بگذار آنقدر سرعت اینترنت کم شود که من نتوانم به دفتر مکنونات فکری و قلبی ام دست یابم، بگذار سریع ترین خطوط هم نتواند غلبه کند بر سیاه ترین سدهای ارسال و دریافت اخبار، بگذار که خبرها از داغی بیفتند آن هنگام که فرصت ارسال می یابند، بگذار که ریاکار متبسم شود از شعبده دوباره اش، بگذار مست شود از غرور حماقت بارش ... که این چرخه معیوب غرقش می نماید در گرداب خود ساخته که امروز تمامی خطوط فعالیت سیستم های اقتصادی او نیز به لطف این اخلال، مختل گشته اند و اولین پس لرزه های آن حضور شکوهمند، ترسی بنیان کن را بر جان بی مقدار و رو به اضمحلالشان مستولی نموده است، و فکر معیوب شان را به تباهي كشانده.
در سبزترین جمعه این خاک که متبرک شده با نام ماه عبودیت، با عزمی که قوت گرفته از هفته ها پیش و تدارک یافته با سبزترین نمادها؛ رو به مکان دیدار، روان می گردیم. به خیابان آزادی که می رسیم سیلی از جمعیت سرازیر شده به سوی خیابان انقلاب را می بینم؛ با دیدنشان دلم گرم می گردد و امیدوار. هوا خنک است و پائیزی و نسیم، مهربانانه همراهمان می گردد.
بر سر راه اداره راهنمایی و رانندگی است که حیاط وسیع آن احاطه شده با انبوهی از نیروهای گارد ویژه و ماشین های سیاه آماده سرکوب. سر می گردانم در جمعیت، متعجب می شوم که هیچیک به رنگی که قرارمان بود همراهمان باشد، مجهز نشده اند. معدودی را می بینم که لباس یا مانتو سبز به تن دارند. اما ناامید نمی شوم می دانم که همه منتظر فرصتی اند تا تجهیزاتشان را از داخل جیب و کیف شان بیرون کشند. بر سر هر چهارراه مردم عادی ایستاده اند به نظاره. به سبزی مچ های من و همراهم اشاره می کنند و لبخند می زنند. از لباس شخصی و گارد ویژه فعلا خبری نیست و تنها نیروی انتظامی است که سر هر چهارراه را قرق نموده. هنوز کسی را جرات سردادن شعار نیست گویی همه منتظر اقدام بی باکانه دیگری اند.
به خیابان کاوه می رسم بانوان شجاعی را می بینم که چون همیشه پیشرو شده اند و بی واهمه فریاد مرگ بر دیکتاتور سر می دهند. اندکند ولی بیقرار و پرتلاطم. کنارشان که می ایستی دیگران نیز جسارت می یابند و همراهت می شوند در تکرار همان شعار. اینجاست که موافقان دولت سرقت و تقلب نیز سر می رسند و با خروش فریاد برمی آورند و آنان نیز مرگ دیگری را می طلبند. همه را توصیه به آرامش می کنیم و بر، برحذر بودن از جنجال آفرینی.
آهسته حرکت می کنیم تا به خیابان دکتر محمد قریب می رسیم، با همان گروه کوچک اولیه؛ هسته ای بنیانی را فراهم می آوریم و سر می دهیم شعارهای خلاقانه ای که پسران جوانی حدودا بیست و دو یا سه ساله سر می دهند. اینجاست که با اولین فریادهایمان، انبوه می گردیم و سیلی. نمادهای سبز نیز کم کم از خفا بیرون می آیند و نمایان می گردند. جمعیت جان می گیرد. همراهمان می شوند آنان که به تماشا آمده و ایستاده اند. شور حضور و لذت دست زدنها و پای کوفتن ها فرا می گیرد جمعیت را. و هو می کشند بر اندک یاران قدرت که از لاین میانی خیابان آزادی به سمت دانشگاه حرکت می کنند. یکی از بهترین شعارها همان است که می گوید " کروبی دستگیر بشه، ایران قیامت میشه ؛ مجتهد واقعی، منتظری صانعی ؛ بسیجیه واقعی همت بود و باکری" .
ابرهایی که از صبح در آسمان متراکم بوده اند، با دیدن این اتحاد و یکدلی، یکدل می گردند و منسجم، اندک اندک بر مقدارشان افزوده می گردد تا روز را کمی به تیرگی برسانند تا بشارتی گردند بر بارش رحمت. آسمان نیز آغوشش را برای حضورمان می گشاید و رحمتش را نثارمان می نماید. رگباری زیبا شروع می گردد تا لذت حضور را دو چندان کند. ابرهای تیرگی که جان می دهند خورشید با گرمای بیشتر غمزه تابشش را نشانمان می دهد.
به توصیه همراهم سعی می کنم کمتر شعار دهم تا گرما، بر خنکای وجودم چیره نگردد تا تشنگی برآن غلبه ننماید. اما نمی توانم آرام گیرم. سوختن در آتش تشنگی را بر سکوت ترجیح می دهم. لنز دوربین را سر می دهم بر ازدحام جمعیت. اما وسعت آن شرمنده حضور انبوهی جمعیت می گردد. تا می توانم ثبت می کنم تاریخ را که واقع می گردد و بنیان ظلم را به لرزه می اندازد.
