۶/۰۸/۱۳۸۸

فريب نوشته ها

پرتاب لنگه کفش و شادی بی‌معنای بعضی‌ها!

ماجرای پرتاب لنگه کفش به سوی بوش در رسانه‌های ایران خیلی مورد توجه قرار گرفته است. اینکه بسیاری از مردم عراق و صلح‌طلبان دنیا از سیاست‌های آقای بوش ناراضی هستند قابل انکار نیست. اعتراض به سیاستمداران هم در همه جای دنیا مرسوم است. در جاهائی که آزادی بیشتری هست، اعتراض‌ها رسمی‌تر و علنی‌تر و در جاهائی که اختناق بیشتری هست اعتراض‌ها زیرزمینی و سرکوب شده و غیرخبری است. اما بی‌شک این کار، به جای آنکه بتواند عمق ناراحتی مردم عراق و دنیا را از رفتار آتش‌افروزانه و جنگ‌خواهانه بوش در طور زمامداریش نشان دهد، باعث شد که اصل آن سیاست‌ها تحت تاثیر یک لنگه کفش که افکار عمومی دنیا آن را نشانه ی اعتراض نمی دانند وفقط آن را بی‌ادبی و کاری احساساتی ساده تلقی می‌کنند، قرار بگیرد. پرتاب لنگه کفش که خبر مهم دنیا شد، بدی سیاست جنگ افروزانه‌ی بوش را به حدی نازل کرد که هم بوش بتواند ادعا کند که مردم زیر دیکتاتوری صدام اینقدر آزاد شده‌اند و هم خیلی از عراقی‌ها که با سیاست بوش مخالف بودند آن‌را اهانتی به فرهنگ خودشان تلقی کنند و هم نقد سیاست‌ جنگ‌افروزانه بشرسوز بوش در آخرین روزهای مدیریتش تحت‌الشعاع این کار قرار گیرد.خوشحالی بعضی مسئولان و بعضی خطبا و بعضی رسانه‌های ایرانی از این ماجرا خیلی بی معنا است. پرتاب کفش نه کار سخت و پیچیده ی نظامی است ونه نشانه ی اعتراض عمیق و عمومی است. احساساتی بودن در درون افراد عادی شاید قابل پذیرش باشد ولی در میان کسانیکه دیدگاه و نظر آنان در دنیا پژواک دارد می تواند فاجعه بار باشد. 01 دي 1387

از تنهائی در آمدیم

در زندان، برای من، صبح ها که میخواهم از خواب بیدار شم، بدترین اوقات است. آدم وقتی خواب است، یادش می رود که در زندان است و در یک اطاق تنها باید روز را سر کند. معمولا وقتی از خواب بیدار می شوم که درخواب در کنار خانواده و یا دوستان گرم صحبت هستم. در سلول انفرادی که بودم و اطاقم سه در سه بود، ساعت 7.30 صبح از یک پنجره ای که زیر در آهنی بود، صدای قیژی می آمد و پنجره ای باز می شد و یک بسته نان و پنیر و یک لیوان چای را هل میدادند تو. در آن حالت خوش آزادی در خواب، این صدا من را بیدار می کرد. وقتی می دیدم باز هم در همان اطاق ولو هستم، غم عالم بر دلم می نشست. حالا که به یک جای دیگر منتقل شدم. اطاق بزرگی دارد با تلویزیون و حیاط 100 متری که بدون چشم بند میشود در آن قدم زد. تا پنجشنبه گذشته، که در این محل جدید تنها بودم. صبح ها، اینجا هم که از خواب بیدار می شدم در این اطاق بزرگ بیشتر تنهائی را حس می کردم. بدون قیژ در ورودی باز هم همان غم موقع بیداری وجود دارد. پریروز عصر پنجشنبه رفته بودم اطاق بازجوئی که وبلاگم را بنویسم. آمدم دیدم یک تخت دیگر در اطاقم گذاشته اند. چند دقیقه بعد هم سر و کله ی سعید شریعتی پیدا شد که بار و بندیلش را به دست گرفته و با چشم بند وارد حیاط شد. خیلی خوشحال شدم. بعد از 71 روز غیر از باز جو وتیم قضائی، یک نفر را می دیدم که میخواست با من بماند. موقع افطار هم دیدم که در حیاط با تشریفات ویژه اش باز شد و محمد عطریان هم آمد وافطار را با هم خوردیم ولی بعد افطار بردندش. آی چسبید. همان جا به سختی و به صورت تصادفی فهمیدیم که از همان پنجشنبه خیلی از بچه ها و دوستان زندانی مان در اوین چند نفری با هم شده اند وبه اطاق های عمومی منتقل شده اند. بیشتر خوشحال شدیم. با اینکه زندانی هستیم و رنج تنهائی تا اعماق وجود همه مان وجود دارد، ولی همین اندازه که سه نفری افطار خوردیم کلی لذت بردیم. سعید شریعتی 40 روز بعد از ما دستگیر شده است.کلی اخبار بیرون زندان را در این 40 روزه تعریف کرد. چه اوضاعی بوده است و ما بی خبر بودیم. خیلی سعی کردم از سعید شریعتی بفهمم که با چه هدفی و با چه برنامه ای این کارها صورت گرفته و کجای آن به سود مردم بوده، نفهمیدم. او هم نمی دانست. فقط ماجراها را تعریف می کرد. از حمایتهای با مزه آدمها و طیف های مختلفی که در خارج از کشور لباس سبز پوشیده بودند هم حرف زد. شیر تو شیری بوده خوشمزه. بی خبری هم عجب عالمی است. هر کس ایران امروز را بشناسد می داند که دود آشوبهای خیابانی تنها به چشم مردم و تاریخ وعظمت ایران میرود. واین واقعیت را بیش از دیگران ، آنهائی میدانند که مردم به دفاع از آنان به خیابان ها آمدند. در هر حال ما را چه به سیاست. اینکه در این چند روزه از تنهائی در آمده ایم، و افطارها غوق نمی کشیم عجالتا خوشحالیم.
۰۷ شهريور ۱۳۸۸

هیچ علاقه ای به انعکاس ورژن جدید وب نوشته ها در پهنه وبلاگ خود ندارم. همانگونه که خواندن سطور بی محتوای آن برایم دیگر جذابیتی ندارد. اما از باب مقایسه و نیز آشکار شدن چهره جدیدی که در پس این وبلاگ معروف و دوست داشتنی، کوته نظرانه سعی در ارائه نظرات تحمیلی خویش بر صاحب واقعی آن دارد، مرا بر آن داشت تا به ارائه دو پست قبل و بعد از زندان آقای محمدعلی ابطحی؛ مبادرت نمایم.

