۷/۰۴/۱۳۸۸

لیونل مسی ،‌ قهرمان اخلاق

دكتر شريعتي :
بارالها،
رحمتي كن تا ايمان، ‌نام و نان برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افكنم. تا از آنها باشم كه پول دنيا را مي گيرند و براي دين كار مي كنند نه از آنها كه پول دين مي گيرند و براي دنيا كار مي كنند.

وقتی در آن شب رویایی و زیر نورافکن های قوی و خیره کننده، ورزشگاه سانتیاگو برنابئو، هنوز مخوف بنظر می رسید، وقتی در بازی برگشت ال کلاسیکو (بارسلونا - رئال مادريد)، بازيكن 22 ساله آرژانتینی دروازه رقیب دیرینه کاتالان ها را به زیبائی گشود و گوشه سمت چپ زمین را میزبان شادی اش نمود، وقتی در میان هیاهو و پرواز شادمانه تماشاگران، او که برداشتی مدرن از دو گل بیاد ماندنی اسطوره فوتبال جهان ، دیه گو آرماندو مارادونا، را در فصل قبل ترش برایمان مجددا به تصویر کشیده بود؛ ناگهان قبل از جای گرفتن در آغوش هم تیمی ها، پیراهن را بالا می زند و دوربین های تلویزیونی روی لوگو و نوشته های نقش بسته بر آن میخکوب می گردند؛ آن هنگام تصاویرمخابره شده به سراسر دنیا برای اولین بار کلماتی را نشان می دهند که برای اکثر قریب به اتفاق جهانیان، غریب می نمود.Fragile X Syndrome سندرم ایکس شکننده !!! یعنی چه؟

لیونل مسی با این حرکت انسانی در عرض چند ساعت چشم دنیا را به روی بیماریی گشود که بدلیل دایره محدود مبتلایانش، کمتر کسی به موجودات کوچک و نحیفی ، توجه می نمود؛ که مبتلا به این بیماری نادر ژنتیکی هستند و علاوه بر بیش فعال بودن و مشکلات جسمانی ، اشکال در تکلم و عوارض جنسی؛ از ناتوانی در یادگیری، مشکل برقراری ارتباط با افراد جدید و اضطراب بشدت رنج می برند.
آن شب ستاره محبوب و مشهور نیوکمپ و پپ گواردیولا، به قهرمان اخلاق بدل گردید بدون آنکه اسامی متبرکی از ریشه های اعتقادیش را بر پیراهنش بنگارد.

نه چون آنان که نام رادمرد نینوا را بر لباس و بر زبان به هنگام آورد با پولاد سرد، می نویسند و فریاد می زنند، آنان که نام و بازوبند ثقیل و سنگین پهلوان را یدک می کشند؛ ولی در آوردگاه انصاف و انسانیت ، جوانمردی واخلاق، مردود آزمون ملت می گردند تا نشان های بیفروغ دنیاداران بر فراخی سینه شان بیفزاید و نردبامی گردد برای حرکت در مسیر بزرگی، نه بزرگواری.

وقتی پهلوان نامی این دیار به هر روی و بنا به اقتضاء حرفه ای یا سیاسی، میهمان می گردد در بنده نوازی کاندیدایی متقلب و آنقدر این مسیر نزولی را بشتاب می پیماید تا آنجا که در تودیع مسئولی حضور می یابد که معروف است به سستی و ضعف در انجام وظیفه خطیر مدیریت ورزش کشور و مشهور است به بر باد دادن امید و آرزوهای مردمی که شوق شان خلاصه می گردد در کسب رنگین ترین مدال ها توسط قهرمانان بنام شان یا پیروزی درمیدانی سبزرنگ که ارمغان آورد برایشان حضوری دیگر بار را در عرصه جهانی ورزشی عامه پسند، که اینگونه دل مشغولی ، روزمرگی و خستگی هایشان را در پس موفقیت ها و کامیابی های ملی برای لحظه ای بدست فراموشی می سپارند، معناي قهرماني و پهلواني نيز مهجور مي گردد و مظلوم.
براستی به اوج رسیدن شاید آسان نباشد اما در اوج ماندن بس دشوارتر است.

۷/۰۲/۱۳۸۸

سخنران بيست و هفتم اجلاس مجمع عمومي سازمان ملل

مجمع عمومي سازمان ملل متحد از مهم ترين بخش هاي ساختاري اين سازمان محسوب نمي گردد، لذا تصميمات اتخاذ شده در آن و يا بيانات رهبران كشورها نقشي تعيين كننده در آينده و سرنوشت جهان نداشته كه شوراي امنيت بعنوان مهمترين قطب اين سازمان هم بلحاظ تشكيلاتي و سياست گذاري بين المللي دارد. كشورهاي عضو سازمان از اين اجلاس تشريفاتي، در جهت تبيين مواضع و تثبيت موقعيت ديپلماتيك خويش استفاده مي نمايند. و معمولا موارد مطروحه در آن حول مسائل كلي مانند آنچه شاهد آنيم چون مبارزه با سلاح هاي اتمي، گرماي زمين و بحران اقتصادي، مي گردد. مانند سخنان تكان دهنده پادشاه برونئي در مورد افزايش گرماي زمين و نابودي اين كشور بر اثر فرو غلطيدن در آب دريا.
عليرغم تشريفاتي بودن اجلاس، روسا و رهبران جهان مي بايست اصول روابط بين الملل را در تنظيم متن سخنراني بدرستي رعايت نمايند. در اين راستا تيم هاي قوي مشاوران مطبوعاتي با تسلط به دانش سياسي، اهداف و سياست خارجي كشور خويش، متني سنگين و دقيق را تهيه مي بينند كه در آن حتي بكارگيري واژگان خطاب آميز چون آقاي رئيس، حضار محترم و يا رهبران گرامي با وسواس و دقتي كم نظير انتخاب مي گردند. سخنران به هيچ وجه نمي تواند فقط براي زيبايي جملات و بياناتش هرجا كه خواست از اين كلمات استفاده نمايد، تعيين وزن كلمات و واژه ها، عبارات تاكيدي، مكث هاي بين جملات، وظيفه اي است سنگين كه تنها تيم هاي ورزيده مطبوعاتي از پس آن بر مي آيند. زيرا تمامي لغات و جملات در پايان سخنراني توسط كارشناسان زبده سياسي و ارتباطاتي دقيقا بررسي مي گردند تا از فحواي هر جمله و در پس هر كلمه، نيت بازگو كننده را بدرستي تبيين نمايند. چنين اماكني جايي براي موعظه نيست كه دنياي سياست نصحيت را برنمي تابد. لذا هركس هرچه خواست چون سياستمداران ايراني به زبان نمي راند زيرا مي داند كه كلام او مي تواند پيامدهاي ناگواري را براي كشورش به همراه داشته باشد. در چنين جاهايي است كه ارزش هر كلمه و هر كلام مشخص مي گردد. فراموش نكنيم كه يكي از دلايل آغاز جنگ ايران و عراق صرفنظر از كينه ديرينه و شخصي صدام حسين، همين لفاظي هاي ساده لوحانه و هيجان آلود و بدون رعايت مصالح و منافع ملي بود. آنجا كه به ملت عراق گفته شد همانطور كه مردم ايران محمدرضا را بيرون كردند،‌ شما نيز صدام را از كشورتان بيرون برانيد.
در اين اجلاس رسمي علاوه بر رعايت نكات مهمي چون اصول خطابه و نحوه پوشش، يكي از با اهميت ترين مسائل، برگه هايي است كه متن سخنراني بر روي آن نگاشته شده است. بعنوان مثال پرزيدنت اباما عادت به بكارگيري شيوه اي الكترونيكي براي خواندن متن سخنراني خود دارد. اين شيوه به مخاطب حس ارتباط كلامي چشم در چشم را مي دهد تا آنجا كه گمان مي برد خطيب بدون نياز به نوشته از پيش نگاشته شده اي، متني را از حفظ مي خواند، در حاليكه پرزيدنت اباما با تسلط بر اين روش سخنوري و با اتكا به مهارت بي نظيرشان در سخنراني و قدرت تاثيرگذاري بر مخاطب، با نهايت دقت و ظرافت به صفحات شفاف پيشرويش چشم مي دوزد و متن خود را براحتي و با تسلط كامل قرائت نموده، بگونه اي كه مخاطب باور مي نمايد با گردش سر به او نيز عنايتي خاص دارد. شركت كنندگان در چنين اجلاسي بايستي از وسايل رسمي اداري چون فايل و كلاسورهاي حاوي كاغذهاي رسمي آ چهار كه در بر دارنده متن سخنراني است، بهره گيرند.
بيست و هفتمين سخنران اجلاس مجمع عمومي سازمان ملل، به مدت سي و پنج دقيقه، خطابه اي را از روي كاغذهاي يادداشت تا شده قرائت كرد،‌ كه برخلاف رسم معمول، بر روي كاغذ غيررسمي آ پنج به رشته تحرير درآمده بود نه بر روي كاغذ آ چهار. اين برگه هاي كوچك يادداشت تا شده حاصل ذوق سرشار و علم بي انتها و دانش دست نيافتني جناب آقاي هاشمي ثمره است، كه دكتر احمدي نژاد پس از قرار گرفتن در پشت تريبون باشكوه اجلاس، از جيب خود بيرون آوردند. او در تمامي مدت سخنراني نيز سعي نمود به سبك همتاي آمريكايي اش، به چپ و راست سر برگرداند تا تمامي صندلي هاي نيمه خالي سالن را زير نفوذ هاله نورش،‌ منور نمايد.
اهميت مكان و موضوع سخنراني ونيز جو سالن، باعث گرديد تا او بارها مجبور شود دهان خود را خشك نمايد كه بجاي استفاده از دستمال، بسيار خردمندانه و ظريف، با دست اين كار را انجام مي داد و سپس انگشتان را چون كودكان به هم مي ماليد.
اين پنجمين حضور در چنين صحنه اي بود و عليرغم تمامي هشدارهاي فعالان مدني و حقوق بشر و جنبش سبز مبني بر اعتراض به حضور رئيس غاصب و قاتل، و نيز اعلام كشورهايي چون كانادا مبني بر خروج از سالن به هنگام ايراد سخنراني رئيس دولت غاصب، همچنان تيم عملياتي كودتا مشتاقانه اين خفت را پذيرفت تا نه تنها در محوطه اطراف سازمان ملل با نمادهاي سبز و شعارهاي سبز مواجه گردد،‌ كه در هتل اينتر كنتينانتال نيز از وحشت، محبوس گردند. رسوائي خياباني كم بود كه بر آن اضافه نماييد اقدام مقامات بلندپايه سه كشور آلمان، ايتاليا و فرانسه در ترك سالن اجلاس در ميانه ايراد بيانات دكتر احمدي نژاد و تنها ماندن با رديف هاي خالي صندلي ها و حضور كشورهاي دسته چندم جهان. اما شعبده بازان كيهان تصويري چون هميشه با استادي تمام تنها تصاوير مونتاژ شده صندلي هاي پر را مكرر نشان مي دهند و با آب و تاب، ميزان استقبال از سخنان رئيس جمهور غاصب را تشريح مي نمايند.
اما ضربات بر تيم كودتا يكي يكي فرو مي آيند كه مجله نيچر در مقاله اي فاش نمود كه رساله دكتراي كامران دانشجو، دانشجوي اخراجي، و وزير علوم و رئيس ستاد انتخابات دهم وزارت كشور، برداشت لغط به لغط مقاله دانشمندان كره جنوبي در سال 2003 بوده است. همچنين در اقدامي كم سابقه بنيامين نتانياهو نخست وزير اسرائيل با لحني تند و عتاب آلود، ‌از مداركي دال بر صحت هولوكاست و نسل كشي شش ميليون يهودي مي گويد و تشكر مي نمايد از كشورهايي كه به هنگام حضور دكتر احمدي نژاد در پشت تريبون، سالن را ترك گفته اند. اما فصل الخطاب ماجرا همان قطعنامه جديد شوراي امنيت است كه به ايران بار ديگر هشدار مي دهد در صورت عدم تعليق غني سازي، با تصميمات سخت گيرانه تري مواجه خواهد شد. در اين راه، رفيق شفيق دولت غاصب نيز به جمع موافقان قطعنامه مي پيوندد تا اين دومين اقدام روسيه عليه ايران طي دو هفته اخير باشد،‌ كه در اقدامي بي شرمانه به بهانه رعايت رژيم قضائي درياي مازندران،‌ به استفاده از ماهيان خاوياري توسط ايران،‌ راي منفي داد تا حدود بيش از چهار ميليون تن خاويار فرآوري شده ايران روي دست تاجر ايراني بماند و يكي از ارزآورترين كالاهاي اين كشور محروم شود از بازارهاي جهاني.

