به سن دبستان که بودم، بیزار بودم از بوی مهر، از هوای پائیز، از سوزی که موذیانه می پیچید بر جسم نحیفم.
از مهر بیزار بودم، از آنکه می آید و با خود سال تحصیلی جدید، حس کلاس و درس و مدرسه را به همراه می آورد.
بیزار بودم از ساختمان مدرسه، از تابلو بزرگ رنگ و رو رفته ای که نامش دهن کجی می کرد به آمدنم،
بیزار بودم از حیاطی که برایم نه رنگ شادی داشت و نه سبزی بوته و درختی؛ حیاطی که نشاط کودکانه ام را به تصورم با نفرت می بلعید و ترسی گنگ را جایگزینش می نمود.
بیزار بودم از کلاس های درس یک شکل و بدقواره که آویزان بود به دیوارشان، تخته سیاهی پیر؛ که سپید و آزرده گشته بود از آزار گچ های نقش بسته بر آن؛ از کج نوشته های منقش بر روی دیوارهایش، از نیمکت های قدیمی و فرسوده که تنگ بودند برای شیطنت هایمان؛ از پنجره هایی که مغموم ذل می زدند به چشم مان؛ از میز و صندلی مخوف معلم؛ از دفتر کلاس که باز شدنش با ترشح هورمون آدرنالینم رابطه مستقیم داشت؛ که هرگاه گشوده می شد، قلبم به شماره می افتاد و آرزو می کردم آنچه بر زبان معلم روان می گردد نامم نباشد؛ تحسین می نمودم اجداد روشنفکرم را که نامی بعنوان فامیل برای خود و فرزندان شان انتخاب نموده اند که در دل حروف الفبا جای می گیرد نه در ابتدا و انتهای آن. که همین بختم را بلند می نمود در افتادن قرعه بنامم و فراخوانی معلم سخت گیر به رفتن پای تخته و پاسخگویی به سماجت استبداد گونه اش.
چقدر بیزار بودم از کتاب علوم و پرسش های بیشتر بدانیم که ترجیح می دادم ندانم.
بیزار بودم از بی شماری مشق ها و تکالیف شبی که باید می نوشتیم و می خواندیم. پنج شنبه ها که انگار آخر دنیا بود و باید حداقل چهار درس فارسی را با مدادی سیاه و سفت و سخت می نوشتیم، که چقدر دوست داشتم با خودکار بنویسم که سریعتر تمام می شد و حروف دوان می شدند بر سفیدی کاغذ، چقدر آرزو می کردم خانم معلم، درس کوکب خانم را بعنوان تکلیف شب اعلام کند نه حسنک کجایی و نه خروس خاله مرجان یک و دو را. که در چشم کودکانه ام طولانی می نمود سطور دومی و کوکب خانم تنها بخشی از یک صفحه را پر می کرد، کمتر وقت می گرفت و دستان کوچکم را کمتر خسته می نمود.
سر کلاس، ثانیه ها بسان ساعتی می گذشتند و به گمانم زمان خوردن زنگ آخر، چون رویایی دست نیافتنی می نمود. با نواخته شدن آن نوای دوست داشتنی چون زندانیان از مدرسه می گریختم؛ به خانه که می رسیدم بعد از نهار وقت خواب بود که حسرتش از صبح بر دلم مانده بود. دم غروب که به دنیای بیداران باز می گشتم، هیچ حوصله ای برای نوشتن آن تکالیف پایان ناپذیر نداشتم؛ شب فرا می رسید و من هنوز خسته بودم و مشق ها نانوشته. ناچار خواهرم به دادم می رسید و هر آنچه مانده بود با خطی شبیه به سیاه مشق هایم، تند و سریع می نوشت. از این بابت همیشه مدیون اویم.
همان روزهای اول مهر تقویم را بررسی می کردم تا بدانم چه روزی غیر جمعه تعطیل است. برای آمدن روزهای خوشبختی و تعطیلات عید و تابستان لحظه شماری می کردم. عیدها هم دلمان را از حسرت داشتن اوقات فراغت بی مصیبت مشق، می انباشتند و لذت مسافرت بی دردسر را حرام مان می کردند. تقریبا تمام کتاب فارسی را باید یکباره و چند باره می نوشتیم. حالا که می بینم چند روز قبل از تمام شدن اسفند ماه، مدارس تعطیل می شود و یک دفترچه بعنوان مشق شادی با بچه ها راهی خانه ها می کنند، تاسف می خورم به حال خودمان و به بیگاری که کشیدیم و به انگشت میانی ورم کرده مان.