سالها وفاداری به این وبلاگ و صاحبش و عادت همیشگی به مطالعه روزانه آن، باعث گردیده تا فقط با خواندن اولین جمله های پست های جدید دریابم که نویسنده، شخصی غیر از آقای ابطحی است. سبک نگارش، ادبیات مورد استفاده، طنز بکار رفته و مهم تر از همه محتوای مطالب؛ همه گویای همین واقعیت است که این نوشتار حاصل فکر و اندیشه و بیان و قریحه آقای ابطحی نیست.

استفاده از جملات کوتاه و تکراری، سادگی بیش از حد در سبک نگارش، کشدار بودن مطالب، بهره گیری از شوخی های عامیانه، نگارش افعال به دو شیوه رسمی و غیررسمی، وجود واژه ها، کلمات و حروف اضافه تکراری در یک جمله و ... در قیاس با بکارگیری جملات طولانی بدون از دست دادن هدف و محتوای کلام، سادگی و در عین حال وقار جملات، موجز بودن مطالب، بهره گیری از طنزی زیرکانه و بدور از عوام زدگی، نگارش رسمی کلیه افعال مورد استفاده، پایبندی به اصل عدم استفاده مکرر از واژگان، کلمات و حروف اضافه در یک جمله و ... نشاندهنده حقیقتی غیرقابل انکار است که این عبارات و جملات، کلام آقای ابطحی نیست و از روح حاکم بر سبک نوشتاری ایشان بی بهره می باشد.

نویسنده ساده اندیش، کم سواد و بشدت تنهای این پست، سعی در القای حس تنهایی آقای ابطحی دارد بدون در نظر گرفتن مسائل مهمی که می تواند ذهن هر سیاستمدار اندیشمند و آگاهی که بی گناه در بند است؛ را این روزها بخود مشغول دارد. نه خبری از رنج اسارت است و ادامه بازجویی ها و نه نشانی از حس عبودیت و پاسداشت کرامت رمضان!

نگارنده این نوشتار، تصویری پریشان احوال، کم خرد و بی هدف از صاحب کتابخانه ای یکهزار جلدی به خواننده ارائه می دهد که تنها درگیر دغدغه خور و خواب است؛ و بشدت به بی خانمان های مقیم گرمخانه های دولتی می ماند.

۶/۰۶/۱۳۸۸

براي حنيف مزروعي دلاور


از تن زخمي اين خاك كه مي گويي،
از قربانگاه انسانيت،
از حجم هاي سنگين يخ زده در زمستان سخت نفرت و نيرنگ،
از ننگ انجماد آزادگي،
از قساوت تدفين شبانه،از تدفين عاري از عطر تغسيل و سوز تلقين،
از خاكسپاري مردانگي بي حضور ضجه هاي سينه سوز مادران رنجور،
از تاوان سخت دلاوري،
از تزوير حاكمان زر و زور،
از گستاخي غاصبان حقيقت،
از سيلي نواخته شده بر چهره مظلوم اخلاق و عدالت،
از مهجوري آرامگه ابدي جانهاي به تاراج رفته،
از پاي فشردن هاي مردانه ات در بيان فرجام تلخي كه روا مي دارند بر سبزانديشي فرزندان نيك انديش كورش،
از اين بيداد كه بي پروا مي گويي متحير مي گردم و خجل.
برادرم، شرمسارم از اين همه رشادت و شجاعتت، در زمانه اي كه بزدلانه هويت مان را در پس تلون آي پي هاي مجازي‎، پنهان مي داريم، تا مبادا گزندي رسد به روشنگري و روشنفكري مان،
تا مبادا اندك شجاعت مان در بيان ساده ترين ها،‌ محروم مان سازد از تحسين و تشويق هاي همرهان همفكر.
شرمگينم از موجوديتي كه استتار مي نمائيم تا مبادا بكارگيري عبارتي كودكانه، كه خود جسورانه مي پنداريمش،‌ نشان مان دهد پايان خط حضورمان را در بي كرانه وب.
از محدوديتي كه بركلاممان حاكم مي سازيم تا دست نيافتني مان كند از كينه بدخواهان.
شرم بر من و بر اين كلام الكن و مرحبا بر تو و روشنگري ات، و بر وسعت بي باكي ات كه ماندگار و سبزت ثبت خواهد كرد در سبزينه اين راه سبز و در مانايي تاريخ اين سرزمين.

۶/۰۱/۱۳۸۸

روز پزشک

برترین احیا داران هستی آنانند که هستی آدمی را حیات می بخشند. آنان که روح دمیده شده را التیام می بخشند و جسم تکیده شده را استواری دیگر بار.
آنان که تاب می آورند رنج جانکاه دیگری را و دل می سپارند به اندوه او، می کاهند از زخم تنی دردمند و می پردازند به صحت جانی رنجور،
آنان که خاطر آسوده نمی دارند چون خلق فرسوده تن باشد و روح فسرده ،
آنان که شفابخشی دستان و اذهانشان خلق را رحمتی است و یزدان را شایسته شکری است دائم.

گرامی روز پزشک را به آنان که فرسوده خاطر گشته اند از فرسایش جان و تن ساکنین این خاک اجدادی، صمیمانه تهنیت می گویم. به پزشکان شریفی که در غوغای جاه طلبی و خوداندیشی غرق نگشتند و هشدار دادند مسئولان را به تکریم خواسته های مردمی آزاد اندیش.
به اسامی معروف و مشهوری که شهرت و اعتبار را به مخاطره حمایت از رای مردمشان افکندند تا به وظیفه حرفه ای خویش به نیکی عمل نمایند.
به نیکنامان این مرز پرگهر، محمدحسین ماندگار، انوشه حقیقی، علی جوادزاده، ... و دیگرانی بیشمار که با امضایشان، از روند مخاطره آمیز آسیب های وارده به سلامت جسمانی،روانی، اجتماعی و معنوی جامعه ابراز نگرانی کردند. روز پزشک بر این گرامیان مبارک باد.

همچنین این روز خجسته را به عزیزانی چون دکتر خشایار ارفعی، سعید صفایی، فرشته شاه محمدی، بابک قاسمی، مهدی رخصت یزدی، هژیر سیگارودی، بهروز منجی آزاد و آرش حجازی تبریک گفته و بیش از همه به دکتر فرهاد شاه محمدی که چند سالی است چونان مادری مهربان و دلسوز، مادر بوسه زده بر تخت بیماری را در آغوش پرمهر خود گرفته و با گذشتن از راحت و آسودگی، تحصیل و تفریح و تجارت را بر خود حرام نموده تا تلخی بیماری را به شیرینی آرامش برای مادر بزرگوارش بدل نماید.
در پایان روز پزشک را به دوست و همراه همیشگی ام، ترانه زیبای زندگی ام تبریک و تهنیت گفته برای همه خادمان این سرای جاوید آرزوی توفیق، صحت و سلامت دارم.

