وقتی رئیس صدا و سیمای ملی ایران به اتهام اقدام جهت براندازی نظام توقیف شد و حکومت اعلام نمود وی، آیت اله شریعتمداری مرجع عالیقدر شیعه را نیز با خود همراه نموده است؛ بهتی غیرقابل توصیف مردم را فرا گرفت.
عضو نهضت آزادی و همراه آیت اله خمینی در پرواز بهمن پنجاه و هفت، همان که در کنار مسافر مهم آن پرواز، بعنوان مترجم قرار گرفت و در برابر چشم جهانیان، آن هیچ معروف و تاریخی را ترجمه کرد، همان که بر مسند وزارت خارجه نیز برای مدتی تکیه زد و در اولین انتخابات ریاست جمهوری حکومت اسلامی نیز شرکت نمود و بختش تنها بیست و پنج صدم درصد آراء را برایش به ارمغان آورد، مهندس صادق قطب زاده در دادگاهی که به قضاوت ری شهری برگزار گردید، به جرم براندازی و اقدام نظامی علیه حکومت به اعدام محکوم شد.
مهندس شیکپوش و همواره متبسم، چهره خوشرو و دوست داشتنی تلویزیون که بی تکلف و عامیانه چون یک مجری قدیمی با بینندگانش سخن می گفت، و ساده و بی ریا به عاریتی بودن کت و شلوار آراسته همواره تیره رنگش اعتراف می نمود؛ و این چنین توانسته بود قلبهای غالب مردم را تسخیر نماید، به ناگاه در قامت یک زندانی نادم در یک مصاحبه تلویزیونی لب به اعتراف گشود.
هرگز از یاد نمی برم آنگاه که پس از اعلام حکم اعدامش با چهره ای مغموم و شرمسار و عاری از لبخند همیشگی اش، یکه و تنها، یکبار دیگر در برابر دوربین های تلویزیونی قرار گرفت و این بار از مردمی که می ستودنش، با بغضی در گلو درخواست عفو نمود و بخشش. این آخرین تصویر پخش شده از مدیری بود که تلاش می نمود بیش از پیش شبیه باشد به خلف مشهورش، رضا قطبی. پس از آن برنامه کذایی، هیچ خبری مبنی بر اجرای حکم یا عفو قطب زاده منتشر نشد. اما زمزمه های درگوشی مردم حکایت از مرگ این مهندس دوست داشتنی در سحرگاهان یکی از روزهای شهریور ماه سال شصت و یک داشت.
بیست و هفت سال از آن زمان می گذرد اما روند دادرسی و اعتراف گیریها همان است. آدم ها و نقش آفرینان تغییر کرده اند اما جریان فکری همان است.
شامگاه یکشنبه مورخ بیست و دوم شهریور ماه سال هشتاد و هشت، وقتی دادستان کل کشور، محسنی اژه ای، را در برنامه زنده گفتگوی ویژه خبری، بی حضور مهدی کروبی - فرزند احمد- و مستنداتش می بینم؛ مطمئن می گردم که این روحانی برجسته و شجاع بزودی بدون در نظر گرفتن سابقه انقلابی و سیاسی اش؛ چون فعال سیاسی قدیمی مهندس قطب زاده؛ و تنها به اتهام پیگیری های مجدانه و مصرانه اش در احقاق حقوق آسیب دیدگان حوادث پس از انتخابات و تنویر افکار عمومی؛ توقیف خواهد شد و ریاکاران و تزویرسازان جد و جهدی خواهند نمود مجدد، تا او را نیز چون همکاران و همفکران دربندش به اعتراف به ناکرده ها و ناگفته ها، مجبور نمایند. بس خیالی است خام.
خیالی است خام که خواهند توانست با جعل و دستکاری و مخدوش و نابود ساختن اسناد و مدارک ارائه شده و ارعاب قربانیان و خانواده شان، شیخ بی باک را ریشخند زنند و مضحکه تماشاچیان شعبده واهی شان گردانند. که صاحبان شعور و خرد خود به حقانیت شیخ شان واقفند و به تزویر کذابان آگاه. لذا سبزواره ای را در آخرین جمعه ماه مبارک رمضان به نمایش خواهند گذاشت تا داغی گردد بر تیرگی قلبهایشان.
