ستونی از ماشین های سیاه تان که می رسد، همه یکصدا هو می کنیم، از شادی روی پاها بند نمی شویم یکنفس فریاد می کشیم، طنین صدای مان می پیچد و دروسعت آن، صدای گوشخراشی که در موتورهای تان ایجاد کرده اید، گم می شود. آنها که لباس سیاه به تن دارند بی تفاوت می روند شاید چون می دانند بعد چه خواهند کرد، بی تفاوت می گذرند. اما تو که می رسی تو که نه تن پوش نظامی دربر داری، و نه ظاهرا سلاحی در دست؛ وقتی صدای مان را میشنوی تاب نمی آوری با نفرتی که در تمام وجودت نمایان است و با غروری که قدرت برایت ایجاد کرده؛ به سرعت از زیر کاور سیاه مشکی رنگت، اسلحه کوچکی را بیرون می کشی و با رضایت خاطر لوله اش را رو به آسمان می گیری و ماشه را می کشی. سپس به ما چون صیادی که به صید می نگرد، با تمسخر و کینه چشم می دوزی. گلوله اشک آور جایی در نزدیکی مان فرود می آید، تو سوار بر همان ماشین بسرعت دور میشوی. همه اینها چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد. و من در تفکر نوع نگاهت می مانم بی توجه به گازی که ممکن است ریه ام را بسوزاند یا تمرکز فکر و قوایم را برهم ریزد!؟
این تصویری است که این روزها بارها دیده ام. حتی پس از ایراد خطبه های نماز جمعه. ظاهرتان با هم متفاوت است نوع لباس تان، نحوه حمله تان، حتی موتورهای تان با هم فرق دارند. شما متعلق به سه ارگان نیروی انتظامی، سپاه و بسیج هستید. اما در یک چیز با هم مشترکید و آن نیز حس بزرگی و نخوت و کینه ای است که هنگام شلیک در چهره تان موج می زند. غروری است که پهنای صورت تان را فرا می گیرد. آن هنگام که چون کفتاری حمله می کنید و بی مهابا آن حجم تیره سنگین را با قدرت و شدت بر اندام مان فرو می آورید. وقتی که تعقیب مان می کنید در شما که تن پوش نظامی ندارید و بتازگی نیز ماسکی بر دهان می نهید و گاه کلاه تیره رنگ مخوفی که آدم را یاد سارقان حرفه ای می اندازد؛ بر چهره می کشید؛ تا استتار کنند صورت کریه تان از شناسایی را. در شما خستگی نمی بینم. در سیمای تک تک شما دقیق می شوم، چیزی که می بینم متحیرم می کند. آنچه می بینم تصاویری است از آدم هایی که از کارشان لذت می برند. بوضوح می توانی شعفی کودکانه را از تعقیب و گریزی پیروزمندانه در چهره تان ببینی. در این عصر داغ تابستان خسته بنظر نمی رسید با آن پاهای کوتاه و آن هیکل های سنگین و کوله های کوچک و بزرگی که مملو از ناشناخته ها برایم است، با سبکی می دوید و بر ما می تازید، لذت می برید، گویی به تفرج آمده اید و اوقات خوشی را با دوستان می گذرانید.
شما که مامور سپاه هستید در زیر حجم سهمگینی از ساز و برگ جنگی خود را پنهان کرده اید. بر روی یونیفورم سیاه و یا پلنگی تان، ضد گلوله ای به قطر حدودا ده سانتی متر، شما را در برگرفته. روی بازو و زنوانتان نیز فلزی سپر گونه خوابیده تا از هر زخم و آسیبی در امان باشید. بر سرتان کلاهی نهاده اید که مرا یاد شخصیت های فیلم های کوروساوا می اندازد. این هیبت سیاه گون رعب آور را که می بینم فراموش می کنم در پشت آن، چهره ای انسانی نهفته است. از یاد می برم به صورت تان نگاه بیندازم. گاهی کمی جسورتر میشوم و با اعتماد به نفسی که در خود سراغ دارم به صورتتان می نگرم، پهنای آن را برای یافتن نشانی آشنا، می کاوم. اما آنچه می بینم نفرت است و بیگانگی.