دبیرستان هم که می رفتم این نفرت بی پایان به مهر همراه بود با من، هر چند که عشقی ماندگار نسبت به کتاب و درس و احترامی بی حد به آموزگارانم، در دلم ریشه دوانده بود و من و آنها را جدایی متصور نبود. اما در اين مرحله از رشد فكري و عقلي چيزهاي جديدي موجب آزارم مي گشت و نفرتي بي پايان.
بيزار بودم از هرچه انجمن بنام اسلامي كه در بدو ورود به مدرسه با وقاحت كيف مان و محتوياتش را با اقتدار زير و رو مي كردند، و بسان ماموران امنيتي در مواجه با جنايتكاران، سرتا پايمان را تفتيش مي نمودند. نفرت داشتم از كارشان و از نخوتشان در انجام اين عمل غيرانساني. بيزار بودم از آنان كه بيشترشان از دانش آموزاني بودند با پائين ترين سطح موفقيت تحصيلي و هر يك چادري سياه رنگ با مقنعه اي كه تا نزديكي بيني شان را پوشانده بود، بسر داشتند، هميشه فكر مي كردم حتما با اين پوشش در حال خفه شدن هستند كه هم نشينانشان را خفه مي كردند با بوي نامطبوع تنشان. بيزار بودم از خفتي كه بدان تن داده بودند تا شايد توفيقي كسب كنند با پيدا كردن لوازم آرايش يا عكس مايكل جكسون مخفي شده در چند لايه هاي كيف دختران مدرسه و يا با رويت جورابهاي سفيدي كه زير كتاني تيره رنگ به پا كرده بوديم و اصلا به چشم نمي آمدند و آن چشمان مفتش گونه شان آن اندك خودنمايي را نيز رصد مي كرد و به مدير و مربي پرورشي گزارش مي داد. بيزار بودم از مربي پرورشي كه خود با هشت تجديد به زور ديپلم گرفته بود و حتي نمي توانست براحتي براي جمعي سخنراني كند حال مي خواست روح نوجوان مان را با توسل به علم سرشارش، بپرورد!؟ بيزار بودم از يونيفورم سر تا پا سياه رنگي كه مجبور بوديم به تن كنيم، از اينكه نمي توانستيم كيف و كفش و كاپشني بغير از رنگ هاي افسرده كننده به تن كنيم. از اينكه كاپشن قرمز و سفيد رنگي را كه پدر با همان سليقه هميشگي خريده بود و من آرزو داشتم با آن نوشته هاي عجيب و متفاوتش بپوشم و مانور دهم در مدرسه و در راهش، تا اينكه از روي ديگرش كه به رنگ صورمعه اي بود در بر كنم. بيزار بودم از مرگ بر اين و آن گفتن ها در صف هاي اول صبح از فرياد جنگ جنگ تا پيروزي!! از اجبار به كف نزدن و به جايش تنها صلوات فرستادن، كه از لج مدير و معاون، آرام مي گفتيم و در دل. كه دوست داشتيم شوق و شور جريان يافته در ذره ذره وجودمان، در خونمان را با لحظه اي شادي كردن و كف زدنهاي بي امان، ابراز داريم. چقدر آن روز اسلام را كوچك مي كردند در ذهن مان، كه تنها دين اجبار است و خداوندي كه همواره با چوبي در دست بر بالاي سرمان ايستاده تا مبادا به خطا برويم و او مجازات مان نمايد. و چقدر پروردگار رنگهاي روشن و شاد، خداوند نور و روشنائي و اميد و فرح و نشاط و خوشبختي، آن روزها معصوم بود و مظلوم چون دين ناشناخته اسلام. كه پس از سالها هنوز اين دو گراميان مظلومند و مخدوش.