خبر می رسد که تا دانشگاه شریف که تا آنجا فاصله ای بعید است، جمعیت حضوری سبز دارد. ابتدا و انتهای جمعیت را چشم نمی تواند معین کند. تصویر آن مرد راه، سید بزرگوار که بر تیری افراشته می گردد، غریو شادی است که همه جا را فرا می گیرد. دوربین ها همه بر روی چهره او ثابت می گردند تا به نیکی ثبتش کنند.
از تشنگی می سوزم، اما قصد ترک خیابان آزادی، جمالزاده را ندارم. بزدلان حکومتی میدان انقلاب را مسدود کرده اند تا مبادا این سیل به دانشگاه تهران نزدیک شده تا مبادا رسوخ کند در نماز ریاکاران. آنقدر جمعیت زیاد شده که مرا بیاد آن دوشنبه تاریخی می اندازد. اعتراف می کنم به هیچ عنوان تصور نمی کردم چنین خیل عظیمی با این همه تهدید و ارعاب و تعویض امام جمعه، در روز آزادی حضور یابند.
وقتی خیابان لبریز از شکوه سبزها می شود همه یکدل تصمیم می گیریم به آرامی به دیگر سوی خیابان حرکت کنیم سوی میدان آزادی. آنقدر این دیکتاتور بی مقدار را لعن کرده ایم و مرگ را برایش آرزو نموده ایم که به شمار نمی آید. در راه دستها را به نشانه پیروزی بالا می بریم و با هر شعار، صدای کف زدنهای بی امانمان در فضا می پیچد و ماموران راهنمایی سرگردان می شوند در حجم جمعیت و ماشین هایی که فریاد بوق هایشان همراه شعارها می گردند. همچنان پیش می رویم در تقاطع آزادی – نواب ماشین های سیاه گارد ویژه شروع به پیاده نمودن نیرو می کنند. از همانجا به مردم حمله می کنند. کاملا مشخص است دستور دارند تا در ابتدا تنها وحشت بیافرینند و متفرق کنند. آنجا که استقرار می یابند خیابان آزادی به سمت شرق را مسدود می کنند حال بخشی از نیروها به داخل جمعیتی می آیند که با شعار به سمت غرب خیابان و بسوی خیابان بهبودی و دانشگاه شریف حرکت می کنند.
سعی می کنند با ایجاد سرو صدا و فریاد کشیدن، ضربه زدن بر بدنه خودروهای عبوری، ترس بیافرینند و مردم را متفرق کنند. ابتدا کسی توجه نمی کند به مسیرمان ادامه می دهیم، اما آنها بسرعت تعقیب مان می کنند. در چنین شرایطی که کم کم از تعدادمان کم می شود اگر بمانی غفلت کرده ای که آنان منتظر همانند. اگر پای بفشاری بر ماندن و ادامه حرکت حتما مضروب می گردی و در نهایت دستگیر که آنان همان را بی صبرانه می طلبند. پس در چنین شرایطی بهترین راه همان پراکنده شدن و نماندن است. که نیت حضور در میعادگاه بود که به درستی محقق گردید و این ایستادن نه از سر عقل است و شجاعت که بی تدبیری است ناپخته.
دیگر تشنگی امان نمی دهد رویای نوشیدن اندک جرعه ای هستی بخش تمام مغزم را تا بانگ موذن به خود مشغول می دارد. لیک این تشنگی برایم چونان سرمستی بی مثالی است که با چشمه های گوارا معامله نخواهم کرد. که این تشنگی، خاص ترین رمضان را تا آنگاه که نفس از سینه برآید، برایم تداعی می کند. تشنگی توام با آزادگی و افتخار و سربلندی.
آنچه دیروز مشاهده شد، هماهنگی نیروهای سرکوبگر جهت حمله به مردم؛ راس ساعتی مشخص می باشد. دوستان و اقوامی که از طریق مسیرهای دیگر چون میدان هفت تیر، خیابان شانزده آذر، بلوار کشاورز و فاطمی، در مراسم شرکت کرده بودند؛ جملگی حدود ساعت دو بعداز ظهر مورد حمله گارد ویژه قرار گرفتند. بنظر می آید آنان قصد داشتند تا قبل از اتمام خطبه های نماز جمعه، تمامی جمعیت مستقر در خیابان های اطراف دانشگاه را متفرق نمایند تا به دنیا اعلام کنند اندک اراذل و اوباش مزدور اسرائیل و فریب خورده تلویزیون های بیگانه؛ قصد آشوب داشتند که با هشیاری مردم همیشه در صحنه، نتوانستند به اهدافشان دست یابند. اما همه می دانیم که چه کسی به اهدافش به نیکی دست یافت و چه کسی امروز آشفته حال است و انگشت به دهان.