عدالت هرگز با اعدام یاران قدیمی و توقیف معتقدین به اصول همین نظام، محقق نخواهد گردید که همواره شرمسارخواهد ماند.
******************************
پی نوشت : مقایسه این دو سیاستمدار قدیمی تنها به جهت قیاس نحوه برخورد و عملکرد دستگاه قضاء بود نه اعتقاد به برابری شخصیتی و هم عرضی اتهاماتشان.

سلام
پاسخ دادنحذفبه نظر شما تفاوت بين گروه مجاهدين وفداييان كه در اوايل انقلاب به محض دستگيري توسط نيروهاي امنيتي با قرار دادن سيانور در دهان خود مي مردند با مجاهدين امروز ما چيست . لزوما به نوع حركتشان اشاره دارم و نه به تفاوت مكتب و ايدئولوژي
درود
پاسخ دادنحذفاز صادق قطب زاده چندان نمي دانم ، تنها تصاويري از او ديده ام كه آن تصويرسازي ظاهري اش را از جانب قلم تواناتان تصديق مي نماياند ولي از مهدي كروبي بسيار مي دانم ، همو كه ترمز مجلس ششم بود و كلي روي نرومان بود با گفتار و كردارش در قامت رئيس پارلمان . پس از انتخابات نهم رياست جمهوري نيز كيهان و دوستان كلي تريبون دادند به شيخ كه عليه دوستان سابق بشورد ، تا اينجاي كار كروبي را اصلاح طلبي تمام عيار نمي دانستم و از همين رو بود كه مير حسين اصلاح طلب اصولگرا را به همچو اويي ترجيح دادم ، ميرحسين بعدها نشان داد كه اصلاح طلبي در خونش است ولي به اين هم قانع نمي شد اين مرد كه مي خواست اصول مصادره شده از جانب بنيادگرايان را نيز به كف آرد ، اصولي چون آزادي ، حاكميت همه جانبه ي قانون ، حاكميت واقعي اسلام و در كنار ميرسبز مردي هم ايستاد از تباري با غيرت به نام مهدي كروبي ، ساده سخن مي گفت و بي پيرايه ولي بر دل مي نشست حرف هايش ، كاريزماي ميرحسين را نداشت ولي سادگي اش به دل مي نشست . عباس عبدي در موردش مي گفت كه نه فيلسوف است و نه سخنور آنچناني ولي سياستمداريست كارآموزده ، سياستمداري درد آشنا كه به مانند قبلترها نتوانست ستم را ببيند و دم برنياورد پس دندان روي حرف نگذاشت و گفت تا كار رسيد به اينجا كه همچو اويي كه چنان سابقه ي انقلابي دارد نيز در امان نماند و تهديدش كنند به محاكمه كه نمي دانند جاي شيخ و مير در قلب ايرانيان است ، همانها كه چه بسيارند و چه بسيار آگاه پس چه سود از اين محاكمه ها و داستان هاي نخ نما شده .
سپاس بابت همه بودن هاي مهربانانه ات رفيقم ،
پاسخ دادنحذفشاد زي و به آزادي
درود آمنه ي عزيز
پاسخ دادنحذفدرست است كه غايب بوده اند امثال من در شكوه 27 شهريور 88 تهران ولي دل هاشان شكوه و سلامتي سبزها را آرزو مي كرده و حالا با ديدن تصاوير و فيلم ها آفرين مي گويند به آنها كه روز قدس را روزي قرار دادند براي مبارزه با خشونت و ديكتاتوري . ديروز حضور سبزها آنقدر گسترده بود كه تلويزيون ايران هم ناگزير شد از به تصوير كشيدنشان البته باز هم توهين بود در كارش رسانه ي دولتي ايران كه اينها اخلالگرند در مسير آزادي قدس ولي ديگر اين حنا رنگي ندارد و اعتمادي در بساط ندارد اين رسانه . همانگونه كه مي دانيد ديشب براي اولين مرتبه فوتبال استقلال – استيل آذين پخش مستقيم نشد و گمانه زني ها نيز در مورد هراس از حضور پر شمار سبزها و شعارهاشان هنگامي تقويت مي شد كه فيلم بازي به صورت مونتاژ شده حدود 40 دقيقه پس از بازي پخش مي شد به دليل ترس فني !!! آن هم به صورتي كه صداي پيمان يوسفي به كرات قطع و وصل مي شد كه نا آشناترين افراد در حوزه ي سياست نيز در جمع چند نفره مان داستان را دريافتند و اينها همه نشانه است كه اگر بگذاريمش كنار حمله ي لباس شخصي ها به محمد خاتمي و قطع ياهو مسنجر و جي ميل نشان دهنده ي هراس از سبز گستريست .