۵/۳۱/۱۳۸۸

اسارتگاه آزادي

وقتي ته اين دنياي پليد محبوس در سلولي قبرگون باشي، روزها بيايند و از كنارت ثانيه ها به سنگيني سالي بگذرند،
وقتي برق چشمانت از ديدن آدمها خاموش وتهي گردد،
وقتي طهارت وجودت را آلوده ضايعات تنت كنند،
وقتي تن سپردن به روشني و پاكي آب به روياي فراموش شده ات بدل گردد،
وقتي جيره غذايي ات را برابر با وعده هاي غذايي حيوانات دست آموز كنند،
وقتي نهايت آرزويت به بي مقداري نوشيدن جرعه اي آب نيم گرم باشد،
وقتي گرسنگي و تشنگي مفرط مانع از جريان سيال روح زندگي در مسير رگهايت شود،
وقتي دوري از زن و فرزند، تصوير آخرين ديدارت را نيز به گنگي نسيان تبديل كند،
وقتي بي خبر از غوغاي زمان، محروم از شفافيت آگاهي و خبرباشي،
وقتي برهنگي همرزم قديمي ات در برابر چشمان شرمسارت، شكنجه اي است براي اعتراف دروغين ات،
وقتي در تنگناي آن قبر شبگون تن آزاده ات در اسارت باشد هواي سنگين و سياه راه سينه ات را تنگ كند و نفس هايت چون هق هق گريه در مسير تنفست حركت نمايد،
وقتي گم و محو شوي در ناكجاي بي زمان،
مغزت ، فرمانده وجودت رو به تحليل و فرسودگي مي نهد. و اين حجم سياه قيرگون بر قلبت چيره خواهد شد و ضربان زندگي ات را به شماره خواهد انداخت.
اين جسم رو به تخريب نهاده و اين مغز عاري از تازگي خون و هوا، نور و اميد، شور حيات، جنون فكر و تدبير و سرگشتگي انديشه را ميزبان خواهد بود،
تا پس از اين ديگر نپرسي، ديگر نخواهي و نتواني كه بخواهي كه بپرسي!

اللهم فك كل اسير، اللهم اصلح كل فاسد من امور المسلمين

چگونه مي توانم سفره افطار آسودگي ام را بگسترم در حالي كه زن و فرزندت در پس ديوار بلند دلتنگي هايشان بر كف تف زده معبر زندانت به افطار مي نشينند.
چگونه مي توانم به ضيافت افطار روم در حالي كه تو مدتهاست در ضيافت اسارتي.
چگونه مي توانم به استقبال اذان گوش نواز موذن زاده روم در حالي كه تو بي خبر از هويت دقايقي.
چگونه مي توانم روزه بگشايم در حالي كه تو با شكنجه و توهين افطار مي نمايي.
چگونه مي توانم كام به شهد طعام شيرين نمايم در حالي كه خانواده ات مدتهاست در تلخكامي دوريت روزگار مي گذرانند.
چگونه مي توانم گوش به كلام روشنگر حق بسپارم در حالي كه در گوشت مي خوانند كه بگويي تلاشگر برپايي فتنه اي.
چگونه مي توانم آسوده به نماز بايستم در حالي كه تن دردمندت را ياراي ايستادن نيست.
چگونه مي توانم سيراب خنكاي آب شوم در حالي كه تو به فراموشي سپرده اي طعم خوشگوار آب را.
چگونه مي توانم دعاي ماه رحمت و بركت را زمزمه كنم در حالي كه مادرت زمزمه گر دعاي فرج يافتنت است.
چگونه مي توانم چشم بر نمايش تزوير بسايم در حالي كه چشمان همسرت بي تاب ديدارت است.
چگونه مي توانم در رخوت ساعات پس از افطار فرو روم در حالي كه تنت دردمند بالين سنگي اسارتگاهت است.
چگونه مي توانم در آرامش سر بر بالين نهم در حالي كه تو بي نام و نشان و مظلومانه همين نزديكي ها به خاك قساوت سپرده مي شوي.
چگونه مي توانم سحرگاه بي ياد تو بر سكرات خواب فائق آيم در حالي كه تو گرفتار خواب زدگان زمانه اي.
چگونه مي توانم به ننگ اين زندگي تن دهم در حالي كه تو در انديشه رهايي از قيد حياتي.
چگونه مي توانم شبهاي قدر و نزول قرآن را احياء دارم در حالي كه روح آزاده ات از حق حيات و احياء محروم گشته است.

۵/۲۸/۱۳۸۸

دلاور شجاع

قرن هاست که زنان این سرزمین از بدیهی ترین حقوق خود محروم بوده اند. سال هاست که محرومیت های فراوان فکری و فرهنگی جامعه زنان ایرانی را می آزاد. سال هاست که حکومت اسلامی ، مجلس منتخبش و وکلایش برای احقاق کمترین ها برای زنان این سرزمین، جز شعار و آویزن شدن به اسامی زنان برجسته تشیع، کاری نکرده اند. سالهاست که زن در سلول های بردگی خانواده و همسر، استثمار می شود و کسی دم برنمی آورد. سالهاست که مدعیان حقوق اسلامی هرچه وضع می نمایند در جهت تضییع بیشتر حقوق ناچیز نیمی از جمعیت این کشور است و اعطای امتیازات بیشتر به همجنسان خود. سالهاست که کرسی های حکومتی، دولتی را اقلیتی اشغال نموده اند که زن برایشان یادآور حلال و حرام است نه موجودی برابر با حقوقی مساوی جهت استفاده از همان فرصت های اشغال شده توسط آنان. سالهاست که اگر زنی در جایی آن هم در رده های میانی بکار گرفته می شود یا با حمایت پشتیبانی مقتدر بوده است یا بدلیل انعطاف و ضعف شخصیتی اش جهت پذیرش هر حکم و دستوری از رئیسی مردانه. سالهاست که زنان روشنفکر این دیار برای زنده کردن قوانین خاک گرفته در بایگانی جهالت مدعیان دین داری تلاش می کنند و زحمت زندان و شکنجه را بجان می خرند تا شاید با گرفتن تنها یک میلیون امضا قوانین تحجرآمیزی را که نه اسلام زیبایی که محمد ارمغان آورش بوده که نادانان دین دار وضع کرده اند، تغییر دهند. سالهاست که زنان شجاع و فداکار در کمپین یک میلیون امضاء و کانون زنان ایران می کوشند قوانین نابرابری چون دیه زن و مرد، حضانت فرزند، طلاق، تحصیل و اشتغال و... را به نفع زنان تغییر دهند تا در زیر چتر مهربان قانون نیمی از جمعیت کوشا و فعال کشور از فرصت های برابر تحصیلی، شغلی، اجتماعی و از همه مهم تر انسانی برخودار باشند. سالهاست که این زنان آزاده تهدید می شوند و دستگیر اما وکلای مفتون قدرت، با بلاهتی جانکاه صحه می گذارند بر قوانین زنانه و مردانه کردن همه امور مشترک انسانی. زنانی هم اکنون جهت احراز پست وزارت رفاه و بهداشت معرفی شده اند همانا هستند که تائید کردند عدم نیاز به اجازه همسر اول جهت اختیار نمودن زنی دیگر، سهمیه بندی جنسیتی دانشگاه ها، تفکیک جنسیتی اماکن بهداشتی و درمانی چون کلینک ها و بیمارستان ها هم از نظر بیمار و هم پزشک و کادر درمانی!!!! عندالاستطاعه بودن مرد جهت پرداخت مهریه نه عندالمطالبه بودن آن.