۶/۳۱/۱۳۸۸

بهار عاشقان


به سن دبستان که بودم، بیزار بودم از بوی مهر، از هوای پائیز، از سوزی که موذیانه می پیچید بر جسم نحیفم.
از مهر بیزار بودم، از آنکه می آید و با خود سال تحصیلی جدید، حس کلاس و درس و مدرسه را به همراه می آورد.
بیزار بودم از ساختمان مدرسه، از تابلو بزرگ رنگ و رو رفته ای که نامش دهن کجی می کرد به آمدنم،
بیزار بودم از حیاطی که برایم نه رنگ شادی داشت و نه سبزی بوته و درختی؛ حیاطی که نشاط کودکانه ام را به تصورم با نفرت می بلعید و ترسی گنگ را جایگزینش می نمود.
بیزار بودم از کلاس های درس یک شکل و بدقواره که آویزان بود به دیوارشان، تخته سیاهی پیر؛ که سپید و آزرده گشته بود از آزار گچ های نقش بسته بر آن؛ از کج نوشته های منقش بر روی دیوارهایش، از نیمکت های قدیمی و فرسوده که تنگ بودند برای شیطنت هایمان؛ از پنجره هایی که مغموم ذل می زدند به چشم مان؛ از میز و صندلی مخوف معلم؛ از دفتر کلاس که باز شدنش با ترشح هورمون آدرنالینم رابطه مستقیم داشت؛ که هرگاه گشوده می شد، قلبم به شماره می افتاد و آرزو می کردم آنچه بر زبان معلم روان می گردد نامم نباشد؛ تحسین می نمودم اجداد روشنفکرم را که نامی بعنوان فامیل برای خود و فرزندان شان انتخاب نموده اند که در دل حروف الفبا جای می گیرد نه در ابتدا و انتهای آن. که همین بختم را بلند می نمود در افتادن قرعه بنامم و فراخوانی معلم سخت گیر به رفتن پای تخته و پاسخگویی به سماجت استبداد گونه اش.

چقدر بیزار بودم از کتاب علوم و پرسش های بیشتر بدانیم که ترجیح می دادم ندانم.
بیزار بودم از بی شماری مشق ها و تکالیف شبی که باید می نوشتیم و می خواندیم. پنج شنبه ها که انگار آخر دنیا بود و باید حداقل چهار درس فارسی را با مدادی سیاه و سفت و سخت می نوشتیم، که چقدر دوست داشتم با خودکار بنویسم که سریعتر تمام می شد و حروف دوان می شدند بر سفیدی کاغذ، چقدر آرزو می کردم خانم معلم، درس کوکب خانم را بعنوان تکلیف شب اعلام کند نه حسنک کجایی و نه خروس خاله مرجان یک و دو را. که در چشم کودکانه ام طولانی می نمود سطور دومی و کوکب خانم تنها بخشی از یک صفحه را پر می کرد، کمتر وقت می گرفت و دستان کوچکم را کمتر خسته می نمود.

سر کلاس، ثانیه ها بسان ساعتی می گذشتند و به گمانم زمان خوردن زنگ آخر، چون رویایی دست نیافتنی می نمود. با نواخته شدن آن نوای دوست داشتنی چون زندانیان از مدرسه می گریختم؛ به خانه که می رسیدم بعد از نهار وقت خواب بود که حسرتش از صبح بر دلم مانده بود. دم غروب که به دنیای بیداران باز می گشتم، هیچ حوصله ای برای نوشتن آن تکالیف پایان ناپذیر نداشتم؛ شب فرا می رسید و من هنوز خسته بودم و مشق ها نانوشته. ناچار خواهرم به دادم می رسید و هر آنچه مانده بود با خطی شبیه به سیاه مشق هایم، تند و سریع می نوشت. از این بابت همیشه مدیون اویم.

همان روزهای اول مهر تقویم را بررسی می کردم تا بدانم چه روزی غیر جمعه تعطیل است. برای آمدن روزهای خوشبختی و تعطیلات عید و تابستان لحظه شماری می کردم. عیدها هم دلمان را از حسرت داشتن اوقات فراغت بی مصیبت مشق، می انباشتند و لذت مسافرت بی دردسر را حرام مان می کردند. تقریبا تمام کتاب فارسی را باید یکباره و چند باره می نوشتیم. حالا که می بینم چند روز قبل از تمام شدن اسفند ماه، مدارس تعطیل می شود و یک دفترچه بعنوان مشق شادی با بچه ها راهی خانه ها می کنند، تاسف می خورم به حال خودمان و به بیگاری که کشیدیم و به انگشت میانی ورم کرده مان.

دبیرستان هم که می رفتم این نفرت بی پایان به مهر همراه بود با من، هر چند که عشقی ماندگار نسبت به کتاب و درس و احترامی بی حد به آموزگارانم، در دلم ریشه دوانده بود و من و آنها را جدایی متصور نبود. اما در اين مرحله از رشد فكري و عقلي چيزهاي جديدي موجب آزارم مي گشت و نفرتي بي پايان.

بيزار بودم از هرچه انجمن بنام اسلامي كه در بدو ورود به مدرسه با وقاحت كيف مان و محتوياتش را با اقتدار زير و رو مي كردند، و بسان ماموران امنيتي در مواجه با جنايتكاران، سرتا پايمان را تفتيش مي نمودند. نفرت داشتم از كارشان و از نخوتشان در انجام اين عمل غيرانساني. بيزار بودم از آنان كه بيشترشان از دانش آموزاني بودند با پائين ترين سطح موفقيت تحصيلي و هر يك چادري سياه رنگ با مقنعه اي كه تا نزديكي بيني شان را پوشانده بود، بسر داشتند، هميشه فكر مي كردم حتما با اين پوشش در حال خفه شدن هستند كه هم نشينانشان را خفه مي كردند با بوي نامطبوع تنشان. بيزار بودم از خفتي كه بدان تن داده بودند تا شايد توفيقي كسب كنند با پيدا كردن لوازم آرايش يا عكس مايكل جكسون مخفي شده در چند لايه هاي كيف دختران مدرسه و يا با رويت جورابهاي سفيدي كه زير كتاني تيره رنگ به پا كرده بوديم و اصلا به چشم نمي آمدند و آن چشمان مفتش گونه شان آن اندك خودنمايي را نيز رصد مي كرد و به مدير و مربي پرورشي گزارش مي داد. بيزار بودم از مربي پرورشي كه خود با هشت تجديد به زور ديپلم گرفته بود و حتي نمي توانست براحتي براي جمعي سخنراني كند حال مي خواست روح نوجوان مان را با توسل به علم سرشارش، بپرورد!؟ بيزار بودم از يونيفورم سر تا پا سياه رنگي كه مجبور بوديم به تن كنيم، از اينكه نمي توانستيم كيف و كفش و كاپشني بغير از رنگ هاي افسرده كننده به تن كنيم. از اينكه كاپشن قرمز و سفيد رنگي را كه پدر با همان سليقه هميشگي خريده بود و من آرزو داشتم با آن نوشته هاي عجيب و متفاوتش بپوشم و مانور دهم در مدرسه و در راهش،‌ تا اينكه از روي ديگرش كه به رنگ صورمعه اي بود در بر كنم. بيزار بودم از مرگ بر اين و آن گفتن ها در صف هاي اول صبح از فرياد جنگ جنگ تا پيروزي!!‌ از اجبار به كف نزدن و به جايش تنها صلوات فرستادن، كه از لج مدير و معاون، آرام مي گفتيم و در دل. كه دوست داشتيم شوق و شور جريان يافته در ذره ذره وجودمان، در خونمان را با لحظه اي شادي كردن و كف زدنهاي بي امان، ابراز داريم. چقدر آن روز اسلام را كوچك مي كردند در ذهن مان، كه تنها دين اجبار است و خداوندي كه همواره با چوبي در دست بر بالاي سرمان ايستاده تا مبادا به خطا برويم و او مجازات مان نمايد. و چقدر پروردگار رنگهاي روشن و شاد، خداوند نور و روشنائي و اميد و فرح و نشاط و خوشبختي، آن روزها معصوم بود و مظلوم چون دين ناشناخته اسلام. كه پس از سالها هنوز اين دو گراميان مظلومند و مخدوش.

با وجود اين همه نفرت و انزجار، سعی می کردم حتی یک روز را نیز از دست نداده و از کلاس غیبت نکنم. اما همواره آرزو داشتم که دوره دبیرستان پایان یابد و کتاب ها را در جشنی استثنایی به شعله های آتش بسپارم و نابودشان نمایم. آرزو داشتم روز اول مهر که رسید بی خیال دنیا بخوابم تا ظهر، یا نه، بیدار شوم و رفتن بچه ها به مدرسه را ببینم و از ذوق درس نخواندن بمیرم. متعجب بودم که همکلاسی ها می گفتند غصه خواهند خورد وقتی مهر برسد و نتوانند به مدرسه بروند که دلشان تنگ می شود حتی برای نیمکت ها.

جالب است که هرگز این حس انزجار را در دوران دانشگاه نداشتم، که برایم تمام روزهایش دلپذیر بود و زندگی بخش، ساعاتی بیادماندنی و سرشار از خاطراتی تکرار ناپذیر. هنوز گاه که از کنار همان دانشگاه عبور می کنم با دیدن محوطه تمام سبزش، غمی غریب دلم را می فشارد و حسرتی وصف ناپذیر وجودم در بر میگیرد. غصه دار می گردم بسان کسی که عزیزی را برای همیشه از دست داده است!


پی نوشت :

چنانچه کسی این مطالب را بخواند حتما گمان خواهد کرد که این نوشتار، حسرت نوشته های یک شاگرد تنبل و بازیگوش است!!!!

اين بخش را ابتدا بصورت نيمه كاره منتشر نمودم و اكنون فرصتي دست داد تا تكميلش نمايم با افكار سامان يافته ام.

ساعتها


از نیمه شب دیشب، ساعت رسمی کشور یکساعت به عقب برگردانده شد، اما تغییر ساعت در این کشور چه اهمیتی دارد!؟

چه اهمیتی دارد، وقتی وقت را دقتی نباشد، وقتی مهمترین پدیده علمی برای تعیین مختصات مذهبی عده ای معتقد، بلاهت بار دستاویز ترفندهای سیاسی می گردد؛ وقتی انتها و ابتدای ماههای عبودیت و بندگی و جشن پایداری در برابر نفس و ممارست بر تقوا، مغرضانه جابجا می شوند، وقتی هنوز مغموم از سرعت رفتن آن ماه روح افزا هستی، مغبون سیاست کژمداران می گردی؛ دیگر تغییر زمان چه فرقی می کند؟!