سپاسگزارم بابت لطفت آمنه ي عزيز و مشتاق ديدن تصاوير سبزت هستم رفيقم ،
شاد زي و به آزادي
سلام مهندس احسان عزيز
پاسخ دادنحذفخوب بياد مي آورم روز بيست و دوم بهمن پنجاه و هفت را در غروب آن روز، تلويزيون تصوير مرد قوي هيكلي را نشان مي داد كه سرش را بعلت جراحت، پانسمان نموده بود. با ديدنش پدر گفت او ارتشبد نصيري رئيس سازمان اطلاعات و امنيت كشور يا همان ساواك است. چهار روز بعد دادگاهي كه در مدرسه رفاه نيروهاي انقلاب تشكيل مي دهند او و عده اي ديگر را به اعدام محكوم مي نمايد. و در پشت بام مدرسه او به جوخه آتش سپرده ميشود. در زمان فرمان آتش، او فرياد مي زند جاويد شاه. اين كلام يك فردي كه معروف شده بود به خونخواري و كشتار باعث حيرت بسياري از مردم ايران شد. آنها عليرغم انزجار از او در دل، شجاعتش را مي ستودند. بخاطر مي آورم كه پدر مي گفت اين نشانه پايبندي به شخص اول مملكت است.
حال كه شما مي فرماييد چگونه مي شود كسي آنقدر در آرمانش حل شود كه جان را نثارش كند، استدلال من اين است كه اين ميسر نخواهد شد مگر آنكه شما نسبت به هدف و آرمانتان به باور و شناختي ريشه اي و خلل ناپذير دست يابيد و اين باور، يقين را برايتان به همراه داشته باشد. در اينصورت باورتان به بخش جدايي ناپذير وجود و هويت تان نيز بدل مي گردد. در آن صورت براي آن هدف جان را نيز نثار خواهيد نمود.
الينه شدن در باور و اعتقاد موجب از جان گذشتگي خواهد شد اما لزوما نمي توان آن را به همه تعميم داد. بياد دارم كه اعضاء مجاهدين و فدائيان تعليم مي ديدند تا قبل از دستگيري و به منظور جلوگيري از امكان تخليه اطلاعاتي، حتما با سيانور خودكشي كنند اما خيلي ها همين كار را نمي كردند و در دادگاه عنوان مي كردند كه به اين كار امر مي شدند ولي توان اجرايش را نداشته اند. اين دستور صرفا بدليل جلوگيري از انتشار اخبار محرمانه در سطوح بالاي گروه بود. آنها كه ممانعت مي كردند از خودكشي، مجبور بودند در دادگاهي بسيار طولاني با ارائه اسناد و مداركي تمامي فعاليت و عملكرد خود و گروه را افشا سازند. براي اين دسته افراد هر انتخابي جنبه باخت - باخت داشت. چه خودكشي مي كردند و يا نه كه حكومت آنها را اعدام مي كرد و چنانچه مشمول عفو مي شدند كه بسياري چنين نشدند، همواره ترس از سوقصد به جانشان را توسط اعضاء همان گروه داشتند.
