خداوندا،
در این شبانگاهان نورانی، که قرار است تقدیرمان تقریر گردد، تقریرمان فرما به تقدیری مبارک.
بارالها،
برای سرزمینم؛ روشنایی آفتاب، رحمت بیکران آسمان، نوازش ماهتاب، عطوفت نسیم، چرخش میمون چرخ گردون، سرفرازی کوهساران، خروش دریاها، جوشش چشمه ها و رودها، حاصلخیزی شالیزارها، برکت گندم زاران، انبوهی منابع و خزائن را مقدر فرما؛
پروردگارا،
مرزهای سرزمینم را؛ از آبی مواج مازندران تا نیلی خلیج تا ابد فارس، از بلندای کرکس تا سهند و سبلان مغرور، از سیستان نجیب و محروم تا نخلستانهای غریب جنوب، از خراسان شریف تا خوزستان زرخیز، از هرمزمشهور تا اروند پرافتخار، از ارس تا اترک پرتلاطم، از ماکو تا لاوان، از حیران تا تنگستان از چشم زخم بیگانه مصون دار؛
خداوندا، تقدیرمان را به سبزی بنگار،
سبز بنگار، به سبزی نمادی که فرزند رسول بزرگوارت برگزید و برافراشت؛ و تو بگذار برافراشته بماند؛ تا دیگر کویر اهلیت و کرامت و انسانیت یافت نگردد که بیگانه مجال یابد به دست یازیدن بر حقی سبزگون؛ تا جرات نیابد آن شوق حضور را سزای روح ناپاک خویش داند؛
سبز بنگار، به سبزی چشمان آن نخبه دلیر که در مصاف با خصم بی خرد، زیرکانه چشم در قاب تزویر می دوزد و لبخند رسواگرش را میهمان اخبار کذابان عالم می نماید، تا نوید بخش عاشقی دلسوز و دور از یار در فراسوی مرزهای دلتنگی اش باشد، تا سرشار از تمسخری باشد بر هفتاد روز اسارت در سلولی قبرگون، تا کنایه ای باشد از حس زندگی و بودن پس از حبس در گرمخانه خفقان؛
سبز بنگار، تا نااهل چیره نگردد بر وسعت اندیشه و فراخی خیال آن آزاده ای که اسارت در بازداشتگاهی مخوف او را به سرحد جنون رسانده و قدرت تحلیل عمیقش را مخدوش نموده؛
سبز بنگار، تا ناکس دیگر ننویسد آن اندیشمند تن ریش آزرده از جور زمانه را که بگوید دیگر تئوری نخواهد نگاشت که دیگر مشارکتی را شکل نخواهد داد که نادم است از جبهه هم فکر، که پشیمان از هرچه اندیشه؛
سبز بنگار، تا اهریمن، آنان را که عمری ساختند و آباد نمودند، متهم به فتنه ننماید، تا سر شرمسار خویش را در بیدادگاه ظلم، به زیر نیفکند؛ تا از آنچه می شنود و می بیند و یاران قدیم به زبان می رانند، بیقرار نگردد و آشفته. تا گرد پیری زودتر از چرخش ایام بر مو و محاسنش ننشیند، تا مظلومانه در آوردگاهش نگوید که مورد شکنجه قرار گرفته و هیچ گوش عدالت خواهی، حضور نداشته باشد تا بشنود معصومیت صدایش را. تا ناچار نگردد ریا بنشاند در صفحات وب آشنای روشنگرش؛
سبز بنگار، تا زندانبان، مجال پاکی و پاکیزگی از اسیر زین پس نگیرد تا به هنگام حضور در بیدادگاه، از ترس افشای حقیقت، ابروان پیرایش نموده، وادار به اعترافش نماید؛
سبز بنگار، تا آن جوان بی باک تنها به جرم پرده افکندن از چهره کریه کفر زمانه ناچار است کودک نادیده اش را با خصم تنها گذارد، رها باشد آن هنگام که دخترش چشم به لبخند پدر می گشاید،
سبز بنگار، تا فرزندان متعهد و روشنگران دیرینه این خاک، نهراسند از آنچه می گویند و می نگارند، تا مباد که ترک دیار، آزادی تن و آسودگی گفتار را بر آغوش مام وطن مرجح دانند؛
سبز بنگار، تا نامرد را یارای تعدی به شرافت این سرای نباشد، تا جوانان سبزاندیش مان تقدیری جز قساوت در کشتار و تدفینی غریبانه در شبانگاهی تیره و تار داشته باشند؛
سبز بنگار، تا دستگاه عدل و قضا، حکم نراند به محکومیت و توقیف آن آزادمردانی که از تعدد قربانیان می گویند و از سرنوشت تباه شده شان، که ترازوی عدالت حکم دهد به بند کشیدن قاضی جائر و سفاک و آمرین و معاونین و مباشرین در قتل مظلومان؛
سبز بنگار، تا عزای عادل ترین موجود انسانی، از بیم حضور سبزاندیشان، تحریم نگردد و تعطیل، تا احیای شب زنده داران ماه صیام با بدعتی منفور همراه نگردد به کنترل قوای قهریه؛
پرودگارا، تقدیرمان را سبز بنگار تا حق گویان و پایمردان و اخلاق جویان را منزلگهی جز شر جباران عالم سهم باشد.
در این شبانگاهان نورانی، که قرار است تقدیرمان تقریر گردد، تقریرمان فرما به تقدیری مبارک.