وقتی خستگی تلنبار شده بر جسم و روحی زخم خورده ، فارغت می کند از سرعت دقایق، وقتی فرسوده می گردی و فرتوت در جباریت دنیامداران، وقتی جوانی و شادابیت گره می خورد با کهولت و سپیدی موی، وقتی لذت ثانیه های حضور در آرامش خانه به خاطراتی گنگ و نخ نما بدل میگردد، وقتی قرار است دفن شوی در شمارش روزهای اسارت؛ دیگر تغییر زمان چه فرقی می کند؟!

وقتی ذخائر کشور با سرعتی نابخردانه تخریب می گردند و تحلیل می روند، وقتی فرصت های مناسب سیاسی به تهدیدهای همیشگی بدل می شوند، وقتی مکرر ارز پایه مبادلات بین المللی را تغییر می دهند و این بار بی هیچ نتیجه بخردانه ای واحد پولی در محاسبه ذخیره ارزی کشور را ناگهان تعویض می کنند، وقتی وزیر بازرگانی بدون هیچ تجربه و دانش علمی و عملی نقل مکان می نماید به وزارتخانه استراتژیکی چون نفت، وقتی در اجلاس سران اوپک، وزیر نفت کشور حرفی برای گفتن ندارد، وقتی برای مواجه با کاهش قیمت نفت برنامه ای نداریم و عینا برای پیش بینی مدیرعامل شرکت نفتی توتال مبنی بر افزایش قیمت نفت به بشکه ای صد دلار در آینده ای نزدیک نیز برنامه ریزی نمی کنیم، وقتی اتخاذ سیاست های نادرست و سراسر اشتباه اقتصادی توسط رئیس دولت باعث افزایش سرسام آور قیمتها می گردد، وقتی بازی با اعداد و ارقام بدون سند و مدرک توسط رئیس جمهور به عادتی روا تبدیل می شود، وقتی روزنامه تزویر از نظرسنجی سخن می گوید که نتیجه آن تائید صحت انتخابات ریاست جمهوری به میزان هشتاد و سه درصد است، وقتی حضور آدم ها در تمام شئون زندگی، وارونه جلوه داده می شود، وقتی پس از جابجایی آراء چهل میلیونی، حضور میلیونی سبزها در روز آزادی نیز به گفته کیهان نویسان دروغین محسوب می گردد و همه به حساب طرفداران حکومتی واریز می شود، وقتی حضوری آگاهانه و شورانگیز را منتسب می نمایند به مزدوری اسرائیل و فریب خوردگان نظام و جیره خوران مزد بگیر، دیگر تغییر زمان چه فرقی می کند؟!

۶/۲۸/۱۳۸۸

سيلي سبز

هنوز حكومت از شوك شكوه حضور مردم در آخرين جمعه ماه مبارك رمضان خارج نگرديده، هنوز سرخي سيلي سخت نواخته شده بر چهره كريه استبداد، محو نشده، هنوز سيماي سرد، بيروح و سنگي ظلم، از مشت آهنين نواخته شده بر آن، كبود رنگ است. هنوز رعشه افتاده بر جان بزدلان،‌ آرام نگرفته است كه مصاحبه مريم صبري و ابراهيم شريفي، اسناد زنده و گوياي جنايت و تجاوز در زندان هاي مخوف حكومت، مدارك معتبر كروبي دلير كه هفته گذشته توسط دادستان كل كشور به سخره گرفته شدند، پهنه تصويري صداي آمريكا را در بر مي گيرد.
هنوز چهره كج و ناصاف استبداد از سيلي نواخته شده بر آن به حال عادي بازنگشته است كه ضربه مهلك تر و كاراتري بر آن وارد مي آيد. تا كوس رسوايي رياكاران و تزويرسازان مجدد نواخته گردد، تا باز ترفند جديدي را ذهن بيمارانشان بينديشد و توطئه نويي را تدارك بيند.

********************

بار ديگر رئيس دولت غاصب بر مواضع ضد صهيونيستي خود پاي فشرد و در سخنان پيش از خطبه هاي شرارت، هولوكاست را در آستانه سال نو عبري، به افسانه اي تشبيه نمود. اما امروز رئيس دفتر دوست داشتني خود، اسفنديار رحيم مشائي، را به سمت رئيس نهاد رياست جمهوري برگزيد تا نقيضي باشد بر گفته هاي پوشالي ديروزش.

********************

اما نهايت نخبگي رئيس دولت غاصب آنجا نمود يافت كه روز پنچ شنبه مورخ بيست و ششم شهريور، قبل از اعلام نتايج نهايي انتخابات رياست جمهوري افغانستان در حالي كه گمانه زني ها نشان از وجود تقلب در انتخابات داشت و حدود يك و نيم ميليون راي به نفع آقاي كرزي جابجا گرديده است، در پيامي انتخاب مجددشان را به رياست جمهوري افغانستان تبريك گفت!!!!؟؟؟؟ اقدامي نسنجيده و خارج از عرف بين المللي كه حكايت از بي خردي و عدم تسلط به دانش روابط بين المللي تيم روابط خارجي دولت غاصب دارد. هنوز احتمال لغو انتخابات رياست جمهوري افغانستان بواسطه رسيدن بازشماري آراء به حدود ده درصد، وجود دارد. البته دكتر احمدي نژاد يد طولائي در شكستن قوانين متعارف دارند تا شايد بدين واسطه بيشتر بر صفحه رسانه ها، چهره دوست داشتني شان، سائيده شود و بر محبوبيت شان افزوده.

جمعه اقتدار

بگذار آنقدر سرعت اینترنت کم شود که من نتوانم به دفتر مکنونات فکری و قلبی ام دست یابم، بگذار سریع ترین خطوط هم نتواند غلبه کند بر سیاه ترین سدهای ارسال و دریافت اخبار، بگذار که خبرها از داغی بیفتند آن هنگام که فرصت ارسال می یابند، بگذار که ریاکار متبسم شود از شعبده دوباره اش، بگذار مست شود از غرور حماقت بارش ... که این چرخه معیوب غرقش می نماید در گرداب خود ساخته که امروز تمامی خطوط فعالیت سیستم های اقتصادی او نیز به لطف این اخلال، مختل گشته اند و اولین پس لرزه های آن حضور شکوهمند، ترسی بنیان کن را بر جان بی مقدار و رو به اضمحلالشان مستولی نموده است، و فکر معیوب شان را به تباهي كشانده.

در سبزترین جمعه این خاک که متبرک شده با نام ماه عبودیت، با عزمی که قوت گرفته از هفته ها پیش و تدارک یافته با سبزترین نمادها؛ رو به مکان دیدار، روان می گردیم. به خیابان آزادی که می رسیم سیلی از جمعیت سرازیر شده به سوی خیابان انقلاب را می بینم؛ با دیدنشان دلم گرم می گردد و امیدوار. هوا خنک است و پائیزی و نسیم، مهربانانه همراهمان می گردد.

بر سر راه اداره راهنمایی و رانندگی است که حیاط وسیع آن احاطه شده با انبوهی از نیروهای گارد ویژه و ماشین های سیاه آماده سرکوب. سر می گردانم در جمعیت، متعجب می شوم که هیچیک به رنگی که قرارمان بود همراهمان باشد، مجهز نشده اند. معدودی را می بینم که لباس یا مانتو سبز به تن دارند. اما ناامید نمی شوم می دانم که همه منتظر فرصتی اند تا تجهیزاتشان را از داخل جیب و کیف شان بیرون کشند. بر سر هر چهارراه مردم عادی ایستاده اند به نظاره. به سبزی مچ های من و همراهم اشاره می کنند و لبخند می زنند. از لباس شخصی و گارد ویژه فعلا خبری نیست و تنها نیروی انتظامی است که سر هر چهارراه را قرق نموده. هنوز کسی را جرات سردادن شعار نیست گویی همه منتظر اقدام بی باکانه دیگری اند.

به خیابان کاوه می رسم بانوان شجاعی را می بینم که چون همیشه پیشرو شده اند و بی واهمه فریاد مرگ بر دیکتاتور سر می دهند. اندکند ولی بیقرار و پرتلاطم. کنارشان که می ایستی دیگران نیز جسارت می یابند و همراهت می شوند در تکرار همان شعار. اینجاست که موافقان دولت سرقت و تقلب نیز سر می رسند و با خروش فریاد برمی آورند و آنان نیز مرگ دیگری را می طلبند. همه را توصیه به آرامش می کنیم و بر، برحذر بودن از جنجال آفرینی.

آهسته حرکت می کنیم تا به خیابان دکتر محمد قریب می رسیم، با همان گروه کوچک اولیه؛ هسته ای بنیانی را فراهم می آوریم و سر می دهیم شعارهای خلاقانه ای که پسران جوانی حدودا بیست و دو یا سه ساله سر می دهند. اینجاست که با اولین فریادهایمان، انبوه می گردیم و سیلی. نمادهای سبز نیز کم کم از خفا بیرون می آیند و نمایان می گردند. جمعیت جان می گیرد. همراهمان می شوند آنان که به تماشا آمده و ایستاده اند. شور حضور و لذت دست زدنها و پای کوفتن ها فرا می گیرد جمعیت را. و هو می کشند بر اندک یاران قدرت که از لاین میانی خیابان آزادی به سمت دانشگاه حرکت می کنند. یکی از بهترین شعارها همان است که می گوید " کروبی دستگیر بشه، ایران قیامت میشه ؛ مجتهد واقعی، منتظری صانعی ؛ بسیجیه واقعی همت بود و باکری" .

ابرهایی که از صبح در آسمان متراکم بوده اند، با دیدن این اتحاد و یکدلی، یکدل می گردند و منسجم، اندک اندک بر مقدارشان افزوده می گردد تا روز را کمی به تیرگی برسانند تا بشارتی گردند بر بارش رحمت. آسمان نیز آغوشش را برای حضورمان می گشاید و رحمتش را نثارمان می نماید. رگباری زیبا شروع می گردد تا لذت حضور را دو چندان کند. ابرهای تیرگی که جان می دهند خورشید با گرمای بیشتر غمزه تابشش را نشانمان می دهد.

به توصیه همراهم سعی می کنم کمتر شعار دهم تا گرما، بر خنکای وجودم چیره نگردد تا تشنگی برآن غلبه ننماید. اما نمی توانم آرام گیرم. سوختن در آتش تشنگی را بر سکوت ترجیح می دهم. لنز دوربین را سر می دهم بر ازدحام جمعیت. اما وسعت آن شرمنده حضور انبوهی جمعیت می گردد. تا می توانم ثبت می کنم تاریخ را که واقع می گردد و بنیان ظلم را به لرزه می اندازد.
خبر می رسد که تا دانشگاه شریف که تا آنجا فاصله ای بعید است، جمعیت حضوری سبز دارد. ابتدا و انتهای جمعیت را چشم نمی تواند معین کند. تصویر آن مرد راه، سید بزرگوار که بر تیری افراشته می گردد، غریو شادی است که همه جا را فرا می گیرد. دوربین ها همه بر روی چهره او ثابت می گردند تا به نیکی ثبتش کنند.

از تشنگی می سوزم، اما قصد ترک خیابان آزادی، جمالزاده را ندارم. بزدلان حکومتی میدان انقلاب را مسدود کرده اند تا مبادا این سیل به دانشگاه تهران نزدیک شده تا مبادا رسوخ کند در نماز ریاکاران. آنقدر جمعیت زیاد شده که مرا بیاد آن دوشنبه تاریخی می اندازد. اعتراف می کنم به هیچ عنوان تصور نمی کردم چنین خیل عظیمی با این همه تهدید و ارعاب و تعویض امام جمعه، در روز آزادی حضور یابند.