در مورد افرادي كه دست به عمليات انتحاري مي زنند من اعتقادي به وجود ايمان و اعتقاد ندارم كه به گمانم آنها مشكل منتال و سايكو دارند و حتما چنين افرادي كه با گرفتن جان عده اي خود را نيز به هلاكت مي رسانند بايد تحت نظر روانپزشك قرار گيرند.
اما قياس منتحرين مجاهد با اسيران سياسي اين روزها. آنهايي كه امروز در زندانها در بند هستند روزي بخشي از بدنه همين نظام بوده اند پايگاه اعتقادي بيشتر آنها يكي است آنها معتقد به فعاليت و گفتمان سياسي در چهارچوب همين نظام و قانون اساسي بوده اند، حال اينكه پس از انتخابات آنان تنها بواسطه فعاليت در كمپين فردي مستوجب عقوبت گرديده اند باعث نمي گردد من تصور نمايم آنها نيز مي بايست مانند مرام مجاهدين تنها براي آرمانشان خود را فدا نمايند.
پاسخ دادنحذفبچه هاي مجاهد وقتي دستگير مي شدند مي دانستند خود و همفكرانشان تحت تعقيب اند و فشار و كسي خانواده آنها را تهديد به مرگ و تجاوز نمي كرد البته از تحصيل و اشتغال در مراكز دولتي محروم مي شدند اما زنداني مي دانست كه تنها جان اوست كه در معرض خطر است. تصميم در مورد خود فرد بسيار آسان تر خواهد بود تا زماني كه ملاحظات ديگري را مدنظر داشته باشي. مي تواني جانت را تقديم هدفت كني ولي خانواده ات در امان باشند. اما امروز فشارهايي بر فعالين سياسي دربند وارد مي آورند كه تنها شخصي نيست و دايره وسيعي از انديشه، محيط فكري، حرفه اي و خانوادگي اش را در بر مي گيرد. وقتي در مقابل آقاي ابطحي بازجو سعي مي كند براي اقرار گرفتن، در برابر چشمانش، فرد بي گناهي را بكشد چگونه ميتوان انتظار سكوت از او داشت و استقامت بر آرمان.
از طرفي آستانه تحمل همه انسانها با هم برابر نيست، بنظرم بسيار خودخواهانه خواهد بود كه بخواهيم زنداني مطابق ميل ما تا لحظه آخر بر ايمانش باقي بماند. فاطمه شمس در غم نوشته هايش بارها به اين نكته اشاره كرده بود كه محمدرضا جلائي پور مي دانسته كه اگر او در ايران بماند حتما براي گرفتن اعتراف از همسرش، او را وسيله قرار خواهند داد.
من نيز به كاري كه مي كنم بسيار معتقدم و هرگز اهدافم با شعارزدگي همراه نمي گردد اما فكر مي كنم اگر روزي چنين سرنوشتي مرا نيز در بر گيرد عليرغم پايبندي به آنچه آن را صحيح مي پندارم، حتما شكسته خواهم شد!؟
نمي دانم توانستم منظورم را بروشني بيان كنم يا نه؟
از اينكه بسيار دير به چالش تان پاسخ گفتم پوزش مي طلبم. از سر سهل انگاري نبود كه همواره تلاش دارم به هر خواننده با تفكر پاسخ گويم نه از سر رفع تكليف. و چون سوالات شماره همواره نياز به فكر و استدلال دارد سعي كردم خوب به ابعاد آن بينديشم سپس پاسخ گويم.
شرمنده از طولاني شدن پاسخ تان
پايدار باشيد
سلام جناب علي عزيز
پاسخ دادنحذفبه گمان من آنان كه امكان حضور در چنين اجتماعات اعتراضي نمي يابند، كارشان سخت تر است زيرا مي بايست زنده نگاه دارند هدفشان را به وسيله اي ديگر. آنان كه با كمترين ابزار و امكانات، به مبارزه باور دارند و تلاش مي كند تا بدان جان بخشند، به اعتقاد من پايمردي شان بيشتر از چون مني است كه مي توانم در هر اعتراضي معترض باشم.