این نابرابری ها و همواره نادیده گرفته شدن ها باعث گردید بخش مهمی از زنان روشنفکر و فعال در کمپین یک میلیون امضاء، کانون زنان ایران با توجه به شعارها و وعده های داده شده آقای کروبی در زمینه کمک به تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان؛ عزم خود را جزم نموده تا دوستان و همفکرانشان را دعوت نمایند به انتخاب ایشان. چون می دانستند این روحانی سرد و گرم چشیده که در روز ثبت نام در وزارت کشور وعده داد در برابر دخالت های سپاه، بسیج و نیروهای خودسر خواهد ایستاد؛ شعار نمی دهد و به ادعایش عمل خواهد کرد.

ویژگی های آقای کروبی درحمایت از حقوق زنان، جنبش های دانشجویی، فعالین حقوق بشر، اقلیت های قومی، مذهبی و دراویش باعث گردید بخش عظیمی از تشکل های فوق به ایشان پاسخ مثبت داده و جملگی، به وی رای دهند.

من نیز هر چند این دوره اعتقاد داشتم کاندیدایی آرمانی در انتخابات حضور ندارد، ولیکن با توجه به خصوصیات اخلاقی، شخصیت حقیقی و حقوقی، عملکرد گذشته، برنامه ارائه شده و تیم عملیاتی و همچنین پیشینه سیاسی، صراحت کلام و شجاعت آقای کروبی و با احترام به صراحت، صداقت و نیک اندیشی مهندس موسوی و همسر هنرمندشان، به این روحانی کارکشته رای دادم. حضور نیروهای کارکشته ای چون غلامحسین کرباسچی که از دیرباز نیک می شناختمش، عباس عبدی اندیشمند، محمدعلی ابطحی شوخ طبع و نکته سنج، بهزاد نبوی پرآوازه و از همه مهم تر جمیله کدیور و نامدارانی دیگر باعث گردید که من به تیم عملیاتی ایشان و به درایت و شجاعت مثال زدنی آقای کروبی رای مثبت دهم. هرگز پس از اعلام نتایج ننگین تقلب و اعلام رتبه پنجم ایشان، نه متاسف شدم و نه پشیمان. زیرا می دانستم این تحقیر، در واقع توبیخی است برای آنکه بی پروا می تازد و بی باکانه از حقوق حامیانش، سخن می راند. می دانستم این پوزخند ابلهانه ایست تا یادآور شود در این کشور برای مردم، دفاع از حقوق زنان، تشکل های دانشجویی و فعالیت های حقوق بشری اهمیتی ندارد و بی اعتبار است. گویی حکومت در برابر آینه به چهره زشت و کریه خود ریشخند می زد.

حال که این روحانی مدبر و شجاع بی هیچ واهمه از انتقامی شوم و سیاه همچنان با صراحت در جهت احقاق حقوق ساکنین این کهن دیار گام برمی دارد، و بی مهابا از رنجی که بر اسرا می رود و زخمی که بر جانها نگاشته می شود، می گوید؛ تکریم و احترامم نسبت به او صد چندان شده و برای او و مهندس موسوی و همچنین آقای خاتمی عزیز و هاشمی همواره معتدل و این روزها همراه و همفکر سبزاندیشان؛ آرزوی توفیق و سلامت و در امان بودن از گزند بداندیشان دارم.

باورم این است که نام این مردان نیک روزگارمان که همنفس مان شده اند، درتاریخ سرزمین اجدادی مان به نیکی ثبت خواهد شد.

۵/۲۷/۱۳۸۸

ما به ازاء واقعی

شانه هایت که اندکی به جلو خم شده ، دستانت که مایوسانه در کنارت آویزان گشته، گام هایت که سست گردیده، چشمان سیاه و نافذت که از فروغ افتاده را می بینم، متحیر می گردم. در این روزهای ننگ آور دیدن تاثر پلیسی متعهد از زخمی که ناروا بر پیکر شاید گنهکاری نشانده شده است ، حیرت انگیز است. تو که در این مدت عادتم داده بودی به دیدن پلیسی زیرک و تیزهوش که چون کیمیاگر پائولو کوئیلو از کنار هر مدرک و هر تصویری به سادگی نمی گذرد و در هر ذره ای نشانه ای از حقیقت را به جستجو می پردازد. تو که می شد نکته سنجی و بصیرت را در قاب چشمانت دید و از توانمندی ماموری جسور و مسئول، سرشار حظ بصری گردید. حال که می نگرم آن چشمان هوشمند این چنین نمناک گشته و آن موجود متفکر اینگونه متاسف شده از شرارتی که در پیرامونش رخ نموده و شیطنت های دخترکی گریز پا را به خاموشی مرگ منجر گشته، تو که می گویی چگونه می توانی استراحت کنی و به خانه آسوده روی در حالیکه قاتلی آسوده خیال و آزاد در این شهر می گردد، هم متعجب می شوم و هم متاسف.