نمی دانم ضرب و شتم مردم شهر، ریختن خون پاک جوانان این سرزمین، به اسارت بردن آزادی خواهان این مرزوبوم، هیجان انگیز است، شور و شعف می آفریند یا مسئولیت تان را افزون تر میکند. اینکه به شیون و فریاد زنان سالخورده که ملتمسانه می خواهند آنان را که به بند کشیده اید، برهانید؛ یا التماس های دختران جوانی که درخواست می کنند تا جوانان مان را با خود به مخوف ترین سیاه چال ها نبرید؛ چه هیجانی را برایتان در پی دارد. هرگز از خاطرم، تصویر دختر جوان باریک اندامی که به بازوی یکی از شما آویزان شده بود و با او گام برمی داشت، زدوده نخواهد شد. هرکه می دید گمان می برد این جوان محبوب این دختر است که اینگونه مشتاقانه بازویش را در دست دارد، اما خوب که دقت می کردی دیده اشکبار دختر جوان شجاعی را می دیدی که التماس می کرد صفی از مردم را که کنار دیوار به خط کرده بودید، برهاند و چشم بپوشد. اما آن جوان هیچ واکنشی نشان نمی داد. در صورت سنگی اش بوضوح رضایت دیده می شد. شاید لبریز شوق گشته بود که زن جوانی یافته است که به او التفاتی نموده و حقارت موجود در هویتش را نادیده گرفته است. نمی دانم شاید روحتان نیازمند این خرسندی است.
نمی دانم می گویند برای مزد چند روزه ای اجیرتان کرده اند و غریب ترهایتان را شب هنگام در کانکس هایی در گوشه و کنار شهر اسکان می دهند. نمی دانم چگونه می توان چنین روزی را بر سر سفره زن و فرزند برد. نمی دانم شاید اگر اندکی مناعت طبع و بزرگی روح داشتید دیگر نیازمند این چنین معاشی که لازمه اش ترساندن و تاراندن خلق خداست، نبودید. نمی دانم شاید اگر کسی به شما زبان عشق و محبت را آموخته بود و با شان انسانی در کودکی آشنا می شدید، دیگر محتاج نبودید کسی التماس و کرنش تان کند. که اگر درست آموزش می یافتید، این ها را حقیر می یافتید و تن بدان نمی آلودید؛ حتی اگر به آن حکم تان می کردند. نمی دانم اخلاق و تربیت و شرافت انسانی چه جایگاهی در زندگی تان داشته و دارد؟ نمی دانم آیا به منبع لایزالی باور و اعتقاد دارید که چنین می کنید به عقبایی که فرجامتان دهد ایمان دارید؟ نمی دانم. اما خوب که می نگرم در می یابم که روح کوچکتان نیازمند بزرگداشت است.
این تصویری است که این روزها بارها دیده ام. حتی پس از ایراد خطبه های نماز جمعه. ظاهرتان با هم متفاوت است نوع لباس تان، نحوه حمله تان، حتی موتورهای تان با هم فرق دارند. شما متعلق به سه ارگان نیروی انتظامی، سپاه و بسیج هستید. اما در یک چیز با هم مشترکید و آن نیز حس بزرگی و نخوت و کینه ای است که هنگام شلیک در چهره تان موج می زند. غروری است که پهنای صورت تان را فرا می گیرد. آن هنگام که چون کفتاری حمله می کنید و بی مهابا آن حجم تیره سنگین را با قدرت و شدت بر اندام مان فرو می آورید. وقتی که تعقیب مان می کنید در شما که تن پوش نظامی ندارید و بتازگی نیز ماسکی بر دهان می نهید و گاه کلاه تیره رنگ مخوفی که آدم را یاد سارقان حرفه ای می اندازد؛ بر چهره می کشید؛ تا استتار کنند صورت کریه تان از شناسایی را. در شما خستگی نمی بینم. در سیمای تک تک شما دقیق می شوم، چیزی که می بینم متحیرم می کند. آنچه می بینم تصاویری است از آدم هایی که از کارشان لذت می برند. بوضوح می توانی شعفی کودکانه را از تعقیب و گریزی پیروزمندانه در چهره تان ببینی. در این عصر داغ تابستان خسته بنظر نمی رسید با آن پاهای کوتاه و آن هیکل های سنگین و کوله های کوچک و بزرگی که مملو از ناشناخته ها برایم است، با سبکی می دوید و بر ما می تازید، لذت می برید، گویی به تفرج آمده اید و اوقات خوشی را با دوستان می گذرانید.
شما که مامور سپاه هستید در زیر حجم سهمگینی از ساز و برگ جنگی خود را پنهان کرده اید. بر روی یونیفورم سیاه و یا پلنگی تان، ضد گلوله ای به قطر حدودا ده سانتی متر، شما را در برگرفته. روی بازو و زنوانتان نیز فلزی سپر گونه خوابیده تا از هر زخم و آسیبی در امان باشید. بر سرتان کلاهی نهاده اید که مرا یاد شخصیت های فیلم های کوروساوا می اندازد. این هیبت سیاه گون رعب آور را که می بینم فراموش می کنم در پشت آن، چهره ای انسانی نهفته است. از یاد می برم به صورت تان نگاه بیندازم. گاهی کمی جسورتر میشوم و با اعتماد به نفسی که در خود سراغ دارم به صورتتان می نگرم، پهنای آن را برای یافتن نشانی آشنا، می کاوم. اما آنچه می بینم نفرت است و بیگانگی.