۶/۲۸/۱۳۸۸
جمعه اقتدار
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

روبروی هتل لاله بسیجی ریشو را دیدم که با دو سه تا خانم و آقا بگو مگو می کرد. چون این ها استدلالی ندارند و بیشتر جیره خور هستند، سریع کم می آورند. فکر می کنی بعد از این که کم می آورند، چی کار می کنند؟ به پست ترین شیوه متوسل می شوند. با توکل! بر زور و جوری که پشتیبان شان است، نه توکل بر خدای شان، به هر گونه تعدی و ستمی دست می یازند. در این صحنه به چه شیوه ای متوسل شد؟ دستش را برد به کمرش و تهدید کرد؛ انگار می خواست کلت در بیاورد! گاز فلفل در آورد و پاشید به صورت دو سه نفر!!! اوج پستی و رذالت. خانمه داشت کور می شد. نفسی برایش نمانده بود. فقط نشسته بود و از سر ناچاری چشم هایش را گرفته بود. خوب شد سیگاری پیدا شد. دوستان به چشم این خانم دود سیگار فوت می کردند. بعد از چند دقیقه ای توانست چشم هایش را باز کند. چهره اش بسیار مظلوم بود. خانم محترم و خوش پوشیده ای هم بود. با چشمانی اشک آلود و با آهی جکرسوز رو به سرباز ریشو کرد و گفت پست فطرتا ما هم روزه ایم! و اشک بود که از چشمانش سرازیر می شد. جالبه هم این خانم و هم آن بسیجی هر دو روزه بودند!
پاسخ دادنحذفیه خانم میان سالی با سربازها درگیری لفظی پیدا کرد. این سربازه اصلاً قیافه اش به سرباز نمی خورد؛ ریش بلند فرفری اش گواه مسلکش بود. حرف حساب سرش نمی شد. این خانمه در حین بگو مگو حالت تشنج بهش دست داد و افتاد! بدو بدو رفتیم برایش آب پیدا کنیم. مسئولان هتل لاله من متوقف می کنند که کجا. آقا آب بده یه خانم غش کرده. در جواب می گه برو همان طرف آب هست! انگار نه انگار که یکی داره جان می ده. بر که گشتم دیدم یکی از عابران بطری آب معدنی دستشه و داره آب به صورت خانمه می زنه. یک آقایی هم بود که می گفت پزشکه. با کمک و راهنمایی های ایشان این خانم وضعش کمی بهتر شد. بردنش توی چمن های باغچه که بهتر بتواند استراحت کند و از چشم رهگذران و چه بسا طعن و نفرین آن ها در امان باشد. آخه این خانم روسری اش کنار رفته بود و بی حجاب آن جا روی زمین وا رفته بود!
در همین حین بود که نمازگزاران پاک و متعهد به آقا امام زمان، بعد از گزاردان نماز وحدت بخش جمعه و اعلام برائت از مشرکین و منافقین (که ما هم جزو آنها بودیم) و بیعتی دوباره با نایب برحق امام زمان و اعلام حمایت از ریس جمهور کودتا، داشتند به خانه هاشان برمی گشتند. همه ی آن ها ما را به چشم روزه خوار دشمن منافق گول خورده ی آمریکایی می دیدند. خیلی هاشان که به خونمان تشنه بودند، دیگران نگاه های عاقل اندر سفیه می کردند و بقیه هم که همین طور رد می شدند. ولی مطمئمناً همه شان ما را دشمن خود و نظام می دیدند.
هر چند صحنه های آخر مثل دفعات قبل تلخ بود، ولی انرژی ای که امروز من گرفتم، برای ماه ها روشن نگه داشتن شعله ی حق خواهی در دل و جانم کافی بود. به دوستان سبزم بالیدم که نشان دادند همیشه سبز هستند و هیچ گاه با روش های سرد زمستانی دیوهای سیاه، سبزی شان را با زردی عوض نخواهند کرد. من امروز به خودم بالیدم که چنین هموطنان دلاوری دارم.
من امروز به خودم بالیدم که بیداردلانی را دیدم که وجه مشترک همه شان آزادی خواهی بود با نماد سبز.
من به خودم بالیدم که چه سبز بودم امروز.
ساعت 3 دیگر خانه بودم.
سلام جناب علي عزيز
پاسخ دادنحذفدي ماه گذشته، دو روز قبل از مراسم تحليف پرزيدنت اباما يادتان هست؟ چقدر در مورد روياي دكتر مارتين لوتركينگ و تحقق آن پس از نزديك به نيم قرن بعد، بحث كرديم. چقدر آرزو كرديم كه زماني حتي بعيد فرا رسد تا رويايي هرچند كوچك از جنبش مدني ايران محقق گردد. آن روزها هرگز در خاطرمان نمي گنجيد كه شايد يكي از همين روزها نوبت جنبش سبز ما باشد. هرگز گمان نمي كرديم كه شايد ما نيز قهرماني چون رويا پارك داشته باشيم كه بتواند حركت مدنيت خواهمان را تسريع نمايد. هرگز تصورش را نمي كرديم هر چند كه بسيار اميدوار بوديم.
پايدار باشيد