وقتی خیابان لبریز از شکوه سبزها می شود همه یکدل تصمیم می گیریم به آرامی به دیگر سوی خیابان حرکت کنیم سوی میدان آزادی. آنقدر این دیکتاتور بی مقدار را لعن کرده ایم و مرگ را برایش آرزو نموده ایم که به شمار نمی آید. در راه دستها را به نشانه پیروزی بالا می بریم و با هر شعار، صدای کف زدنهای بی امانمان در فضا می پیچد و ماموران راهنمایی سرگردان می شوند در حجم جمعیت و ماشین هایی که فریاد بوق هایشان همراه شعارها می گردند. همچنان پیش می رویم در تقاطع آزادی – نواب ماشین های سیاه گارد ویژه شروع به پیاده نمودن نیرو می کنند. از همانجا به مردم حمله می کنند. کاملا مشخص است دستور دارند تا در ابتدا تنها وحشت بیافرینند و متفرق کنند. آنجا که استقرار می یابند خیابان آزادی به سمت شرق را مسدود می کنند حال بخشی از نیروها به داخل جمعیتی می آیند که با شعار به سمت غرب خیابان و بسوی خیابان بهبودی و دانشگاه شریف حرکت می کنند.

سعی می کنند با ایجاد سرو صدا و فریاد کشیدن، ضربه زدن بر بدنه خودروهای عبوری، ترس بیافرینند و مردم را متفرق کنند. ابتدا کسی توجه نمی کند به مسیرمان ادامه می دهیم، اما آنها بسرعت تعقیب مان می کنند. در چنین شرایطی که کم کم از تعدادمان کم می شود اگر بمانی غفلت کرده ای که آنان منتظر همانند. اگر پای بفشاری بر ماندن و ادامه حرکت حتما مضروب می گردی و در نهایت دستگیر که آنان همان را بی صبرانه می طلبند. پس در چنین شرایطی بهترین راه همان پراکنده شدن و نماندن است. که نیت حضور در میعادگاه بود که به درستی محقق گردید و این ایستادن نه از سر عقل است و شجاعت که بی تدبیری است ناپخته.

دیگر تشنگی امان نمی دهد رویای نوشیدن اندک جرعه ای هستی بخش تمام مغزم را تا بانگ موذن به خود مشغول می دارد. لیک این تشنگی برایم چونان سرمستی بی مثالی است که با چشمه های گوارا معامله نخواهم کرد. که این تشنگی، خاص ترین رمضان را تا آنگاه که نفس از سینه برآید، برایم تداعی می کند. تشنگی توام با آزادگی و افتخار و سربلندی.

آنچه دیروز مشاهده شد، هماهنگی نیروهای سرکوبگر جهت حمله به مردم؛ راس ساعتی مشخص می باشد. دوستان و اقوامی که از طریق مسیرهای دیگر چون میدان هفت تیر، خیابان شانزده آذر، بلوار کشاورز و فاطمی، در مراسم شرکت کرده بودند؛ جملگی حدود ساعت دو بعداز ظهر مورد حمله گارد ویژه قرار گرفتند. بنظر می آید آنان قصد داشتند تا قبل از اتمام خطبه های نماز جمعه، تمامی جمعیت مستقر در خیابان های اطراف دانشگاه را متفرق نمایند تا به دنیا اعلام کنند اندک اراذل و اوباش مزدور اسرائیل و فریب خورده تلویزیون های بیگانه؛ قصد آشوب داشتند که با هشیاری مردم همیشه در صحنه، نتوانستند به اهدافشان دست یابند. اما همه می دانیم که چه کسی به اهدافش به نیکی دست یافت و چه کسی امروز آشفته حال است و انگشت به دهان.

۶/۲۴/۱۳۸۸

خائنين به وطن



وقتی رئیس صدا و سیمای ملی ایران به اتهام اقدام جهت براندازی نظام توقیف شد و حکومت اعلام نمود وی، آیت اله شریعتمداری مرجع عالیقدر شیعه را نیز با خود همراه نموده است؛ بهتی غیرقابل توصیف مردم را فرا گرفت.

عضو نهضت آزادی و همراه آیت اله خمینی در پرواز بهمن پنجاه و هفت، همان که در کنار مسافر مهم آن پرواز، بعنوان مترجم قرار گرفت و در برابر چشم جهانیان، آن هیچ معروف و تاریخی را ترجمه کرد، همان که بر مسند وزارت خارجه نیز برای مدتی تکیه زد و در اولین انتخابات ریاست جمهوری حکومت اسلامی نیز شرکت نمود و بختش تنها بیست و پنج صدم درصد آراء را برایش به ارمغان آورد، مهندس صادق قطب زاده در دادگاهی که به قضاوت ری شهری برگزار گردید، به جرم براندازی و اقدام نظامی علیه حکومت به اعدام محکوم شد.

مهندس شیکپوش و همواره متبسم، چهره خوشرو و دوست داشتنی تلویزیون که بی تکلف و عامیانه چون یک مجری قدیمی با بینندگانش سخن می گفت، و ساده و بی ریا به عاریتی بودن کت و شلوار آراسته همواره تیره رنگش اعتراف می نمود؛ و این چنین توانسته بود قلبهای غالب مردم را تسخیر نماید، به ناگاه در قامت یک زندانی نادم در یک مصاحبه تلویزیونی لب به اعتراف گشود.

هرگز از یاد نمی برم آنگاه که پس از اعلام حکم اعدامش با چهره ای مغموم و شرمسار و عاری از لبخند همیشگی اش، یکه و تنها، یکبار دیگر در برابر دوربین های تلویزیونی قرار گرفت و این بار از مردمی که می ستودنش، با بغضی در گلو درخواست عفو نمود و بخشش. این آخرین تصویر پخش شده از مدیری بود که تلاش می نمود بیش از پیش شبیه باشد به خلف مشهورش، رضا قطبی. پس از آن برنامه کذایی، هیچ خبری مبنی بر اجرای حکم یا عفو قطب زاده منتشر نشد. اما زمزمه های درگوشی مردم حکایت از مرگ این مهندس دوست داشتنی در سحرگاهان یکی از روزهای شهریور ماه سال شصت و یک داشت.

بیست و هفت سال از آن زمان می گذرد اما روند دادرسی و اعتراف گیریها همان است. آدم ها و نقش آفرینان تغییر کرده اند اما جریان فکری همان است.

شامگاه یکشنبه مورخ بیست و دوم شهریور ماه سال هشتاد و هشت، وقتی دادستان کل کشور، محسنی اژه ای، را در برنامه زنده گفتگوی ویژه خبری، بی حضور مهدی کروبی - فرزند احمد- و مستنداتش می بینم؛ مطمئن می گردم که این روحانی برجسته و شجاع بزودی بدون در نظر گرفتن سابقه انقلابی و سیاسی اش؛ چون فعال سیاسی قدیمی مهندس قطب زاده؛ و تنها به اتهام پیگیری های مجدانه و مصرانه اش در احقاق حقوق آسیب دیدگان حوادث پس از انتخابات و تنویر افکار عمومی؛ توقیف خواهد شد و ریاکاران و تزویرسازان جد و جهدی خواهند نمود مجدد، تا او را نیز چون همکاران و همفکران دربندش به اعتراف به ناکرده ها و ناگفته ها، مجبور نمایند. بس خیالی است خام.

خیالی است خام که خواهند توانست با جعل و دستکاری و مخدوش و نابود ساختن اسناد و مدارک ارائه شده و ارعاب قربانیان و خانواده شان، شیخ بی باک را ریشخند زنند و مضحکه تماشاچیان شعبده واهی شان گردانند. که صاحبان شعور و خرد خود به حقانیت شیخ شان واقفند و به تزویر کذابان آگاه. لذا سبزواره ای را در آخرین جمعه ماه مبارک رمضان به نمایش خواهند گذاشت تا داغی گردد بر تیرگی قلبهایشان.

عدالت هرگز با اعدام یاران قدیمی و توقیف معتقدین به اصول همین نظام، محقق نخواهد گردید که همواره شرمسارخواهد ماند.

******************************

پی نوشت : مقایسه این دو سیاستمدار قدیمی تنها به جهت قیاس نحوه برخورد و عملکرد دستگاه قضاء بود نه اعتقاد به برابری شخصیتی و هم عرضی اتهاماتشان.

جاسوس سیا


مازیار بهاری مستند ساز معروف و خبرنگار نیوزویک را اگر در دادگاه به اسم معرفی نمی کردند، حتما نمی توانستم بشناسم. آنقدر لاغر شده و زرد روی که اگر ندانی زندانیست گمان خواهی کرد بیماری است مبتلا به تالاسمی ماژور.

مستند بسیار دیدنی بنام سقوط شاه یکی از بهترین ساخته های سالهای اخیر اوست. همان که شاید باعث گردید این روزها بیشتر مهمان اوین باشد. در این فیلم او با نشان دادن آخرین مصاحبه های پادشاه فقید ایران، محمدرضا پهلوی، چهره جدیدی از آخرین شاهنشاه ایران را به نمایش می گذارد که با غرور و از موضع قدرت با خبرنگار انگلیسی سخن می گوید و از لزوم احترام دنیا به ملت ایران و اینکه ازاین پس نفت ایران به کنسرسیوم خارجی واگذار نخواهد گردید و تمامی منافع حاصل از فروش آن به ملت ایران تعلق خواهد داشت. گفته ای که شاید باعث گردید آمریکا، هم پیمان قدیمی اش را گران افتد و ترجیح دهد تا این پسر نافرمان همان پدر مخلوع را بدست انقلابیون گرفتار نماید که در خیابان ها شعار مرگ بر او را سر می دادند.

سکوت آمریکا و انگلیس و عدم حمایت از پادشاه ایران در برابر معترضین خیابانی برای بسیاری از کارشناسان سیاسی دنیا دال بر این بود که متحدان قدیمی دیگر این گفتمان عتاب آلود را بر نمی تابند.

بيانيه تاريخي آيت اله هاشمي رفسنجاني



" و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثین"

سی سال است که آزاد اندیشان و عدالت خواهان درست کردار در سراسر جهان به ابتکار اعجازآمیز امام راحل (ره) جمعه آخر ماه مبارک رمضان در محکومیت اشغالگری قدس شریف که نمادی از مظلومیت و اسارت در دست یک دولت سراسر نامشروع، جعلی و غاصب می باشد به خیابان ها می آیند و برائت خویش را از جنایات و تمامیت خواهی بین المللی یک اقلیت محدود، فریاد می زنند و شاهدیم که این حضور معنادار هر ساله چون زلزله ای پایدار پایه های عنکبوتی استبداد و استعمار را می لرزاند و روح مقاومت را بر تن مجروح این بقعه شریف اسلامی می دمد.

مردم مسلمان ایران و اقصی نقاط جهان!

امسال در حالی به استقبال این روز شریف می رویم که سردمداران جهانی با سوءاستفاده از غفلت و تفرقه مسلمانان و به خصوص اختلافات در داخل مجاهدان خود فلسطین دندان طمع را برای تعمیق جنایات خویش، تیز کرده اند و با القای تفرقه و دامن زدن به اختلافات مذهبی و پرهیز از بیان اشتراکات، مطامع استکباری و استعماری خویش را در آستانه تحقق نامشروع می بینند.
نکند خدای ناکرده تدبیر پیر فرزانه این انقلاب را که روز قدس را روز بیداری اسلام نامید در اثر این اختلافات به فراموشی سپرده شود و آب در آسیاب دشمن بریزد که سالهای سال در آرزوی حذف هویت اصیل اسلامی بیت المقدس به عنوان قبله اول مسلمین است.
ان شاءاله حضور غیورانه شما در راهپیمایی روز قدس در سراسر کشورهای اسلامی و غیراسلامی و روستاها و شهرهای ایران عزیز، بیدار باشی جاودانه به غفلت زدگانی باشد که فکر می کنند گذشت زمان غبار فراموشی بر آرمان فلسطین نشانده است و شما نیز مطمئن باشید که فجر صادق همیشه بعد از تیره ترین زمان شب طلوع می نماید.