حال که پس از بسته شدن پرونده احمدرضا بابائی و اختلاس هشت میلیاردی پرویز شایسته باید اندکی فارغ از مشغله باشی کاش سری بشهرمان می زدی، که اگر چنین کنی دیگر آن چشمان باذکاوتت از نمناکی اشک به سیلابی بدل خواهد شد. کاش می دیدی که همکارانت چگونه به انجام وظیفه می پردازند که در آن نه شفقتی است و نه شرافتی. نه وجودشان بویی از کرامت انسانی برده و نه شرافت شغلی. خوب که نظاره کنی دوستانت را می بینی که در سلول های تنگ و تاریک چه بروز دهان های خونین و اندام های لهیده می آورند. به اسارت گاههای مخوف که قدم بگذاری شقاوت را می بینی که بر تن های آزاده، تازیانه می زند. و در دالان های مملو از تیرگی و کثافت بوی خون و عفونت می پیچد هم در فضای بسته رعب آور و هم بر تن بی گناهان دربند. دقیق که شوی همکاران وظیفه شناست را می بینی که دختران و پسران بی دفاع را به مسلخ تعرض می کشند و به دست بدنام ترین ها و خود بدکردارتر از آنان می سپارند تا تنشان را بدرند و ننگی را بر پیکرشان به ودیعه بگذارند تا داغی باشد برای همه عمر تا فراموش نکنند نباید گستاخی کنند و گوش دهند به فرامین سلاطین جور و گردن نهند بر بردگی و اسارت و استبداد. خوب بنگر که چگونه مردان این سرزمین در شرم جسارت به مردانگی شان، تاب نمی آورند و روح شان نیز چون جسم آسیب دیده شان از این وحشی گری مصون نمی ماند و تا مانایی این عمر، آسیب خواهد دید. نگاه کن که در این سیاهچال مخوف تن دردمند این زنان و مردان چگونه در معرض خطرناکترین بیماری های جسمی و روحی قرار می گیرد. این ایدز و هپاتیت و عفونت است که اگر زندانبان بی شرم و سنگدل رهایشان نماید، تنهایشان نخواهند گذاشت. نیک بنگر که در این انبوه انسان هایی که شرافت شان به تاراج رفته هم جوانان بی نام و نشان ردیف گشته اند و هم اندیشمندی که برادرش را برای حفاظت از ناموس و شرافت همین بی هویتان در مصاف هشت ساله از دست داده و هم روحانی که خود مشهور است بدلیل بزرگی نام برادر شهیدش در لیست هفتاد و دو تن ها. آری سرگرد در این لیست سیاه اسامی معروفی چون محسن روح الامینی قرار دارد و هم نام عبداله مومنی بچشم می خورد.

آری، اینها کمترین هاست برای بهترین های این مرزوبوم. قرار است اینگونه با آنان رفتار شود تا تکراری در کار نباشد. می دانم که با دیدن این فجایع روح بزرگت غرق تاثر و حزن خواهد شد و عرق شرم بر پیشانیت نقش خواهد بست. می دانم خشمی که همواره در برابر مجرمان و خلافکاران از خود نشان می دهی بر تو عارض می گردد. می دانم که دیگر خنکای آب نیز درون قلیان یافته ات را سیراب نخواهد داد، می دانم که با من و ما همراه و گریان می گردی. اما قصه دردمندی ما و سرزمین مان هنوز به پایان نرسیده است.

آن کمی بالاترها که بروی نزدیکی های بزرگان سیاسی، وکلای مجلس، آنها که میلیاردی هزینه می نمایند تا قدم به بهارستان گذارند تا بهارستانی در زندگی شان نیز علم نمایند. آنها که می کوشند تا به هر طریق بر این کرسی سبز رنگ تکیه زنند تا شاید تا پایان عمر مواجب وکالت روزی بخش زندگی شان باشد. آنان که هر چه در توان دارند بکار می گیرند تا با بهره گیری از رانت وکالت مجلس از رانت کلان اقتصادی بهره مند گردند، کارخانه های متمول را به جیره خوران مفلس خود بدل نمایند و در سفرهای آنسوی بحار، بی بهره از اشراف بر زبانی جهانی با لگدمال کردن نام این کشور، چون دریوزگان چشم به دست اجانب داشته باشند تا التفاطی نموده سوغات سفر را بر پرنده های آهنین شان بار نمایند. نمایندگانی که باید مردم شان را نمایندگی نمایند و حقوق شان را استیفا نمایند براحتی از کنار این داغ و ننگی که در زندان ها روا می دارند، می گذرند و شانه بالا انداخته و سر بی کفایتی تکان داده و منکر هرگونه تجاوزی می گردند. می بینی آنها نیز به حقوق سیاسی و اقتصادی و اجتماعی من و تو و ما تعرض می نمایند.

کمی بیشتر که در شهرمان جولان دهی چشمانت نمناک تر خواهد شد نه بدلیل گاز نفرتی که در هوا همکارانت می پراکنند، نترس این گاز، اشک آور نیست بلکه هوا را که می بلعی، مسیر تنفست خشک و سوزناک می گردد، ریه هایت سنگین شده از قدرت حرکتت کاسته می گردد، انتهای ریه هایت بر روی پرده دیافراگمت سنگینی می نماید. این تازه اول ماجراست چون وقتی می بینی همکاران سیاه پوشت ماسک های جنگی بر صورت دارند به عمق فاجعه پی خواهی برد که این گلوله ساده اشک آور نیست تا اندکی چشمانت را بیازاد و متفرقت نماید این سمی است که بر قلب و عروق و مغزت تاثیر طولانی مدت خواهد گذاشت.

پای گیرنده های تزویر و فریب که بنشینی هم تقلب را بوضوح خواهی دید هم توهین به شعور ملت را و هم سلاخی عدل و اخلاق را. دادگاه هایی که ترازویش از سنگینی ظلم از تراز خارج گشته و پستی و دنائت بر روح عدالت چیره شده است. خجل می گردی از آنچه می شنوی و آنچه می نگری. از فتنه ای که به نخبگان و آزادی خواهان نسبت می دهند از اندام های راسخی که آمفتامین فرسودیشان کرده است. از بدن های تحلیل رفته ای که شباهتی با آخرین تصاویر منقش در ذهن مان ندارند، از پوچی اعترافات و خیمه شب بازی قاضی و مدعی العموم.

اشک را بگو تاب بیاورد که هنوز به پایان ماجرا نرسیده ایم. قصه از آنجا تلخ تر می گردد که علما و مراجعی که همواره بایستی تبیین کننده قوانین دین باشند و حافظ میراث کهن پیامبر خاتم، سهل انگارانه خموشی و سکوت ننگینی را برگزیده اند. نه از جوانی که آرزوهایش در داغی سرب، سوخته شده سخن به میان می آورند و نه از تن به تاراج رفته نسلی بی سلاح، دفاع می کنند. که اگر ذره ای به فضیلت و کرامت انسانی مقید بودند همان پیشترها بایستی با شفافیت و صداقت از بلاهت هاله نور می گفتند و رسوا می کردند سروران غرق دروغ و تزویر را که اگر چنین می کردند اکنون وضع به روال دگری رقم می خورد. حال که مزدوری ظلم و جور کامشان را شیرین تر از شکرهای وارداتی شان نموده و حقوق چاکرمنشی شان هنوز برقرار است، پس چرا خیال را بیازارند با تفکر آزار زنان و مردان بی دفاع در ننگین ترین اسارت گاه های تاریخ بشریت…

سرگرد صادقی با این حجم تیره ظلمت و تباهی می توانی آسوده زندگی کنی و برای حرفه ات شرافتی قائل باشی. می توانی با لبخندی متبسم به آینده بنگری و در زیر چتر سبز درختان آرام بگیری. قطعا نخواهی توانست.

