۷/۱۳/۱۳۸۸

تنگنا



از سر منگي و مدهوشي آن آب زلال،
دل مي سپرم به برجستگي گام خدا،
در تقلاي هم آغوشي آب‏، مي روم تا به نيلي برسم به رهايي!
غافل از تنگي چشم حسرت به دلان، مي رسم به گلوگاه توان!
روح شيدايي ام در حسرت رفتن، باله اش مي سرد بر سردي زندان و به پس مي رود،
و در آنجا، تيرگي محض زمان، دل تنگم را بهم مي فشرد،
من به پس مي روم‎؛
.
.
.
من به پس مي روم؛
اما، نفس هم نفسم، باز هنوز يار من است،
و انديشه غلطيدن در پاكي آب،
قلب مايوس مرا، به تپش مي فكند...