نمی دانم ضرب و شتم مردم شهر، ریختن خون پاک جوانان این سرزمین، به اسارت بردن آزادی خواهان این مرزوبوم، هیجان انگیز است، شور و شعف می آفریند یا مسئولیت تان را افزون تر میکند. اینکه به شیون و فریاد زنان سالخورده که ملتمسانه می خواهند آنان را که به بند کشیده اید، برهانید؛ یا التماس های دختران جوانی که درخواست می کنند تا جوانان مان را با خود به مخوف ترین سیاه چال ها نبرید؛ چه هیجانی را برایتان در پی دارد. هرگز از خاطرم، تصویر دختر جوان باریک اندامی که به بازوی یکی از شما آویزان شده بود و با او گام برمی داشت، زدوده نخواهد شد. هرکه می دید گمان می برد این جوان محبوب این دختر است که اینگونه مشتاقانه بازویش را در دست دارد، اما خوب که دقت می کردی دیده اشکبار دختر جوان شجاعی را می دیدی که التماس می کرد صفی از مردم را که کنار دیوار به خط کرده بودید، برهاند و چشم بپوشد. اما آن جوان هیچ واکنشی نشان نمی داد. در صورت سنگی اش بوضوح رضایت دیده می شد. شاید لبریز شوق گشته بود که زن جوانی یافته است که به او التفاتی نموده و حقارت موجود در هویتش را نادیده گرفته است. نمی دانم شاید روحتان نیازمند این خرسندی است.
نمی دانم می گویند برای مزد چند روزه ای اجیرتان کرده اند و غریب ترهایتان را شب هنگام در کانکس هایی در گوشه و کنار شهر اسکان می دهند. نمی دانم چگونه می توان چنین روزی را بر سر سفره زن و فرزند برد. نمی دانم شاید اگر اندکی مناعت طبع و بزرگی روح داشتید دیگر نیازمند این چنین معاشی که لازمه اش ترساندن و تاراندن خلق خداست، نبودید. نمی دانم شاید اگر کسی به شما زبان عشق و محبت را آموخته بود و با شان انسانی در کودکی آشنا می شدید، دیگر محتاج نبودید کسی التماس و کرنش تان کند. که اگر درست آموزش می یافتید، این ها را حقیر می یافتید و تن بدان نمی آلودید؛ حتی اگر به آن حکم تان می کردند. نمی دانم اخلاق و تربیت و شرافت انسانی چه جایگاهی در زندگی تان داشته و دارد؟ نمی دانم آیا به منبع لایزالی باور و اعتقاد دارید که چنین می کنید به عقبایی که فرجامتان دهد ایمان دارید؟ نمی دانم. اما خوب که می نگرم در می یابم که روح کوچکتان نیازمند بزرگداشت است.

وقتي حضرت وارد صحراي كربلا شدسوار بر اسب رو به سپاه دشمن و خيره در چشم يك يك آنان چنين گفت :آيا به راستي مرا نمي شناسيد و نمي دانيد كه من بر حقم شما نمي دانيد كه من روي شانه هاي رسول خدا و با سفارش فراوانش به شما كه در ركاب من باشيد بزرگ شده ام آيا نمي دانيد كه مادرم فاطمه تنها يادگار رسول خداست ومن پسر او هستم آيا فراموش كرده كرده ايد كه علي (ع) قرآن ناطق بود وبه در خواست و التماس هاي شما امير شد .بر روي پسر علي (ع) شمشير ميكشيد در برابر حق مي ايستيد ... هيچ كس لب نزد آنگاه حضرت فرمود : شما شكم هايتان از نان حرام پر شده چربي و پوست شما با حرام عجين شده و خداوند قوه تشخيص حق و باطل را از شما گرفته است و اينچنين در برابر حسين(ع) مي ايستيد.
پاسخ دادنحذفيقين بدانيم كه در زندگي متافيزكي به نام كارما(carma) به معناي بازگشت وجود دارد و اصلا جدا از كافر مسيحي و مسلمان و گبر و يهود و لائيك قانون دنيا اين است كه آنان كه امروز به ناحق سيلي مي زنند فردا به حق سيلي ميخورند و آنان كه امروز بد ميكنند فردا سخت ميميرند كه پروردگار فرمود ( ذره اي نيكويي به تو باز ميگردد چناچه ذره اي بدي وشر )