کاش سرگرد صادقی امثال تو ماموران بی باک و شجاع و مسئول و متعهد در این مرز پرگهر به وفور یافت می شد تا بی هیچ واهمه ای بازستاند حق به تاراج رفته را. کاش میشد از قاب تصاویر تلویزیونی فراتر رفت و قدم به این دنیای پلید واقعی می توانستی گذاشت، تا با پاکی دستهایت بشویی هرچه ناپاکی و ظلم است. کاش سرگرد صادقی شخصیت تو مابه ازای واقعی در این بیداد دوران داشت
.

۵/۲۶/۱۳۸۸

سوپر استار

دیشب سوپراستار تهمینه میلانی را دیدم. سوپر استار داستان کورش زند هنرپیشه معروفی است که تمام وجودش در چند واژه خلاصه می گردد، مغرور، عصبی، تند مزاج، الکی و زن باره. او در مسیر دام نهادن بر سر راه دختر نوجوانی، خود در دام دخترک می افتد و در ادامه در تردید اینکه آیا رها عظیمی دختر واقعی اش است یا نه، گرفتار می گردد. رها، کورش را از نکبتی که زندگی اش را فرا گرفته، رها می سازد و با سخنان بزرگ منشانه و رفتار دوست داشتنی و آشنایش شخصیت هوسران کورش را تحت تاثیر خود قرار می دهد.
سوپر استار سرگشتگی جامعه امروز ایران را به زیبایی به نمایش می گذارد. خانم میلانی مثل همیشه با بهره گیری از دیالوگ های زیبا و تاثیرگذار، سعی می کند تا تماشاگرش را به تعقل و تفکر وادار نماید تا با نگاهی تازه به زندگی و دنیا به درک جدیدی از پیرامونش برسد.
شهاب حسینی یکی از بهترین بازی های سال های اخیرش را در سوپر استار انجام داده که او را لایق واقعی سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر نموده است. او در سوپر استار یک سوپر استار واقعی است.
.
.
.
.
.
زن در روایت های سیروس مقدم حرف اول را می زند. زنان ساخته سیروس مقدم نماد زن آرمانی جامعه ایرانی هستند. اندیشمند، مستقل، شجاع، با اعتماد بنفس، محور خانواده و پرتلاش. همه آن چیزهایی که آرزو داریم زن ایرانی داشته باشد. که دارد اما دیده نمی شود. یا دیده می شود ولی سعی می گردد نادیده گرفته شود. زن ساخته سیروس مقدم پیشرو است. و همواره یک قدم جلوتر از مردان تاثیر گذار در سناریو. پلیس جوان، نرگس، روز حسرت و این آخرین ساخته؛ رستگاران؛ همگی زن محور هستند.

سیروس مقدم و عادت روایی او را دوست ندارم. از این رو که در اولین قسمت های ساخته هایش، می توانی براحتی دریابی در انتهای داستان چه خواهد شد یا بقول معروف پایبندی او به فیلم فارسی همچیز را لو می دهد. و دیگر اینکه در بخش های پایانی مجموعه ها، دیگر از آن کشش و جذابیت ابتدایی خبری نیست و در انتها نیز با سرهم بندی ناشیانه ای، تماشاگر را از دیدن پایان بندی زیبا محروم می نماید.

اما آخرین ساخته او یعنی رستگاران عاری از تمام این نواقص بود. داستان جذاب و پرکشش، شخصیت پردازی عالی، بازیهای بی نظیرهنرمندان و عدم امکان پیش بینی ادامه ماجرا از ویژگی های منحصر بفرد این مجموعه بود. قطعا مهم ترین عامل موفقیت مجموعه، فیلم نامه درخشان آن بوده که توسط سعید نعمت اله نگاشته شده است. سناریویی که در آن حدس و گمان بیننده کمتر به یقین مبدل می گردد.

روناک یونسی که بازی در فیلم کسالت بار گرگ و میش قاسم جعفری را در پرونده کاری خود دارد بعنوان قهرمان زن فیلم، همراه می کند بیننده را با ادامه قصه. اعتماد او به احمدرضا ؛همسرش؛ که در چهره و کلامش هویداست، تماشاگر را وامی دارد که به پاکی و سلامت احمدرضا باور داشته باشد. آتیلا پسیانی همان است که همواره از او انتظار داریم. بازیگر نقش های شگرف و زیرپوستی. تمام احساس و فکر او را بدون اینکه کلمه ای به زبان بیاورد، می توانی از چهره و از چشمان افسونگرش، بخوانی. عاطفه نوری همان کارکترعصیانگر دوران سرکشی را یادآور می شود. عباس امیری که سالهاست از زیر سایه ابوموسی اشعری سریال امام علی داود میرباقری نتوانسته خارج شود، خلاقانه ترین بازی هایش را به نمایش می گذارد. چهره های جوان سریال نیز چون پیشکسوتان عالی عمل می کنند. اما بازی هایی این چنین زیبا و باورپذیر از تقریبا تمامی بازیگران سریال، مرهون حضور عامل موثری بنام بازیگردان است. بازیگردانی که موفق شده بهترین بازی ممکن را از نقش اول تا سیاهی لشگرها، بگیرد.

چند سالی است در سینما و تلویزیون ایران بدعت میمونی شکل گرفته و آن استفاده از بازیگردان است. بازیگردان در تمرین ها با هنرمندان همراهی کرده بازیهای آنها را روتوش نموده و تحویل کارگردان می دهد. این اتفاق مهم، نقطه عطفی در بازیگری بوجود آورده است. نام های مهم و کاردان در این عرصه نوین، گلاب آدینه، حبیب رضائی، مهتاب نصیرپور و رضا کیانیان هستند. هنرمندان نام آشنایی که هرجا نامشان باشد حتما نتیجه کارشان درخشان خواهد بود. اما بازیگردان توانمندی که نتیجه کارش به بازی درخشان هنرمندان رستگاران منجر شد، کسی نیست جز دستیار کارگردان و برنامه ریزی قدیمی که خود هرگز نقش اول نبوده و همواره نقش چندم ها را بعهده داشته و در ایفای آنها نیز همیشه موفق بوده است. او کسی نیست جز افشین سنگ چاپ یا همان بازیگر نقش پرده یاقوت رستگاران.