اکبر هاشمی رفسنجانی
رئیس مجلس خبرگان رهبری
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام

۶/۲۲/۱۳۸۸

يا علي

اين ترانه استاد عبدالجبار كاكائي را بسياردوست دارم، نمي دانم ايشان راضي خواهند بود به انتشار آن يا نه؟ رضايت شان برايم بسيار اهميت دارد. به خود نهيب مي زنم كه بي رخصت شان، حك نكنم آن را بر قاب پنجره ام، اما شيطنتي شيرين و دوست داشتني وادارم مي كند به انتشار آن. وسوسه اي ناشي از جذابيت موضوع و مهم تر از آن نام كسي كه سروده به نامش مزين است. مي دانم كه استاد بزرگوارانه خواهند پذيرفت انعكاس سروده شان را با ذكر نامشان.

یا علی

از پدرم اسمشُ ياد گرفتم
وقتي چشام به روي دنيا وا شد
هنوز تو قنداقه بودم ياعلي
گفت و منُ بغل گرفت و پاشد

تو عالم بچگي و سادگي
وقتي غمي دنيامُ تاريك مي كرد
پدر ميگفت يا علي و پا مي شد
منُ به آسمونا نزديك مي كرد

زمزمه ي ياعلي و ياعلي
از رگِ مادرم تو خونم مي ريخت
شباي تشنه وقتي شيرم مي داد
طعم علي روي زبونم مي ريخت

علي كليد خانه ي خدا بود
قفل دل شكسته رُ وا مي كرد
علي مثِ فرشته هاي معصوم
با گريه دنيا رُ تماشا مي كرد

ماه شباي مشق بچگي هام
عكس علي بود كه تو چشمه مي ريخت
وقتي علي رُ مي نوشتم رو خط
نام علي برام كرشمه مي ريخت

بچگيام عمريه رفته از ياد
با اونكه از غصه دارم تا مي شم
دخترمُ وقتي بغل مي كنم
بازم مي گم يا علي و پا مي شم

۶/۲۱/۱۳۸۸

موج شكن

محمدرضا جلائي پور با قرار وثيقه دويست ميليون توماني امروز بيست و يكم شهريور ماه، پس از گذراندن پنجاه روز در سلول انفرادي، از زندان اوين آزاد شد. به فاطمه شمس چشم انتظار و عاشق، تبريك مي گويم بسيار. كه اين خبر خوش، پاياني است بر پائيز سرد فراغ يارش و انتهايي است بر بي تابي هاي اين ايامش.

اما، اما، اما... اين خبر علاوه بر اينكه بسيار خوشحالم مي كند، بي نهايت نيز نگرانم مي نمايد. از صبح كه موج خبرهاي ناگوار از راه مي رسد پريشانم و مضطرب و اين خبر شيرين كه مرا چون قهوه اي تلخ مي ماند، اولين جرعه را كه سر مي كشي شيريني اش را در دهان مزمزه مي كني اما در ادامه كامت از آخرين جرعه ها تلخ مي گردد و ناگوار.

مثل اين مي ماند كه بخواهند از شدت امواجي كه بر ساحلي طوفان زده بي مهابا مي كوبد، بكاهند. موج شكني فراهم آورده اند تا از قدرت تخريب امواج بكاهد. احساسم اين است كه آزادي محمدرضا جلائي پور حكم همان موج شكني را دارد كه قرار است از شدت ويراني اخبار ناخوش آيند بعدي كه چون طوفاني در راه است، بكاهد.

كاش چنين نباشد.

خداوندا، تقديرم را به نيكي مقدر فرما

خداوندا،
در این شبانگاهان نورانی، که قرار است تقدیرمان تقریر گردد، تقریرمان فرما به تقدیری مبارک.

بارالها،
برای سرزمینم؛ روشنایی آفتاب، رحمت بیکران آسمان، نوازش ماهتاب، عطوفت نسیم، چرخش میمون چرخ گردون، سرفرازی کوهساران، خروش دریاها، جوشش چشمه ها و رودها، حاصلخیزی شالیزارها، برکت گندم زاران، انبوهی منابع و خزائن را مقدر فرما؛

پروردگارا،
مرزهای سرزمینم را؛ از آبی مواج مازندران تا نیلی خلیج تا ابد فارس، از بلندای کرکس تا سهند و سبلان مغرور، از سیستان نجیب و محروم تا نخلستانهای غریب جنوب، از خراسان شریف تا خوزستان زرخیز، از هرمزمشهور تا اروند پرافتخار، از ارس تا اترک پرتلاطم، از ماکو تا لاوان، از حیران تا تنگستان از چشم زخم بیگانه مصون دار؛

خداوندا، تقدیرمان را به سبزی بنگار،

سبز بنگار، به سبزی نمادی که فرزند رسول بزرگوارت برگزید و برافراشت؛ و تو بگذار برافراشته بماند؛ تا دیگر کویر اهلیت و کرامت و انسانیت یافت نگردد که بیگانه مجال یابد به دست یازیدن بر حقی سبزگون؛ تا جرات نیابد آن شوق حضور را سزای روح ناپاک خویش داند؛

سبز بنگار، به سبزی چشمان آن نخبه دلیر که در مصاف با خصم بی خرد، زیرکانه چشم در قاب تزویر می دوزد و لبخند رسواگرش را میهمان اخبار کذابان عالم می نماید، تا نوید بخش عاشقی دلسوز و دور از یار در فراسوی مرزهای دلتنگی اش باشد، تا سرشار از تمسخری باشد بر هفتاد روز اسارت در سلولی قبرگون، تا کنایه ای باشد از حس زندگی و بودن پس از حبس در گرمخانه خفقان؛

سبز بنگار، تا نااهل چیره نگردد بر وسعت اندیشه و فراخی خیال آن آزاده ای که اسارت در بازداشتگاهی مخوف او را به سرحد جنون رسانده و قدرت تحلیل عمیقش را مخدوش نموده؛

سبز بنگار، تا ناکس دیگر ننویسد آن اندیشمند تن ریش آزرده از جور زمانه را که بگوید دیگر تئوری نخواهد نگاشت که دیگر مشارکتی را شکل نخواهد داد که نادم است از جبهه هم فکر، که پشیمان از هرچه اندیشه؛

سبز بنگار، تا اهریمن، آنان را که عمری ساختند و آباد نمودند، متهم به فتنه ننماید، تا سر شرمسار خویش را در بیدادگاه ظلم، به زیر نیفکند؛ تا از آنچه می شنود و می بیند و یاران قدیم به زبان می رانند، بیقرار نگردد و آشفته. تا گرد پیری زودتر از چرخش ایام بر مو و محاسنش ننشیند، تا مظلومانه در آوردگاهش نگوید که مورد شکنجه قرار گرفته و هیچ گوش عدالت خواهی، حضور نداشته باشد تا بشنود معصومیت صدایش را. تا ناچار نگردد ریا بنشاند در صفحات وب آشنای روشنگرش؛

سبز بنگار، تا زندانبان، مجال پاکی و پاکیزگی از اسیر زین پس نگیرد تا به هنگام حضور در بیدادگاه، از ترس افشای حقیقت، ابروان پیرایش نموده، وادار به اعترافش نماید؛

سبز بنگار، تا آن جوان بی باک تنها به جرم پرده افکندن از چهره کریه کفر زمانه ناچار است کودک نادیده اش را با خصم تنها گذارد، رها باشد آن هنگام که دخترش چشم به لبخند پدر می گشاید،

سبز بنگار، تا فرزندان متعهد و روشنگران دیرینه این خاک، نهراسند از آنچه می گویند و می نگارند، تا مباد که ترک دیار، آزادی تن و آسودگی گفتار را بر آغوش مام وطن مرجح دانند؛

سبز بنگار، تا نامرد را یارای تعدی به شرافت این سرای نباشد، تا جوانان سبزاندیش مان تقدیری جز قساوت در کشتار و تدفینی غریبانه در شبانگاهی تیره و تار داشته باشند؛

سبز بنگار، تا دستگاه عدل و قضا، حکم نراند به محکومیت و توقیف آن آزادمردانی که از تعدد قربانیان می گویند و از سرنوشت تباه شده شان، که ترازوی عدالت حکم دهد به بند کشیدن قاضی جائر و سفاک و آمرین و معاونین و مباشرین در قتل مظلومان؛

سبز بنگار، تا عزای عادل ترین موجود انسانی، از بیم حضور سبزاندیشان، تحریم نگردد و تعطیل، تا احیای شب زنده داران ماه صیام با بدعتی منفور همراه نگردد به کنترل قوای قهریه؛

پرودگارا، تقدیرمان را سبز بنگار تا حق گویان و پایمردان و اخلاق جویان را منزلگهی جز شر جباران عالم سهم باشد.

بارالها، سرنوشت مان را به سبزینه این راه روشن و بالنده سبز گردان و به روشنایی آرامش و سعادت، سپید.

۶/۲۰/۱۳۸۸

یا غیاث المستغیثین

تمام عمر، دل را از حجم کینه انباشته می نماییم،
قلب را از عداوت دوست و دشمن، مملو می سازیم،
فکر را به طراحی نقشه ای بدیع برای نواختن ضربه ای مهلک، فرا می خوانیم،
لحظات بس ناب زندگی را با کدورتی بی پایان، به تلخکامی اندوه می سپریم،
در حسرت یک ریشخند، سالها به انتظار می نشینیم،
سالها در پی یافتن فرصتی برای انتقام، در کمین می نشینیم،
جوانی ثانیه ها را به پیری عمر، بدل می سازیم،
تا آتش برافروخته در قلب و زهر رسوخ کرده در روح بیمارمان را به خنکای تلافی، آرام کنیم و به شهد انتقام گوارا سازیم،

حال با این دل پرکینه و قلب پرخواهش و روح متلاشی،
شبی را تا سحرگاه به مناجات می نشینیم، تا آن دست مهربان را روی شانه های خستگی هایمان حس کنیم،
تا غمزه نگاهش، زخم های کهنه روح مان را التیام بخشد،
تا استغاثه هایمان را بشنود و رحیمانه پاسخ مان گوید،
تا از لغزش هایمان، به حرمت اسماء مبارکش بگذرد،
تا فریاد العفومان بعرشش برسد و آن صاحب جلال و بزرگواری، رحم نماید بر این وجود پرکینه، متکبر و انتقام جو.

عمری را بی انصاف و گذشت پیموده ایم، چگونه انتظار داریم آن شنونده اصوات و آن دانای اسرار، آن پرده پوش بی عیب آن توانای مطلق آن تقریر کننده مقدرات؛ آن منزه بی شریک پناهمان دهد و از آتش قهرش رهایمان نماید و اجابت فرماید خواهش مان را.

۶/۱۶/۱۳۸۸

آخرین پرده انتخاب دولت دهم

این ذلیل ترین مجلس تمام تاریخ پارلمانی ایران بود. پرده آخر انتخاب دولت دهم، نمایش حقارت وکلایی بود که به خود زحمت نقد و بررسي عملکرد و برنامه ارائه شده برخی وزرای پیشنهادی را نداند تا چند صباحی بیشتر بر این کرسی سبز رنگ حقیر تکیه زنند.

