدیدی از این وبلاگ گردیده که به همین دلیل دوست داران ایشان را بر آن داشته تا آن را تحریم نمایند.
    شاید هم اندک امیدشان به ساده لوحانی بوده که وقتی نمایش بیدادگاه را می بینند، قبول می کنند صحتش را، این شعبده جدید را به دیده منت می پذیرند!؟
    بقول انیشتین اگر کارکرد مغز انسانها به اندازه یک میلیونیم معده شان بود امروز جهان مفهوم دیگری داشت.
    پایدار باشید

    پاسخ دادنحذف