۵/۲۰/۱۳۸۸

ارواح کوچک

ستونی از ماشین های سیاه تان که می رسد، همه یکصدا هو می کنیم، از شادی روی پاها بند نمی شویم یکنفس فریاد می کشیم، طنین صدای مان می پیچد و دروسعت آن، صدای گوشخراشی که در موتورهای تان ایجاد کرده اید، گم می شود. آنها که لباس سیاه به تن دارند بی تفاوت می روند شاید چون می دانند بعد چه خواهند کرد، بی تفاوت می گذرند. اما تو که می رسی تو که نه تن پوش نظامی دربر داری، و نه ظاهرا سلاحی در دست؛ وقتی صدای مان را میشنوی تاب نمی آوری با نفرتی که در تمام وجودت نمایان است و با غروری که قدرت برایت ایجاد کرده؛ به سرعت از زیر کاور سیاه مشکی رنگت، اسلحه کوچکی را بیرون می کشی و با رضایت خاطر لوله اش را رو به آسمان می گیری و ماشه را می کشی. سپس به ما چون صیادی که به صید می نگرد، با تمسخر و کینه چشم می دوزی. گلوله اشک آور جایی در نزدیکی مان فرود می آید، تو سوار بر همان ماشین بسرعت دور میشوی. همه اینها چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد. و من در تفکر نوع نگاهت می مانم بی توجه به گازی که ممکن است ریه ام را بسوزاند یا تمرکز فکر و قوایم را برهم ریزد!؟

این تصویری است که این روزها بارها دیده ام. حتی پس از ایراد خطبه های نماز جمعه. ظاهرتان با هم متفاوت است نوع لباس تان، نحوه حمله تان، حتی موتورهای تان با هم فرق دارند. شما متعلق به سه ارگان نیروی انتظامی، سپاه و بسیج هستید. اما در یک چیز با هم مشترکید و آن نیز حس بزرگی و نخوت و کینه ای است که هنگام شلیک در چهره تان موج می زند. غروری است که پهنای صورت تان را فرا می گیرد. آن هنگام که چون کفتاری حمله می کنید و بی مهابا آن حجم تیره سنگین را با قدرت و شدت بر اندام مان فرو می آورید. وقتی که تعقیب مان می کنید در شما که تن پوش نظامی ندارید و بتازگی نیز ماسکی بر دهان می نهید و گاه کلاه تیره رنگ مخوفی که آدم را یاد سارقان حرفه ای می اندازد؛ بر چهره می کشید؛ تا استتار کنند صورت کریه تان از شناسایی را. در شما خستگی نمی بینم. در سیمای تک تک شما دقیق می شوم، چیزی که می بینم متحیرم می کند. آنچه می بینم تصاویری است از آدم هایی که از کارشان لذت می برند. بوضوح می توانی شعفی کودکانه را از تعقیب و گریزی پیروزمندانه در چهره تان ببینی. در این عصر داغ تابستان خسته بنظر نمی رسید با آن پاهای کوتاه و آن هیکل های سنگین و کوله های کوچک و بزرگی که مملو از ناشناخته ها برایم است، با سبکی می دوید و بر ما می تازید، لذت می برید، گویی به تفرج آمده اید و اوقات خوشی را با دوستان می گذرانید.

شما که مامور سپاه هستید در زیر حجم سهمگینی از ساز و برگ جنگی خود را پنهان کرده اید. بر روی یونیفورم سیاه و یا پلنگی تان، ضد گلوله ای به قطر حدودا ده سانتی متر، شما را در برگرفته. روی بازو و زنوانتان نیز فلزی سپر گونه خوابیده تا از هر زخم و آسیبی در امان باشید. بر سرتان کلاهی نهاده اید که مرا یاد شخصیت های فیلم های کوروساوا می اندازد. این هیبت سیاه گون رعب آور را که می بینم فراموش می کنم در پشت آن، چهره ای انسانی نهفته است. از یاد می برم به صورت تان نگاه بیندازم. گاهی کمی جسورتر میشوم و با اعتماد به نفسی که در خود سراغ دارم به صورتتان می نگرم، پهنای آن را برای یافتن نشانی آشنا، می کاوم. اما آنچه می بینم نفرت است و بیگانگی.

نمی دانم ضرب و شتم مردم شهر، ریختن خون پاک جوانان این سرزمین، به اسارت بردن آزادی خواهان این مرزوبوم، هیجان انگیز است، شور و شعف می آفریند یا مسئولیت تان را افزون تر میکند. اینکه به شیون و فریاد زنان سالخورده که ملتمسانه می خواهند آنان را که به بند کشیده اید، برهانید؛ یا التماس های دختران جوانی که درخواست می کنند تا جوانان مان را با خود به مخوف ترین سیاه چال ها نبرید؛ چه هیجانی را برایتان در پی دارد. هرگز از خاطرم، تصویر دختر جوان باریک اندامی که به بازوی یکی از شما آویزان شده بود و با او گام برمی داشت، زدوده نخواهد شد. هرکه می دید گمان می برد این جوان محبوب این دختر است که اینگونه مشتاقانه بازویش را در دست دارد، اما خوب که دقت می کردی دیده اشکبار دختر جوان شجاعی را می دیدی که التماس می کرد صفی از مردم را که کنار دیوار به خط کرده بودید، برهاند و چشم بپوشد. اما آن جوان هیچ واکنشی نشان نمی داد. در صورت سنگی اش بوضوح رضایت دیده می شد. شاید لبریز شوق گشته بود که زن جوانی یافته است که به او التفاتی نموده و حقارت موجود در هویتش را نادیده گرفته است. نمی دانم شاید روحتان نیازمند این خرسندی است.

نمی دانم می گویند برای مزد چند روزه ای اجیرتان کرده اند و غریب ترهایتان را شب هنگام در کانکس هایی در گوشه و کنار شهر اسکان می دهند. نمی دانم چگونه می توان چنین روزی را بر سر سفره زن و فرزند برد. نمی دانم شاید اگر اندکی مناعت طبع و بزرگی روح داشتید دیگر نیازمند این چنین معاشی که لازمه اش ترساندن و تاراندن خلق خداست، نبودید. نمی دانم شاید اگر کسی به شما زبان عشق و محبت را آموخته بود و با شان انسانی در کودکی آشنا می شدید، دیگر محتاج نبودید کسی التماس و کرنش تان کند. که اگر درست آموزش می یافتید، این ها را حقیر می یافتید و تن بدان نمی آلودید؛ حتی اگر به آن حکم تان می کردند. نمی دانم اخلاق و تربیت و شرافت انسانی چه جایگاهی در زندگی تان داشته و دارد؟ نمی دانم آیا به منبع لایزالی باور و اعتقاد دارید که چنین می کنید به عقبایی که فرجامتان دهد ایمان دارید؟ نمی دانم. اما خوب که می نگرم در می یابم که روح کوچکتان نیازمند بزرگداشت است.