اوج خفت، زمانی رخ نمود که حتی یک نماینده موافق یا مخالف وزیر پیشنهادی اقتصاد و دارایی؛ اعلام آمادگی نکرد. کسی از سیاستهای پولی و مالی بانک مرکزی، از نرخ بهره، سود بانکی، از بانکهای در آستانه ورشکستگی، از چگونگی برخورد با موسسات پولی و اعتباری خودرو، از نحوه انتشار اوراق قرضه، از حساب ذخیره ارزی، از چگونگی برداشت از آن، از ابزارهای مقابله با افزایش نرخ تورم، از برنامه های موثر جهت کاهش و یا حداقل ثبات در نرخ تورم، از ضریب جینی، از تعرفه ها، از نحوه تشکیل شورای پول و اعتبار، از بیماریهای سخت و صعب العلاج اقتصادی هیچ نگفت و نپرسید و نخواست که بپرسد. تا شاید دیگر روز وزیر را به چالش کشند یا چند صباحی بعد آقای بهمنی رئیس کل بانک مرکزی، مجددا استعفای خود را به جریان اندازد.

این مجلس نشانگر همدلی نمایندگان ملت و اقتدار نظام در مقابله با تهدید خارجی بود که آن را نیز از طریق دادن بالاترین رای موافق به سردار وحيدی به اثبات رساند. 175 رای موافق که مشت محکمی بود بر دهان وزارت امور خارجه آمریکا و آرژانتین و اینترپل که مخالف انتصاب عضو سابق سپاه قدس بودند که متهم است به دست داشتن در بمب گذاری مرکز یهودیان بوئنوس آیرس در 15 سال پیش.

اما سردار وحيدی با استایلی خاص گام برمی دارد و پشت تریبون مجلس قرار می گیرد که موید اعتماد بنفس بالای اوست، این اعتماد بنفس ستودنی ناشی از اطمینان وی از بی کفایتی وکلایی است که توصیه شده اند بدنبال رای حداکثری دولت سیاه دهم، به کابینه نیز باید نمره قبولی حداکثری بدهند.

رای مثبت به زن ستیزترین وزیر کابینه دهم، تعلق گرفت به وزیر پیشنهادی بهداشت دکتر مرضیه وحید دستجردی فوق تخصص انکولوژی زنان ( خون زنان )؛ که علیرغم صلاحیت علمی، داشتن اهلیت و تجربه حضور در مجالس چهارم و پنجم، ننگی است برای جامعه زنان ایرانی که اولین تجربه حضورشان در حكومت اسلامي را در قامت زنی می بینند که پایبند به قوانین تحجرآمیز جداسازی جنسیتی زن و مرد در اماکن بهداشتی و درمانی است ( طرح انطباق ). بانویی که در سخن وری نیز پیرو شیوه ناب انتخاب کننده اش است. وی در بیان خصوصیات و ویژگی هایش به همان سیاق می فرماید : بی عرضه نیز نیستم!

پس از انتخاب نیز لبخند وسیعی که تمام پهنای صورتش را پر کرده نشان از نهایت شوقی دارد که تصدی این پست برایش به ارمغان آورده. خود نیز صادقانه در پاسخ به چگونگی احساسش می گوید : احساس افتخار می کند. قطعا افتخار می نماید که نامش بعنوان اولین زن کابینه حكومت اسلامي، صفحات تاریخ این سرزمین را به خود اختصاص خواهد داد و ذهن تمامی تلاشگرانی را که برای احقاق حقوق زنان این مرزوبوم کوشیده اند را همواره خواهد آزرد. يقينا نام دكتر مرضيه وحيد دستجردي همسر حسين شريعتمداري با بانوي نامداري چون دكتر فرخ رو پارسا وزير آموزش و پرورش شاهنشاهي بعنوان اولين زن كابينه درتاريخ ايران زمين‏، قابل قياس نخواهد بود.

افتخار بعدی متعلق است به محمد نجار وزیر کشور پیشنهادی که خود تاریخ نگار دیگری خواهد بود نه در عرصه تاریخ استبداد زده این دیار که در عرصه بین المللی. او کسی است که پس از یک دوره وزارت دفاع به وزارت کشور کوچ کرده. سنخیتی مثال زدنی که یقینا حضورش در ساختمان فاطمی را تجربه نظامی اش در سرکوب دشمنان نظام توجیه خواهد کرد.

آقای شیخ الاسلام در خواب نیز هرگز نمی دید که ریاست دفتر شهردار تهران برایش ارمغان آور وزارت کار جمهوری اسلامی باشد. کسی که همواره به مراجعین شهردار جهت تسریع در روند رسیدگی به درخواست شان، توصیه می نمود حتما در هنگام نوشتن عریضه؛ دکتر احمدی نژاد را با عنوان شهردار بسیجی مورد خطاب قرار دهند که در این صورت جناب دکتر در اسرع وقت و با نظر مساعد، دستور اقدام صادر خواهند فرمود.

انتخاب وزیر علوم و بحث مدرک تحصیلی اش، یادآور چگونگی دریافت مدرک دکتر کردان است که خود در آینده مطمئنا موجب دردسرش خواهد شد. اما به پاس تمامی اقدامات موثر و مفید و کارشناسانه و مهندسی بی نظیری که در زمان برگزاری انتخابات دهم انجام داده اند؛ صلاحیت احراز این پست مهم را کسب نموده اند.

روند ذلت بار اعطای رای اعتماد پس از رای مثبت به وزرای صنایع، تعاون، بازرگانی و راه و ترابری؛ تداوم می یابد. آنها می مانند تا چراغ صنایع کشور در بحران سو مدیریت ها و نیز سیاست ایجاد بنگاه های زود بازده رو به افول و خاموشی نهد؛ تا دیگر بار خبری منتشر گردد از سر در آوردن طرح خلاقانه جوانی گمنام از جیب مهندس محرابیان.

تا بار دیگر پس از ورشکستگی بخش کشاورزی کشور در عرصه تولید شکر و چای و از بین رفتن مزارع نیشکر و بروز بحران در کارخانجاتی چون نیشکر هفت تپه و بیکاری و عدم پرداخت حقوق کارگران آن؛ و نابودی صنعت چای کشور؛ پدیده شوم برنج هندی، شالی کار زحمتکش شمال کشور را نیز سرخورده و منگ در کنج خانه ها محبوس نماید تا با خشک شدن شالیزارهای سبز گیلان، هر نوع سرسبزی را نیز با دستانی بی کفایت، نابود سازیم. برنج هندی یکی از هزاران شعبده مدیریت دولت نهم برای مقابله با گرانی برنج داخلی بود. که پس از خشکسالی بی سابقه و عدم درایت دولت در مدیریت بحرانی فراگیر، بجای حمایت از کشاورز ایرانی، با واردات بی رویه این محصول، لطمه جبران ناپذیری به موجودیت این دانه بلند سپید کشور وارد آورد.

و اما رئیس سابق دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت ، مبدع طرح کاملا بومی دوربرگردانها، استاد راهنمای پیشین رئیس جمهور محبوب و مردمی؛ دکتر حمید بهبهانی؛ علیرغم صحبت های مخالفان که عملکرد گذشته ایشان را به صراحت دروغین عنوان نمودند؛ همچنان بر مسند باقی ماند. تا شاید در طول چهار سال آینده بتواند دلیلی غیر از اشتباه عامل انسانی یا نقص فنی را بعنوان دلیل سقوط هواپیماهای فرسوده روسی، اعلام کند. شاید جرات ناشی از آخرین جرعه های سرکشیده شراب سرخ و سفید، آنقدر مخمورش کرده باشد تا با صراحت اعلام کند یکی از دلایل سقوط پرندگان ناامن آهنین بال کشور؛ نصب غیراصولی دستگاههای ارسال سیگنال های قوی بر روی شبکه های ماهواره ای است که در اطراف تهران نصب گردیده که امواج ارسال شده از آنها می تواند بر روی مدارهای الکترونیکی و مخابراتی هواپیماهای کشور تاثیر سوء نهاده و موجب اخلال در ارسال و دریافت پیام گردند. که مهم جان مسافران خطوط هوایی نیست که مهم قطع پخش برنامه های خبری بی بی سی و صدای آمریکاست. چه باک که هواپیمایمان بدلیل حمل محموله ای نظامی، در آسمان منفجر می شود و لاشه آن به همراه اجساد تکه تکه شده 167 نفر سرنشین آن، به وسعت دو کیلومتر بر سطح زمین گسترده می گردد.

و سرانجام 18نفر رای اعتماد می گیرند و دو زن با احترام به نظر مراجع تقلید و نیز به بهانه نداشتن تجربه کافی که همکاران مردشان هم فاقد آن هستند؛ با تاسف و تاثر صحن مجلس و کابینه را ترک می کنند و یار قدیمی دکتر نیز مغموم؛ رای عدم اعتمادش را می پذیرد.
هیجده وزیر با توصیه عالی ترین مقام کشور و افزودن بر تعداد صفرهای حساب های بانکی نمایندگان ملت، انتخاب می گردند تا دهن کجی دیگری باشند بر شعور مردم!

فاجعه ای بنام اپیدمی مننژیت

مطلب زیر را مدتها پیش زمانی که خبر شهادت محسن روح الامینی بدلیل ابتلا به مننژیت منتشر گردید، تهیه و برای دوستان ارسال نمودم. اما دیشب، پانزدهم شهریورماه، که بیست و سی کذاب به تحلیل جنایات رخ داده در کهریزک پرداخت تا تطهیر نماید فاجعه ای که در آن وقیحانه رخ داده است و نیز هنگامی که لبخند تمسخرآمیز و عاری از انصاف و مسئولیت علاءالدین بروجردی عضو کمیته ویژه پیگیری مجلس، به اعلام اسامی هفتاد و دو تن از جانباختگان وقایع اخیر توسط کمیته پیگیری مهندس موسوی و نیز سایت نوروز را، با حیرت و تاسف نظاره نمودم؛ برآن شدم تا بار دیگر این مطلب را بنگارم برای خواب زدگانی که مفتون شکوه قدرت شده اند.

چگونه می توان در عزیزترین ماه خدا، تکذیب کرد شنیع ترین اعمالی را که بر جوانان این سرزمین روا داشته اند. چگونه می توان در آستانه شهادت شریف ترین مخلوق پروردگار، نادیده گرفت قبور بی نام و نشان قطعه 302 بهشت زهرا را که یادآور غربت و مظلومیت بقیع اند. چگونه می توان نماینده مردمی بود و بی تفاوت ماند در برابر کشتار بی رحمانه فرزندان این خاک. چگونه می توان همه اسامی را خواب و خیالی فرض نمود و تلاشی ننمود جهت یافتن حقیقت.

وقوع فاجعه ای انسانی، بنام اپیدمی مننژیت، در زندان های تهران

دکتر شریعتی : خداوندا، اگر روزی بشر گردی زحالم باخبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا ، نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

شاید اگر محسن روح الامینی فرزند یکی از مسئولین دولت نهم نبود و اگر دکترعبدالحسین روح الامینی گزارش فوت فرزندش را مطالعه نمی کرد، هیچ گاه دکتر کامران باقری لنکرانی متوجه وقوع فاجعه ای انسانی در زندان های کشور نمی شد. فاجعه و جنایتی که در پی بروز ویروس بیماری مننژیت در بین زندانیان در حال وقوع است. اخبار تکان دهنده ای که موجب گردید وزیر بهداشت دستور توزیع دوهزار ویال پنی سیلین قوی به زندان های تهران را صادر نماید. ارائه گزارشی از وضعیت غیرانسانی و اسف بار بازداشت گاههای تحت نظارت نیروی انتظامی و حفاظت اطلاعات سپاه، واقع در جنوب و جنوب غرب تهران؛ وزیر مورد وثوق و محبوب دکتر احمدی نژاد را تا آستانه برکناری پیش برده است.