بارالها،
برای سرزمینم؛ روشنایی آفتاب، رحمت بیکران آسمان، نوازش ماهتاب، عطوفت نسیم، چرخش میمون چرخ گردون، سرفرازی کوهساران، خروش دریاها، جوشش چشمه ها و رودها، حاصلخیزی شالیزارها، برکت گندم زاران، انبوهی منابع و خزائن را مقدر فرما؛
پروردگارا،
مرزهای سرزمینم را؛ از آبی مواج مازندران تا نیلی خلیج تا ابد فارس، از بلندای کرکس تا سهند و سبلان مغرور، از سیستان نجیب و محروم تا نخلستانهای غریب جنوب، از خراسان شریف تا خوزستان زرخیز، از هرمزمشهور تا اروند پرافتخار، از ارس تا اترک پرتلاطم، از ماکو تا لاوان، از حیران تا تنگستان از چشم زخم بیگانه مصون دار؛
خداوندا، تقدیرمان را به سبزی بنگار،
سبز بنگار، به سبزی نمادی که فرزند رسول بزرگوارت برگزید و برافراشت؛ و تو بگذار برافراشته بماند؛ تا دیگر کویر اهلیت و کرامت و انسانیت یافت نگردد که بیگانه مجال یابد به دست یازیدن بر حقی سبزگون؛ تا جرات نیابد آن شوق حضور را سزای روح ناپاک خویش داند؛
سبز بنگار، به سبزی چشمان آن نخبه دلیر که در مصاف با خصم بی خرد، زیرکانه چشم در قاب تزویر می دوزد و لبخند رسواگرش را میهمان اخبار کذابان عالم می نماید، تا نوید بخش عاشقی دلسوز و دور از یار در فراسوی مرزهای دلتنگی اش باشد، تا سرشار از تمسخری باشد بر هفتاد روز اسارت در سلولی قبرگون، تا کنایه ای باشد از حس زندگی و بودن پس از حبس در گرمخانه خفقان؛
سبز بنگار، تا نااهل چیره نگردد بر وسعت اندیشه و فراخی خیال آن آزاده ای که اسارت در بازداشتگاهی مخوف او را به سرحد جنون رسانده و قدرت تحلیل عمیقش را مخدوش نموده؛
سبز بنگار، تا ناکس دیگر ننویسد آن اندیشمند تن ریش آزرده از جور زمانه را که بگوید دیگر تئوری نخواهد نگاشت که دیگر مشارکتی را شکل نخواهد داد که نادم است از جبهه هم فکر، که پشیمان از هرچه اندیشه؛
سبز بنگار، تا اهریمن، آنان را که عمری ساختند و آباد نمودند، متهم به فتنه ننماید، تا سر شرمسار خویش را در بیدادگاه ظلم، به زیر نیفکند؛ تا از آنچه می شنود و می بیند و یاران قدیم به زبان می رانند، بیقرار نگردد و آشفته. تا گرد پیری زودتر از چرخش ایام بر مو و محاسنش ننشیند، تا مظلومانه در آوردگاهش نگوید که مورد شکنجه قرار گرفته و هیچ گوش عدالت خواهی، حضور نداشته باشد تا بشنود معصومیت صدایش را. تا ناچار نگردد ریا بنشاند در صفحات وب آشنای روشنگرش؛
سبز بنگار، تا زندانبان، مجال پاکی و پاکیزگی از اسیر زین پس نگیرد تا به هنگام حضور در بیدادگاه، از ترس افشای حقیقت، ابروان پیرایش نموده، وادار به اعترافش نماید؛
سبز بنگار، تا آن جوان بی باک تنها به جرم پرده افکندن از چهره کریه کفر زمانه ناچار است کودک نادیده اش را با خصم تنها گذارد، رها باشد آن هنگام که دخترش چشم به لبخند پدر می گشاید،
سبز بنگار، تا فرزندان متعهد و روشنگران دیرینه این خاک، نهراسند از آنچه می گویند و می نگارند، تا مباد که ترک دیار، آزادی تن و آسودگی گفتار را بر آغوش مام وطن مرجح دانند؛
سبز بنگار، تا نامرد را یارای تعدی به شرافت این سرای نباشد، تا جوانان سبزاندیش مان تقدیری جز قساوت در کشتار و تدفینی غریبانه در شبانگاهی تیره و تار داشته باشند؛
سبز بنگار، تا دستگاه عدل و قضا، حکم نراند به محکومیت و توقیف آن آزادمردانی که از تعدد قربانیان می گویند و از سرنوشت تباه شده شان، که ترازوی عدالت حکم دهد به بند کشیدن قاضی جائر و سفاک و آمرین و معاونین و مباشرین در قتل مظلومان؛
سبز بنگار، تا عزای عادل ترین موجود انسانی، از بیم حضور سبزاندیشان، تحریم نگردد و تعطیل، تا احیای شب زنده داران ماه صیام با بدعتی منفور همراه نگردد به کنترل قوای قهریه؛
پرودگارا، تقدیرمان را سبز بنگار تا حق گویان و پایمردان و اخلاق جویان را منزلگهی جز شر جباران عالم سهم باشد.
بارالها، سرنوشت مان را به سبزینه این راه روشن و بالنده سبز گردان و به روشنایی آرامش و سعادت، سپید.

درود بر شباويز عزيز
پاسخ دادنحذفخيلي خوشحالم دعاهاي شبهاي قدرمون جواب داد ازادي محمد رضا جلايي پور.بعد از مدتها خبرهاي بد.به فاطمه هم بايد تبريك گفت و همين طور به شما شباويز عزيزم.
روشني فردا نزديك است!
ترانه
سلام دكتر نازنيم
پاسخ دادنحذفمن نيز تبريك مي گويم و خرسندم از يكي از معدود اخبار خوشي كه مي شنويم اين روزها.
پايدار باشيد و طاعات مقبول