نیایش دکتر شریعتی

خداوندا :

به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مومنان ما روشنائی،

و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب،

و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پیروان ما آگاهی، و به

....... جوانان ما اصالت، و به اساتید ما عقیده، و به دانشجویان ما

نیز عقیده، و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به

مبلغان ما حقیقت، و به دینداران ما دین، و به نویسندگان ما تعهد،

و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف،

و به نومیدان ما امید، و به ضعیفان ما نیرو، و به محافظه کاران ما

گستاخی، و به نشستگان ما قیام، به راکدان ما تکان، و به مردگان

ما حیات، و به کوران ما نگاه، و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان

ما قرآن، و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان

ما شفا، و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهدان

ما صبر، و به مردم ما خودآگاهی، و به همه ملت ما همت تصمیم و

استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش !

چنین گفت فردوسی پاکزاد

قطعا درآمیختن حکمت و حماسه و آفریدن گنجینه ای از سخن پارسی تنها از آزاد مردی چون فردوسی حکیم برمی آید که پس از دهها قرن، کلام زیبایش هنوز زبان حال سرزمین مان است.
درين خاک زرخيز ايران زمين
نبودند جز مردمی پاک دين
همه دينشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کيششان
گنه بود آزار کس پيششان
همه بنده ناب يزدان پاک
همه دل پر از مهر اين آب و خاک
پدر در پدر آريايی نژاد
ز پشت فريدون نيکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدايی در اين بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر ميهن فراموش ما
که انداخت آتش در اين بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کرديم کين گونه گشتيم خار
خرد را فکنديم اين سان زکار
نبود اين چنين کشور و دين ما
کجا رفت آيين ديرين ما
به يزدان که اين کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
دراين کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمايه بود آنکه بودی دبير
گرامی بد آنکس که بودی دلي
ر نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت
نه بيگانه جايی در اين خانه داشت
از آنروز دشمن بما چيره گشت
که ما را روان و خرد تيره گشت
از آنروز اين خانه ويرانه شد
که نان آورش مرد بيگانه شد
چو ناکس به ده کدخدايی کند
کشاورز بايد گدايی کند
به يزدان که گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجام بد داشتيم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زيستن
اگر مايه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم
برون سر از اين بار ننگ آوريم

۵/۱۹/۱۳۸۸

فرصت نوشتن

فرصت را غنیمت شمرده برآنم که هر چه در گستره ذهن پرآشوبم ، سالها تلنبار شده ، بنگارم تا ذهن را فراغتی دهم که بیارامد. می خواهم این قاب کوچک به فضایی برای گفتن ناگفته های بیکرانم بدل شود تا فکرم هوایی بخورد تا به آرامش برسد. این فرصت نوشتن را که دوستان پیشنهادش دادند برآنم تا به حیاط خلوت ذهنی مشوش تبدیل نمایم ، تا در سایه سار آرامشی که از گفتنی های درونم پدید می آید آرام بیارامم. اندیشه را که این روزها از گرمای حوادث در حال تفیدن است ، به تفرجگاهی میهمان نمایم که خنکای ساحل سکوت را تنفس نماید. نگاشتن را به فرصتی بی بدیل مبدل خواهم کرد تا در پناه سرازیری احساس و تفکر ، به باور جدیدی از جهان پیرامون و درونم برسم. تفکر را به لمیدن در فراسوی ذهن خواهم خواند ، تا در چشم اندازی به وسعت آبی دریا ، بوی خوش بیکرانه ها را استشمام کند. می خواهم از وقتی که بی دریغ و سخاوتمندانه ، پروردگار در اختیارم نهاده ، بهره گیرم. و سر پرشورم را کودکانه در حوض خیال فرو برم تا لطافت آسوده خیالی ، وجودم را ببلعد تا آزادانه هوا را به ریه ها دعوت کنم و شور و شوق وحس بودن و درست ماندن ، دیدن و نیک دیده شدن ، در من چون نوزادی پا گیرد و رشد نماید.

در این راه آهسته و پیوسته رفتن را بر تعجیل و دویدن ، ترجیح خواهم داد. طی این راه گرچه در ابتدا سخت خواهد بود اما توکل و تلاش و امید به یاری همرهان همفکر، سهل خواهد نمود هرچه صعب است.

امید است مرا که در گفتن ها و نوشتن ها و هم شنیدن ها ، نه مصلحت اندیشی پیشه نمایم و نه گرفتار گردم در جبر زمانه و حوادث. که خود باشم آنگونه که هستم و یارانم می شناسند نه آن چنان که اقتضای روزگار است.

۵/۱۵/۱۳۸۸

سلام ای نازنین یاس

سلام اي نازنين ياس
سلام اي مهربان يار
سلام اي حوض موسيقي، اي نغمه شور
سلام اي حس هستي، چشمه نور
سلام اي امتداد صبح روشن
سلام اي نرگس زيباي گلشن
سلام اي غمزه لبخند رحمان
سلام اي چشمه تسبيح سبحان
سلام اي صبح صادق، پور زهرا
سلام اي بيد عاشق،‌ نور فردا
سلام اي زمزم نوشين مستي
سلام اي نم نم باران هستي
سلام اي آشنا، اي يار بي تاب
سلام اي ناديدني، اي گوهر ناب
سلام اي بيكران آغاز
سلام اي حوري نازك دل پرناز
سلام اي سايه سار، سبز تنومند
سلام اي صاحب الامر، سرو برومند
سلام اي بوي نرگس، عطر ريحان
سلام اي سوسن خاموش و پنهان
سلام اي حزن غريب عصر آدينه
سلام اي پاكي صدق، در قاب آئينه
سلام اي ديده بيدار
سلام اي غايب از انظار
سلام اي هم صورت خاتم
سلام اي منجي عالم
سلام اي انگبين مولود
سلام اي مهدي موعود

مي دانم اين روزها چشمان زيبايت، نمناك اشك است،
مي دانم اين روزها قلب بزرگوارت، سرشار درد است،
مي دانم اين روزها روح بلندت، آماج رنج است،
مي دانم اين روزها دستان پرعدلت، مخدوش ظلم است،
مي دانم اين روزها انوار مهرت، برقلبمان جاري است،
مي دانم اين روزها غريو حرفت، نداي آزادي است.