بنام دین، جوانان آزاده کشور را آنچنان ددمنشانه مورد ضرب و شتم و شنیع ترین شکنجه ها قرار می دهند که زندان گوانتانامو و ابوغریب در برابر این وحشی گری، روسفید می گردند. رها نمودن زندانی شکنجه شده در وضعیتی رقت بار، عدم رسیدگی پزشکی به جراحت های ایجاد شده بر بدن قربانیان و شرایط نامناسب بهداشتی در سوله های مملو از زندانی؛ موجب عفونی شدن جراحت ها می شود. و از اینجاست که پروسه ای رذیلانه شکل می گیرد. زخم های درمان نشده و عفونت های بهبود نیافته باعث می گردد تا ویروسی بنام مننگوکوک (meningococ) که تمایل زیادی جهت قرار گرفتن بر روی پرده مغز دارد، میهمان پیکرهای دردمند گردد.

سطح مغز و نخاع را پرده ای بنام مننژ پوشانده است، در صورت حمله ویروسی یا باکتریایی به این سطح، تورم و التهاب در آن بروز می نماید که پیامدی چون گرفتگی عضلانی، تب شدید، تشنج به همراه دارد. در صورت عدم رسیدگی بموقع، فلج اندام های حرکتی و عوارض شدید نورولوژیک موجبات بروز عقب افتادگی ذهنی و در نهایت مرگ دلخراش میزبان را بدنبال خواهد داشت. بیمار مبتلا که در آتش تبی بالای چهل درجه می سوزد، می بایست سریعا در بخش عفونی و در شرایطی ایزوله با آنتی بیوتیکی قوی مورد درمان قرار گیرد. در غیر اینصورت این بیماری می تواند براحتی در سوله های کثیف به هیولایی همه گیر بدل گردد. فاجعه ای شرم آور که رخ نموده و دلیلی شده تا آیت اله خامنه ای، دستور تعطیلی یکی از این اسارت گاهها را صادر نمایند.

اگر در معرکه حق و باطل، بی طرف باشی؛ به نماز ایستاده باشی یا به شراب نشسته؛ یکی است.

خیانتی بنام برنج هندی

سالها پیش که هنوز مدرسه نمی رفتم، تلویزیون محصولی را تبلیغ می کرد بنام پلوپزکه تولید شرکت توشیبای ژاپن بود. ذهن خلاق ژاپنی با توجه به ذائقه مصرف کننده، نحوه پخت، سلیقه کدبانوی ایرانی و نیز کیفیت برنج تولید شالیزارهای ایران این محصول را با کیفیت عالی و از طریق تبلیغاتی وسیع وارد بازار ایران نمود، با اشراف به این نکته مهم که برنج سفید و دانه بلند ایرانی را جایگزینی بلحاظ عطر و طعم در ذائقه ایرانی نیست و تنها رقیبش برنج آمریکایی نیز توانایی رقابت با تولید داخل را ندارد. بوسیله پلوپز بانوی ایرانی قادر بود بدون هدر دادن مواد مغذی برنج؛ غذایی با رنگ و لعابی فریبنده را بر سر سفره خانواده آماده نماید.

حال پس از گذشت سی و اندی سال این محصول بی رقیب دستخوش طوفان حوادث گردیده و رقیبی بی مقدار را بی کفایتی دولتی بی مقدارتر، برایش تراشیده است که نه اسم و رسم او را داراست و نه خاصیت و طعم و عطرش را.

خشکسالی مدیریت نشده و سوختن دسترنج کشاورز گیلانی، گرانی روزافزون این محصول استراتژیک را بدنبال داشت که مسئولین دولتی بجای حمایت از تولید کننده داخلی و مرتفع کردن دغدغه یکساله او، جایگزینی بی نام و نشان را برایش به ارمغان آوردند که حتی در بازار شهرهای شمالی به وفور و به قیمتی گزاف بفروش می رسد. برنج هندی رقیب نامیمون برنج به سختی و رنج تولید شده ایران است.

برنج هندی بدلیل سهولت و سادگی در پخت و از دست ندادن قد و ظاهر فریبنده اش بسرعت توانست بازارهای داخلی را در بحبوهه گرانی برنج ایرانی تصاحب نماید. استفاده از این محصول به مصرف کننده حس سیری نداده و لذا به اشخاصی که در رژیم غذایی بسر می برند، توصیه می گردد که از این فرآورده استفاده نمایند.

واردکنندگان این محصول می کوشند تا با تغییر ذائقه ایرانی، سلیقه کدبانوی او را که درگیر مشغله کاری است و وقت کافی جهت پرداختن به طبخ غذا ندارد را دگرگون نمایند. خبرگزاری دولتی فارس به نقل از روزنامه اکونومیک تایمز هند با اعلام خبر واردات 1.3میلیون تن برنج باسماتی هند به ایران در سال جاری نوشت: ایرانیها برنج هندی را گرانتر از همه جای دنیا از ما می خرند و اصلا قدرت چانه زنی در برابر بازرگانان هندی ندارند.

واردات برنج هندی خیانتی است به کشاورزان زحمتکش کشور که سالی را با هزینه کردن از قدرت و توان خود و سر کردن در سردی شالیزارهای آب گرفته، روزی حدود ده ساعت را در وضعیتی خمیده و زیر تابش آفتاب به کشت می پردازند تا در قبال از دست دادن نیرو و انرژی جوانی و ابتلا به بیماریهای مفصلی، قوت یکساله خود و کشور را تولید و معاش زندگی را تامین نمایند.

برنج هندی یعنی مرگ تدریجی شالی کار و شالیزارهای سبز شمال.

۶/۱۵/۱۳۸۸

عدم حضوري سبز رنگ

شنبه پانزدهم رمضان، عده اي از شعراي كشورمان ميهمان ضيافت افطار معروفي بودند. پس از اقامه نماز و افطار هريك سروده اي را با ذوقي كودكانه در محضر ميزبان خواندند. در بين جمعيت بدنبال چهره هاي شهير و آشنا در اين حوزه مي گردم. خوشحال مي شوم كه آشنايان هميشه جاويد اين ديار را در بين جمعيت نمي بينم.
استاد عبدالجبار كاكايي شاعر و ترانه سراي معروف، در روزهاي پرالتهاب پس از انتخابات مطلبي را خطاب به فرزندشان كه در برابر ديدگان متحير پدر، بي گناه سيلي مي خورد، نگاشته اند كه بسرعت در همه جا انتشار يافت. مدتها بود دنبال بهانه اي مي گشتم تا اين متن زيبا را در اينجا انعكاس دهم. عدم حضور استاد در جمع مدعوين شنبه شب معروف باعث گرديد فرصت را غنيمت شمرده و با رخصت از ايشان، اين نوشتار بي نظير را در اين پست بگنجانم.
براي پسرم كه امروز بي گناه سيلي خورد
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .

۶/۱۴/۱۳۸۸

کلاف سردرگم

این روزها به خیابان ولیعصر که بروی همان اولین خیابان احداثی تهران، حدفاصل عباس آباد تا میدان تجریش، همانی که از دیرباز شلوغ تر و پرترافیک تر از هرجای دیگری در ولیعصر بوده است؛ جایی که از بیست و سوم مرداد به منظور کاهش بار ترافیک و ایجاد خط چهارم BRT به سمت شمال یکطرفه شده؛ به آنجا که بروی با کلافی سردرگم مواجه خواهی شد.
در طول مسیر حرکت به سمت شمال اگر به اطراف نگاهی بیندازی بر سر راه خواهی دید، بیمارستان 501ارتش، مهرگان، دی، خاتم الانبیاء، بقیه اله، هاشمی نژاد، سوانح و سوختگی مطهری، قلب شهید رجائی، شهدای تجریش، دی کلینک های تخصصی و فوق تخصصی، ساختمان پزشکان، مراکز تصویربرداری، آزمایشگاهها، داروخانه ها، که بیشترشان در حدفاصل میدان ونک تا بعد از بلوار میرداماد واقع گردیده اند؛ وزارتخانه ها، سازمانها، سفارتخانه ها، مراکز تجاری، اداری و آموزشی، امام زاده مهم شهر، مراکز تفریحی و خرید، رستورانها، پارک قدیمی شهر- پارک ساعی، پارک ملت (شاهنشاهی) و ... تمامی ساختمان های مهم این محدوده را می توانی ببینی و دریابی که چه حجمی از مسافرتهای درون شهری را این خیابان معروف به خود اختصاص داده.
اما یکطرفه کردن ناگهانی و کارشناسی نشده این خیابان، تردد ساکنین منطقه، کارکنان و مراجعه کنندگان مراکز واقع در آن را به کابوسی بدل نموده است. به موازات خیابان ولیعصر، خیابانی که بتواند بار ترافیک شمال به جنوب را بدوش بکشد به تنهایی وجود ندارد. جردن و مدرس همواره شلوغ تا صدر و شریعتی در شرق، کردستان و چمران در غرب ظرفیت سرریز شدن ترافیک محدوده ولیعصر و پاسخگویی به نیاز مردم را در مجموع نیز ندارند.
به چهارراه پارک وی که برسی ترافیک به اوج خود می رسد آنها که می خواهند سریعتر بگریزند از ازدحام خودروها، این چهارراه، نقطه امیدشان است تا پناه برند به چمران. اما از آنجا تا ولنجک غوغای بی نظیر دیگری برپاست!
طاقت که بیاوری و وقت را بی مهابا قربانی کنی به تجریش می رسی جایی که برای بازگشت به نقطه شروع حرکت، ابتدای ناکامی است. نه راه بازگشت سریعی یافت می گردد و نه مسیر خلوتی. ناگزیر قدم به شریعتی قدیمی و همیشه پرتردد می گذاری، و اندک اندک از راه مناسب دورتر می شوی . شریعتی آنقدر تو را به شرق نزدیک می کند که فراموش می کنی مقصدت در میانه ولیعصر بوده. نمی دانی حال از میرداماد بگریزی یا از همت و رسالت به سمت غرب روی که انتخاب هریک تو را مجددا پس از تحمل ساعتها انتظار در ترافیک کشنده به نقطه صفر ولیعصر خواهد رساند.
کمی صبورتر که باشی و بخواهی از نیایش به سمت غرب روان شوی، گرفتار می گردی در ترافیک سنگین خلوت ترین اتوبان روزهای پیش از بیست و سوم مرداد ماه. آری کردستان. کردستان این روزها از فاطمی تا بیژن لبریز اتومبیل هایی است که بی حرکت در صفی طویل پشت به پشت، مایوسانه ایستاده اند. خوب که بنگری این طرح عجولانه، محدوده ای وسیع از جنوب تا شمال از غرب تا شرق و بلعکس را در گردابی سیاه، غرق و محو نموده است.
حتما خواهی گفت خب خط شماره 3 اتوبوس های تندرو برای حل این شلوغی و دسترسی سریع و آسان جنوب به شمال و بلعکس احداث گردیده و می بایست از تردد با خودروهای شخصی در این محدوده خودداری کرد.