نترسيدن، جا نزدن و نگريختن و بر روشني راه اعتقاد داشتن كار هر كسي نيست پس دل غمين مداريد چون كاري كه مي كنيد خود مجاهده است.
پايدار باشيد كه پايداري سلاحي است قدرتمند و كارا
شباویز عزیز
پاسخ دادنحذفآنچنان که فکر می کردمثل همیشه قوی و خوش فکر جواب دادی. با خط به خط نامه های فاطمه شمس گریه کردم چرا که کار ایشان را مصلحت می دانسنم اما اگر محمد رضای عزیز به خاطر فاطمه اش اعتراف می کرد او را نمی بخشیدم .مسلمان در اسلام به این معنا تحلیل شده است که تمام دوست داشتنی ها را به خاطر وجود حضرت حق دوست میدارد مادر و پدر زن وفرزند خواهر وبرادرش را به خاطر خدا دوست میدارد و مگر علی (ع) در مقابل برادر و خواهر و بستگانش به خاطر اسلام وعدالت شمشیر نکشید .مگر حسین (ع) بدن مثله شده پسرش را ندید مگر فرزندانش دخترکان و زنانش به تاراج نبردند یا مگر حسین نفرمود که (الهی افوض امری الی الله) به هر آنچه که تو امر کنی راضیم ویا (رضن به رضائک)اصلا منظورم محمد رضای عزیز نیست اسلحه من دقیقا کسی را نشانه دارد که در سلول نیز تقاضای نهج البلاغه کرد شباویز عزیز به دور از احساس و با انصاف چند جمله زیر { بچه هاي مجاهد وقتي دستگير مي شدند مي دانستند خود و همفكرانشان تحت تعقيب اند و فشار و كسي خانواده آنها را تهديد به مرگ و تجاوز نمي كرد البته از تحصيل و اشتغال در مراكز دولتي محروم مي شدند اما زنداني مي دانست كه تنها جان اوست كه در معرض خطر است } درست است؟ یعنی اتاق گاز و صندلی برق و چک چک قطره آب آن هم به مدت 72 ساعت بر روی پیشانی فرد و تهدید پی در پی دختران برای مواجه با خانواده هایشان کمتر از .... آفرین درست این است که بگوییم باورشان به بخش جدايي ناپذير وجود و هويت شان نيز بدل مي گردد. در آن صورت براي آن هدف جان را نيز نثار خواهيد نمود.ما انتظار نداریم زندانی مطابق میل ما رفتار کند اما متوقع هستم که مطابق گفتار های دیروزش عمل کند .یا باید بپذیریم که سران احزاب ما مانند ارتشبد نصیری اعتقاد کاملی ندارند ویا... ؟نمی خوام اعتقادمان را متزلزل کنم ویا ظنی نسبت به رفتار زندانیان بی دادگاه ایجاد کنم اما می ترسم همان ترسی که همیشه از آن صحبت کردم.به نظر فلاسفه هیچ چیز بالاتر از خود انسان برای خودش نیست و فقط اظهار به این مسئله میکند که از جان میگذرد مگر نه در شرایط بحرانی همه چیز را فدای خود میکند چنان که در مورد صحرای محشر این طور میخوانیم که مادر بجه شیر یش را نمیشناسد همه در پی فرارهستند.پس لزوما جان شخص آنچنان بی اهمیت نیست چه بسا برای لحظه ای بیشتر بودن انسان حاضر باشد تمام دوست داشتنی هایش را بدهد.
*************************
تاریخ نشان داده که عملیات های انتحاری به دست انسان های با ذکاوت و به دور از هر گونه بیماری ذهنی و جسمی انجام می گرفته است پس اعتراف به مکتب از سر چیست ؟اعتقاد؟ مصلحت؟ مغایرت رفتار با گفتارو ادعا ها ؟ ویا...؟ پروردگارا مهچون تو خدایی را همیشه با اعتقاد باقی باشی
سلام جناب احسان عزیز
پاسخ دادنحذفبا پوزش از شما اجازه بفرمایید پاسخ این گفتگوی بنظر دنباله دار را به آخرین پست انتقال دهم.