با وجود اين همه نفرت و انزجار، سعی می کردم حتی یک روز را نیز از دست نداده و از کلاس غیبت نکنم. اما همواره آرزو داشتم که دوره دبیرستان پایان یابد و کتاب ها را در جشنی استثنایی به شعله های آتش بسپارم و نابودشان نمایم. آرزو داشتم روز اول مهر که رسید بی خیال دنیا بخوابم تا ظهر، یا نه، بیدار شوم و رفتن بچه ها به مدرسه را ببینم و از ذوق درس نخواندن بمیرم. متعجب بودم که همکلاسی ها می گفتند غصه خواهند خورد وقتی مهر برسد و نتوانند به مدرسه بروند که دلشان تنگ می شود حتی برای نیمکت ها.
جالب است که هرگز این حس انزجار را در دوران دانشگاه نداشتم، که برایم تمام روزهایش دلپذیر بود و زندگی بخش، ساعاتی بیادماندنی و سرشار از خاطراتی تکرار ناپذیر. هنوز گاه که از کنار همان دانشگاه عبور می کنم با دیدن محوطه تمام سبزش، غمی غریب دلم را می فشارد و حسرتی وصف ناپذیر وجودم در بر میگیرد. غصه دار می گردم بسان کسی که عزیزی را برای همیشه از دست داده است!
پی نوشت :
چنانچه کسی این مطالب را بخواند حتما گمان خواهد کرد که این نوشتار، حسرت نوشته های یک شاگرد تنبل و بازیگوش است!!!!
اين بخش را ابتدا بصورت نيمه كاره منتشر نمودم و اكنون فرصتي دست داد تا تكميلش نمايم با افكار سامان يافته ام.

بهار عاشقانتان بسيار شبيه گشته به مهرنامه ي كودكي ام و برايم حيرت آورست عمق تجربه ها و احساسات مشابه . حس تنفر از مدرسه در وجود غالب بچه ها هست هر چند كه به ياري همين مدرسه بوده كه ترقي نموده ايم ، دوست پيدا كرده ايم ، در يك كلمه بزرگ شده ايم اما به شخصه با همه اينها اول مهر و 14 فروردين تلخ ترين روزهاي زندگي ام بوده ، روزهايي كه مي خواستم سنگ از آسمان ببارد و صبحش نبينم ، روزهايي كه معلم ها پشت سر هم دفتر صد برگ و دويست برگ سفارش مي دادند و چه دلهره اي داشت مشاهده ي صفحات تا نخومرده اي كه قرار بود با خون جگر پرشان كنيم ، روزهايي كه انزجار را برايم معنا مي نمود آن سخنراني نخ نما شده ي مدير ، نصيحت هاي آموزگار ، صداي سيلي هاي همان ساعت اول !!!
پاسخ دادنحذفاول مهر كه مي گويم هماره خاطرم پر مي كشد به بيش از 10 سال پيش و اول مهر نخست راهنمايي ، همان صبحگاه اول كه مدير اعصابش خرد شده بود كه بي تفاوت مي ايستاديم با از جلو نظام گفتن هايش ( !!! ) پس اشاره نمود به آقاي معاون تا براي زهر چشم گرفتن هم شده افشين را نشان كند از ميان صف و از آن سيلي هاي دو طرفه مهمانش كند ، آقاي ناظم خبر نداشت كه افشين پسر يكي يكدانه ي خانواده است و چقدر دردانه . اينها را نمي دانست آقاي يوسفي ولي عصر همان روز دانست كه ماجرا از چه قرارست هنگامي كه شيشه ي ميز دفتر مدرسه شكست ، قندان به زمين افتاد و صداي فرياد پدر افشين را همه ي مدرسه شنيدند !!! اينها را گفتم چرا كه گمان مي برم همين بدرفتاري ها و ناآشنايي ها به رفتار با بچه هاست كه مدرسه گريزي و مدرسه ترسي را به بار مي آورد ...
به روزم شباويز عزيز با :
پاسخ دادنحذفمهرنامه ي كودكي ...
مشتاق خواندن واژه هايت هستم رفيقم .
شادي آزادي نصيبت باد .
شمادقیقا حرف دل منو زدین.من به همین میزان از روز اول مهر و 14 فروردین متنفر بودم و هنوز که سالها از ان روزها گذشته همین احساس رو دارم.اما چرا نمیدونم.؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ دادنحذف