اندکی تامل کن و بیاد آور مراکز درمانی که سر راه برشمردم، لحظه ای بیندیش به بیماری دیالیزی که یک روز در میان می بایست این مسیر سخت و طولانی را از هر نقطه ای از این شهر بپیماید و خود را به خیابان والی نژاد در شمال میدان ونک برساند، چگونه چنین فردی خواهد توانست این سیل ترافیک را فتح نموده و به سلامت به بیمارستان هاشمی نژاد برود و نیز پس از سپردن جانش به دستگاه دیالیز، آخرین رمق های تن دردمندش را به سرعت بی آرتی بسپارد. یا بیمار قلبی و عروقی که برای باز نمودن گرفتگی عروق مهم قلبش تمام مشقت و هزینه گذاشتن استنت را بجان خریده، یا آن دگری که با چهل درصد سوختگی می بایست برای تعویض پانسمان زخم های دردناکش این مسافت را طی نماید. آیا بی آرتی مرکب مناسبی برای جسم ناتوانش خواهد بود.
دکتر قالیباف نمی دانم چه تصور کرده ای که به یکباره این بلا را بر سر پایتخت و مهم ترین خیابانش آورده ای. اما یقین دارم که همکاران سابقت در نیروی انتظامی و سپاه جهت مقابله با هرگونه حرکت اعتراضی که در روزهای پس از انتخابات، در طول این خیابان روی می دهد، دست به دامانت شده اند تا کارشان را راحت تر کنی، تا با یکسویه کردن ولیعصر، عملیات سرکوب مردم و گسیل به موقع نیرو به محل تجمع را سرعت
بخشند، تا واماندگی شان در تشخیص موقعیت و فرسودگی توان تهاجمی شان و سردرگمی شان در رفت و برگشت های مکرر در این خیابان چند کیلومتری را پایان بخشند.
کاش بجای این راه حل سیاسی، با احداث تنها 2 واحد پارکینگ طبقاتی از طریق اجرای پروژه های مشارکتی، اندکی از معضل بزرگ یافتن جای پارک در محدوده این خیابان می کاستی.
جناب دکتر، شما که همواره ادعا می نمایی شهرداری بایستی از یک نهاد خدماتی به یک نهاد اجتماعی تغییر منزلت دهد، با افزایش حجم ترافیک منطقه به میزان 22%، نیک در خدمت سرکوبگران ملت بوده ای تا در خدمت مردم.

۶/۱۱/۱۳۸۸

سوگند بقراط

نمی دانم تا بحال نام بیماری ام اس را شنیده اید یا نه؟ ام اس یا مالتیپل اسکلروسیز یکنوع بیماری دستگاه ایمنی بدن میباشد که سیستم اعصاب مرکزی یا مغز را درگیر می نماید. در این بیماری سیستم ایمنی بدن بنا بدلایلی که هنوز شناخته نشده بر علیه خود آنتی بادی تولید نموده در نتیجه غشاء سلولهای عصبی بدن که میلین نام دارد تخریب شده و پیام عصبی از سیستم اعصاب مرکزی به عضوی که با آن عصب در ارتباط میباشد، بموقع انتقال نیافته و در حالتی که بیماری در مرحله پیشرونده یا ثانویه باشد؛ پیام عصبی کاملا مختل می گردد. در نتیجه بیمار برحسب نوع و محل تخریب دچار علائمی همچون تاری دید، دو بینی، ضعف عمومی بدن، خستگی مفرط، احساس گزگز و خواب رفتگی در دست و پاها و در مراحل پیشرفته فلج موقت یا دائمی اعضا بدن می گردد. بیشترین مبتلایان به این بیماری صعب العلاج بین سنین 20 تا 40سا ل می باشند. و اغلب مبتلایان را زنان تشکیل می دهند.

هنوز دلیل قاطعی برای بروز این بیماری یافت نشده است لذا درمان قطعی و صددر صدی نیزبرای آن وجود ندارد. برای پیشگیری از بروز حملات بیماری و همچنین کاهش عوارض بوجود آمده، پزشکان از ترکیباتی بنام اینترفرون استفاده می نمایند. که بدو صورت آمپول بتافرون و آونکس در دنیا موجود میباشد. بتافرون را بیمار بصورت تزریق یک روز درمیان انجام میدهد و آونکس تزریقی است عضلانی که هفته ای یکبار میبایستی دقیقا در راس ساعت مقرر در طول یک ماه انجام شود. هریک از این داروها بدلیل نیاز به شرایط خاص آزمایشگاهی طی یک پروسه طولانی تولید شده و لذا بسیار گران قیمت هستند. قیمت آزاد این دارو در داروخانه های دولتی مثل هلال احمر و سیزده آبان حدود چهارصد و چهل هزار تومان میباشد. و قیمت یک پکیج چهار عددی این ویالها با بیمه خدمات درمانی، ارتش و غیره حدود دویست تا دویست و بیست و پنج هزارتومان است.

قیمت این دارو با بیمه تا قبل از سال 86 مبلغ بیست و نه هزار تومان بود ولیکن وزارت بهداشت بطور ناگهانی اعلام کرد که به تکنولوژی پیچیده و پیشرفته ساخت این دارو در داخل کشور دست یافته است و از این پس بیماران می توانند بجای داروی خارجی، نوع ایرانی بنام سینوکس آن را بصورت رایگان، توجه فرمائید رایگان دریافت کنند. پس از این اعلام رسمی، نوع خارجی دارو تقریبا نایاب شد و بیماران و حتی پزشکان متخصص مغز و اعصاب دچار سردرگمی شدند. بعد از اعتراض بیماران به عدم ورود آونکس و هشدار پزشکان مغز و اعصاب از جمله پروفسور جمشید لطفی (عضو کالج سلطنتی پزشکان مغز و اعصاب انگلستان) و دکتر هژیر سیگارودی و اکبر سلطان زاده که از معروفترین و مبرزترین پزشکان کشور هستند؛ نسبت به عدم شناخت کافی در مورد این دارو و اینکه عوارض احتمالی دارو در بلندمدت هنوز مشخص نشده است؛ نمی بایست در سطح وسیع از آن استفاده کرد، بحرانی غیرقابل تصور برای بیماران بوجود آمد. اما وزارت بهداشت دکتر کامران باقری لنکرانی بدون توجه به این دغدغه عمومی و هشدار علمی، اعلام کرد دارو کاملا آزمایش شده بر روی گروه داوطلبانی که بعدها معلوم شد افراد فاقد توانائی مالی بوده اند که بدلیل رایگان بودن آن، استفاده آزمایشی آن را داوطلبانه پذیرفته اند؛ و در نهایت پزشکان متخصص را به تبانی با شرکتهای خارجی تولید و پخش دارو متهم نمودند!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس از ادامه اعتراضات و عدم خرید داروی ایرانی توسط بیماران، وزارت بهداشت ناچار گردید مقادیر ناچیزی از دارو را وارد نماید ولی این بار با قیمتی بسیار بالا یعنی همان چهارصد و چهل هزارتومان.

در تمام دنیا پس از آنکه سالها یک داروی جدید طی مراحل آزمایشی طولانی بر روی عامل حیوانی مورد بررسی قرار می گیرد تا عوارض آن مشخص شود پس از تائید بالاترین مقامات علمی کشور تولید کننده بر روی انسان اجازه می یابد آن را، آزمایش نمایند.

حال پس از حدود دو سال از استفاده بیماران نیازمند از این دارو، عوارض آن کاملا مشخص شده است. نوع خارجی دارو به بیمار مبتلا به ام اس کمک می کند و با کم کردن تعداد حملات، آسیب جدی بدنی را نیز کاهش داده؛ ضعف و خشکی بدن و گزگز اندام ها را نیز رفع نموده؛ و به بیماران امید داشتن یک زندگی تقریبا طبیعی را میدهد. اما نوع ایرانی نه تنها علائم بیماری را بهبود نمی بخشد بلکه تعداد دفعات حمله را نیز کم نمی نماید. و بیمار مبتلا به ام اس را که بایستی از هر نوع استرس و تنش بدور باشد درگیر مشکلات فراوانی نموده است. حتی یک فرد غیر متخصص نیز با اولین نگاه به سرنگ مخصوص آونکس و سینوکس متوجه تفاوت ویژگی های این دو دارو می شود. ساخت ناشیانه و غیرعلمی سرنگ سینوکس باعث شده تا به هنگام کشیدن محتوای ویال دارو، مقدار متنابهی از حجم دارو وارد سرنگ نشده و بهدر رود و لذا از میزان دوز دارو که اهمیت زیادی برای درمان بیمار دارد کاسته شده و در نتیجه تزریق صورت گرفته هیچ نتیجه بهبود بخشی برای بیمار نداشته باشد.

این فرایند مهرورزانه در تولید انبوه داروهای خاص جهت بیماری های خاص شامل تمامی بیماری های صعب العلاج ازجمله تالاسمی، هموفیلی، بیماران دیالیزی و نیز سرطانی می گردد.

سوال اساسی این است، چه کسی پاسخگوی دختر جوانی است که بدلیل مشکلات اقتصادی و فقر مجبور بوده به مسولان وزارت بهداشت اعتماد کرده و یکسال این دارو را استفاده نماید، و حال نه تنها بهبود نیافته که دچار کاهش دید و مشکل حرکتی نیز شده است و ناچار گردیده برای رفع علائم و عوارض گسترده بیماری، از کورتون استفاده نماید؟ چه کسی هزینه درمان بیماران را که بدلیل ناتوانی جسمی، قادر به انجام کار نمی باشند؛ پرداخت خواهد نمود؟ چه کسی پاسخ این ماجراجویها را خواهد داد؟

اینها تنها بخشی از خدمات ارزنده وزارت بهداشت دکتر لنکرانی است، رشد صفر درصدی بودجه وزارتخانه در سال 87 نسبت به سال 86، از نقاط تاریک دوره تصدی ایشان بوده که علیرغم اعتراضات کارشناسان هیچ اقدام مثمرثمری به منظور رفع آن، صورت نپذیرفت.

دکتر کامران باقری لنکرانی از مبرزترین پزشکان فوق تخصص گوارش کشور می باشند که در رشته تخصصی شان جزء معروف ترین ها هستند. اشراف ایشان به دانش پزشکی بر کسی پوشیده نیست و نیز علاقه دکتر احمدی نژاد به این جوان پاک و دوست داشتنی !! (نقل به مضمون). اما اعلام بروز اپیدمی مننژیت و بیماری های عفونی در بازداشتگاه های کشور بویژه کهریزک و ارسال 2000 ویال پنی سیلین به زندانها پس ازانتشار خبر شهادت محسن روح الامینی فرزند یکی از مدیرانش، موجب گردید این دکتر دوست داشتنی به مهره سیاه دکتر احمدی نژاد تبدیل شده و زمزمه برکناری او در همان روزها بگوش برسد. ولیکن بلحاظ جلوگیری از بی اعتباری کابینه پس از برکناری وزیر اطلاعات این کار به زمان تعیین کابینه سیاه دهم موکول شد. تا بدترین گزینه ممکن برای ریاست این وزارتخانه مهم به بهارستان جهت دفاع از برنامه های ضد جنسیتش برود. تا با گرفتن رای اعتماد، از این پس شاهد تفکیک متحجرانه جنسیتی مبانی پزشکی، بهداشتی و درمانی باشیم.

شاید برای دولت دکتر احمدی نژاد کسب رتبه اول نرخ بالای تورم در خاورمیانه و رتبه چهارم در دنیا مهم نباشد، شاید بی اهمیت باشد بدانیم که رشد نقدینگی در دولت نهم دو برابر تاریخ پول ایران شده است؛ حتما تغییر سه باره روسای بانک مرکزی در طول یکسال، نیز مهم نیست. اگر این موارد مهم؛ مهم نیست پس جان آدم ها نیز اهمیت نخواهد داشت!!!؟؟؟؟